آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

...

 

آدم که می نشیند روبروی خودش این طوری بی سوال و جواب به آن یک نفری خیره می ماند که درآینه نگاهش می کند.می گوید،این روز و شب ها که پی درپی گم می شوند در این همه ماه و سال تو کجایی؟!

می روم می نشینم روی مبل روبروی پنجره به تماشای سبزی درختان گردو و انار باغ همسایه مان.
کسی مرا صدا می زند.





+ خانم بوک ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
    پيامها ()   

فکرهایی می آیند

 
به سپیدی کاغذچشم دوخته ام،موسیقی در فضای اطرافم مثل موجی آرام مرا باخود به فکرهای دوری می بردبه آنجا که حس های رفته ناگهان دوباره بر می گردند مهربانی دست ما را گرفته است یا من می خواهم این طور فکر کنم نمی دانم! اما چیزی هست گاهی از خودت دور می شوی وقتی زمان دست سنگین اش را حلقه کرده دور بازوهایت تکان خوردن سخت می شود تو ناچاری بپذیری. بچه ها هنوز کوچک اندو لبخند ها واقعی اند. بر می گردم نگاهم از یک چهارم پرده های پنجره، کشیده می شود روی سقف خانه ای آن دورها که پرواز دسته جمعی کبوتران را در یک لحظه شکار می کند.
زندگی همین است دیگر، نمی توانی صورتش را حدس بزنی مگر آنکه روحت آزاد و رها باشد.

 


+ خانم بوک ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
    پيامها ()   

پیش نویس سه

 

تابستان نود و دو

 سمت راست که نگاه کنی سراسر مرکز دیدت هجوم سبزی درخت است و سمت چپ ات دیواری بلندکشیده شده تا بام. پشت سرت نردبان برف تکیه داده به دیوار.
مقابل بادپنکه با موهای خیس نشسته ای یا دراز کشیده ای فرقی ندارد وقتی هیچ خیالی در سر نداری اما فکر چرا! سروصدای گنجشک های گیج و گنگ خسته از یک روز داغ تو را می پراند از فکرهایی که نصفه نیمه توی سرت هی از این طرف به آن طرف جابه جا می شود. از پنجره بوی دریا می آید همراه شرجی هوا در خالی اتاق می پیچد انگاردر پروازی ...
نرمی ماسه ها زیر پاهایت گرمی روبه پایان یک نیمروز تابستانی است. آب تا بالای زانوهایت کشیده می شود،دو مرغ سپیددریایی بی هراس حضورت روی موج ها بالا و پایین می شوند. رفته رفته زیر پایت خالی می شود روی امواج سرگردانی، موهایت را آب به سوی آندولس می کشاند.


+ خانم بوک ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
    پيامها ()