آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

روزهای تفته



شب پشت پرده هاست.هوا به شدت ِهر تابستان شرجی دیگری گرم و داغ است.کولر توی سالن روشن است اما بازگرم است.هیچ چیزمهمی اتفاق نیفتاده ما مثل دیشب و هر شب دیگر این هفته ها از ماه و سال درخانه نشسته ایم. هرکدام در جای همیشگی خودمان وسرگرم کاری. من باهدفون موسیقی گوش می دهم. آقای همسر اخبار تلویزیون را با دقت دنبال می کند. گاهی هم کوتاه درباره چیزی حرف می زنیم و بعد ساکت می مانیم. انگار پشت فکرهامان پنهان می شویم. همین طور که ظرف های شسته شده شام را توی کابینت جای خودشان می گذارم نگاهی به بیرون می اندازم به آسمان تیره ی ابرآلود به خیابان درختی که دل تاریکی پنهان شده. توی استکان ها چای می ریزم سینی را برمی دارم برمی گردم توی سالن. حالا او دارد فیلم می بیندمن از فکرم بیرون زده ام اما همچنان همین جا هستم نه حتی کمی دورتر.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

یاکریم های پشت پنجره

 

چرا گاهی هیچ چیز آن طورکه بایدپیش نمی رود.حرکت آرام و لاکپشت وار روزهای ما، چه چیزهایی کم دارد.کدام کفه سنگین تر است اشتباه هاتمان یا زودباوری هامان.زندگی این میان حرفش چیست؟!
زل زده ام به چیزهایی که فکر می کنم و ظرف های توی سینک را یکی یکی می شورم یک لیوان دو لیوان یک بشقاب و دو کاسه چهارقاشق و چنگال ...
حال ِ اکنونم،مثل حرکت آرام به هم خوردن بال های عقابی درآسمان آبی ست. در جایی که شال بلندت در باد به حرکت مواج رودخانه شبیه است. تو شبیه هیچ کدام از خیال هایی که در سر دارم نیستی.
دروغ ها از چه وقت در ما رخنه می کنند. همین که یک دفعه وسرزده همه چیز مثل سیل سرازیر می شودسخت است باورش اینکه هم باشی و هم نه.
پشت دردمندی روزها گریه می کنم.
حسی ندارم نه خشم نه نفرت نه دلخوشی نه دلتنگی و نه حتی ذره ای شادی. تنها یک دلسوزی عمیق نسبت به او درخودم احساس می کنم.

از گوشه ی پرده سالن نسیم خنکی می وزدو شاخه های پربرگ گل کاغذی توی بالکن را آرام آرام تکان
می دهد. به باغ کوچکم چشم دوخته ام به برگ های سرزنده وشفاف نخل مرداب توی گلدان.
صدای یاکریم های پشت پنجره مثل یادآوری جریان سیال زندگی می ماندانگار می خواهندبگویندطاقت بیاور،امیدداشته باش.



+ خانم بوک ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

 

 
"حالا توی میدان هستم. مثل همیشه شلوغ نیست. چند زن آرایش کرده جلو ویترینی ایستاده اند.حرف می زنندو می خندند.توی پاساژگرم است و مغازه هاپرنوراند. از پله برقی بالا می روم واز پله های پشتی پایین می آیم. توی شلوغی راه می روم و مجبورمی شوم آهسته حرکت کنم.ترس بیرون پاساژ جامانده است.
همه زنده اند. راه می روند،حرف می زندو می خندند. کسی توجهی به من نمی کند. وارد مغازه ای می شوم و کلاه لیمویی بچگانه ای را قیمت می کنم. صورتم گرم شده است. همه دارند زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم. "


پرنده ی من/ فریبا وفی



+ خانم بوک ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()