آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ما، یعنی خودمان

 

ما با عشق مان در هوای ابری و بارانی یک جمعه ی سرد پاییزی چای می خوریم در سکوتی البته منتشر شده درخانه به حدی که صدای یکریز باران را در ناودان بالکن به وضوح می شنویم.و گاهی هم صدای عبورماشینی ازخیابان درختی قاطی سکوتمان می شود و ما دوست داریم که در ادامه همین طورنشسته باشیم من روی این مبل و او پشت به نورکم رمق صبح ابری ...
یک لحظه می پرسد: عزیز ناهار کباب بخوریم؟
با سر و لبخند رضایت جوابش می دهم.
می داند دارم ابر را می نویسم باران را و سکوت جمعه را چقدر دوست دارم. هرچندمحدود و خلاصه شده،حس می کنم بی حرف بیشتر هم را دوست داریم! وقتی آرامش سکوت مان را برهم نمی زنیم.



+ خانم بوک ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
    پيامها ()   

نقطه ها

 

هرچی رو میخواهم بنویسم توی ذهنم پاک شان می کنم. شاید مهم نباشه. شاید همینطوری باشه. برای کی مهمه آخه این حرفا، زانوی راستم درد میکنه. یه خوشه انگور خوردم. یه چای برای خودم ریختم . یه چیزی گیرکرده مابین فکرهای دیروز و امروزم، یه چیز موذی! ازتوی ذهنم خودم رو بیرون میندازم .سبک تر میشم. سیب های سرخ رو توی کاسه ی سبزرنگ ِطرح میبد، روی میزکنار مبل گذاشتم. دلیل ترسم رو می دونم اما تا میخوام ازش حرف بزنم نمی دونم چی بوده چی شده! پنجره توی سالن سرتاسر خیابون درختی رو داره توی چشمم می زنه با اون چراغهای زرد کم سو ...


+ خانم بوک ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
    پيامها ()