آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

...

 

خیالم را پرواز می دهم

می خورد
               به در
                        به دیوار
        به پنجره...





+ خانم بوک ; ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامها ()   

غروب دوشنبه

 

بخش کوچکی از سالن روشن است. تکیه دادم به کوسن بزرگ روی مبل.
فقط من هستم وفکرهای پراکنده ی یک غروب پاییزی و تکرار این موسیقی کارن همایونفر

نور زرد‌رنگ یکی ازچراغ های سقفی، تابیده روی تابلوی دیوارتوی سالن.
شقایق ها درعلفزارند
باد می وزد
ساقه های نازکشان کج و راست می شود.





+ خانم بوک ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامها ()   

آن وقت ها

 

ظهرکه می شود بوی ناهار یک طورخوشایندی توی خانه جولان می دهد. آغشته ی آفتاب کم رمق پاییزی پهن می شود روی گل های قالی. ذهن را می نشاند روبروی خودش. شاید هم روبروی خاطره ای دور از بچگی که مادر دستپخت بی نظیری داشت.
آن وقت ها که بوی ناهار وقت مدرسه بود.

 

 



+ خانم بوک ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامها ()   

پی مفهوم چیزی

 

درخلاصه شدن های مکرر
این روزها،
درحرفی تنها
یا شاید هم درعبارتی کوتاه

ته نشین شدن در ذره ی آخر ـ
یک تفکر به جا مانده،

که انسان بودن را
آرزو
می دانست.



+ خانم بوک ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
    پيامها ()   

زندگی


این روزهاخیالی که آسوده نیست.

دیگر ازکوچه پَس کوچه های صبح های پُردرخت وعطریاس های سفیدعبورنمی کنم.
حواسم به سَرشاخه های رنگ به رنگ شده ی خیابان درختانی نیست.توی پیاده رو راه می روم. گربه ای کنارسطل زباله صورتش را لیس می زند. گنجشکی سعی دارد تا تکه نانی را از روی زمین بلند کند!

گاهی به‌پشت سرم‌نگاه می کنم. کسی‌‍نیست.خیالم آسوده‌نیست.






+ خانم بوک ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامها ()