آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

 

 

" ماه بیاید دیدن من. من چرا بروم به دیدنش؟ "

یک بار آمد به دیدنم دم پنجره می خوابیدم. باد خنکی بوی گل ها را می آورد. پدر و مادرم توی حیاط داشتندبا هم حرف می زدند. لحافم را تا سینه بالا کشیدم. سردم بود اما نخواستم خودم را بپوشانم. به آسمان نگاه کردم و درتاریکی اتاق به رویا رفتم. بعدهم خوابم برد. نمی دانم چقدر گذشت و چرا بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم و مبهوت ماندم. همه چیز عوض شده بود. دنیا ساکت بود. شاید نیمه شب بود. فقط سیرسیرک ها می خواندند. مهتاب با سخاوت پهن شده بود توی اتاق.

 

ماه کامل می شود / فریبا وفی

 

+ خانم بوک ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳٩٤
    پيامها ()