آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

صبح فردا


می گوید،کشان کشان هم آمده باشی همین که اینجایی خوبست. همین که اگر کافی هم نباشدباز هم با خودت اینجا نشسته ای درصبح ِابری و بارانی سه شنبه ای که ماش ها در کاسه های لعابدار آبی همدان دارندسبز می شوند. لحظه ها تکرار نشدنی اند. هیچ خاطره ای سرراست برنمی گردد.
در ِخانه که باز می شودهمه چیز پر رنگ تر به نظر می رسد همیشه همین طور بوده آدم لحظه هایش را چه خوب و چه بد جور دیگری به یاد می آورد. چیزهایی در فراموشی کم رنگ می شوند و تو دیگرهمان که در خاطره ای بارها تکرار شده ای نیستی.
پنجره ها وجود انکارنشدنی خانه را در سایه روشن گرم سالن پیش چشم هات به تو یادآوری می کندبه اندازه ی وسعت ِخیابان درختی جوانه های سبز روییده است. انگار توی روح و جانت هنوزامیدی هست و هنوز این ادامه ی متزلزل توی دست های خودت به ذره ای بند است.
امروز،صبح همان فردایست که بارها خواسته بودم برگردم.
چه دلم تنگ شده بود برای همسایه های مهربان آسمان وانیلی!

 

+ خانم بوک ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
    پيامها ()