آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

رازها

 

 وقتی چیزی را شرح می دهی یک دفعه حواست که پرت می شود ادامه ی حرفت دیگر اهمیتی نداردکه چه بوده چه شده. مهم آن جاییست که ایستاده ای گیج و گنگ بوی خوش علف های باران خورده با پیراهنی بلندهمرنگ خاک در دورترین نقطه ی ذهنت. بادمی وزد.همه جاساکت است.گاهی صدای گم و دور دارکوبِ جنگل افرا می آیدکسی اطرافت نیست طبیعت آرام و آسوده تو را در خودپنهان کرده است. و تو در دل این گمگشتگی را دوست می داری.

 بعضی وقت ها زندگی مبتلا می شودمثل کسی که بیماری سختی می گیرد.

 


+ خانم بوک ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

دریا

 

باید
بیشتر به آسمان ها فکرکنم
همین طور به آب ها.
در رویاهایم
موجی آبی جلو می آید و
بعد به اعماق برمی گردد
باید این دریا
شکل بگیرد و
من به آرامش برسم
باید بیشتر به آبی ها فکر کنم!


رسول یونان


+ خانم بوک ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

خواب ِسنجاقک

 

یک روزقبل/ ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح/ هوا نیمه تاریک است. انبوه درختان شبیه به شبحی سیاه به نظر می آیندانگار از دل تاریکی بیرون زده اند.از پنجره روز را تماشا می کنم و عمیقا به زندگی فکر می کنم. حس می کنم روی تخت، سبک و بی وزن نشسته ام.در فکر چیزی نیستم خیالی در سر ندارم. رفته رفته آسمان از آبی تیره تغییر رنگ می دهد و روشن تر می شود. صدای سوت مانند یک پرنده در سکوت ِمقدس صبح به گوش می آید. و در پنجره سیاهی ِپرواز پنچ مرغ هوا درگرگ و میش صبح،شگفت انگیز است. هنوز درختان ِدوکوچه پایین تر سیاه و تیره اند. هنوزهمه جا درسکوتی کشداردرخواب است.


درادامه نوشت:
یادآوری ها گاهی خوبند دوباره خودت را جایی درگذشته پیدا می کنی.


+ خانم بوک ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

پس از باران


هوا گرگ و میش است. بیدارم. ازخیلی دور صدای خروسی می پیچددرسکوت متراکم و بعدپارس سگی. کناردستم روی میزتیک تاک ساعت زنگدار ِبه وقت پس باران است. بادخنکی که می وزد قطره های درشت باران ِپشت توری پنجرها را می لرزاند. و من یک دفعه دلم دامنه می خواهدکوه و جاده های منتهی به دشت های سبز درسبز...
باد زوزه کشان درپنجره می پیچد و من ازتمام این حس های آنی انگار گیج ام. زمان در من متوقف می شود و تنها درهمین لحظه است که نفس می کشم! نگاه می کنم از همین جا درست در سمت راست جایی که دراز کشیده ام ابرهای خاکستریِ ابتدای صبح، ازپشت سایه ی تیره ی چناران در دوردست پیداست و در باد مثل رهایی ست. کاش می شد چیزهایی را بغل زد و با خود بُرد جایی که دست کسی به آنها نرسد پهن شان کرد روی زمین نگاهشان کرد تا ابد. پشت پنجره ایستاده ام. دوباره باران می بارد تندو یکریز و بی همتا!

درادامه نوشت: این ها را یک وقتی جایی دیگر نوشته بودم.خواستم اینجا دوباره جان بگیرند. بیست ونه خرداد نود و یک ساعت یازده وسی دقیقه ی شب بود.

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

رنگ ها و صداها برمی گردند


ما هنوز جوانیم.درخانه ای با دو اتاق کوچک. زن دایی پشت دری پنجره ها و پرده های توری را دوخته است. کف اتاق حصیر پهن کرده ایم. من پیراهن تابستانی سفیدی پوشیده ام که گلهای ریزقرمزی دارد. موهای بافته ام را پشت سرجمع کرده ام. درحیاط پشت یک درباز روی گازدوشعله غذا می پزم! گونه هایم گل انداخته و هی شوقی توی دلم جمع می شود مثل کسی که منتظریک اتفاق خوبست. ما با تمام وجودعاشقیم!
بوی برگ های درختان پرتقال و نارنج تمام فضای کوچه را پرکرده است. کف حیاط سرتاسر ماسه است و صدای دریا به وضوح شنیده می شود. تو را می بینم حرف می زنی راه می روی سرتکان می دهی.غروب آن روز نزدیک است.آسمان،نیلی رنگ در پنجره قاب شده است. توی کوچه ها را ریسه بسته اند. ما آهسته قدم بر می داریم و آرام در ماسه ها فرو می رویم.موج ها ساحل را می شویندو رفته رفته سایه ای از ما را هم با خود می برند. اتاق خالیست. و در ادامه کسی پشت میز نشسته است شبیه به تو با موهای جوگندمی روی پاکت پستی را تمبر می چسباند. من پشت یک در باز ایستاده ام میان ما محفظه ای شیشه ای قرار دارد و همین!

 

+ خانم بوک ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()