آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

...

 

پسرم می‌پرسد
مامان می‌نویسی تا خود را آرام کنی؟

برمی‌گردم نگاهش می‌کنم
نمی‌دانم به دنیا آوردمش یا
در یکی از شعرهایم او را نوشته‌ام


سارا محمدی اردهالی



+ خانم بوک ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
    پيامها ()   

و ناگهان...

 

می خواستم بنویسم آسمان ِ زمستانی امروزآفتابی ستُ ...
اما بلندمی شوم و می روم برای بزرگ مرد ِکوچکم که می گوید کمی سرماخورده سوپ درست می کنم. بعدکه برمی گردم دیگراز حال و هوای آفتابی امروز و شمعدانی های توی بالکن وآلوئه‌ورا سرحال توی گلدان و چیزهای کوچکی که همان وقت توی فکرم دست و پا می زدندتا نوشته شوندخبری نیست.چیزی توی ذهنم نمانده است.

کجا می روند این فکرهای سرزده ی ناگهان، که انگار هرگز نبوده اند.





+ خانم بوک ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
    پيامها ()   

بی دلیل

 

موزیک را عوض می کنم. برای به حرکت درآوردن کلمات و بیرون کشیدنشان از توی ذهنم چیزی می خواهم تا کمکم کندبرای نفس کشیدن به نوشتن نیاز دارم حتی شده بی دلیل اما درواقع خوب می دانی هیچ چیزی بی دلیل نیست.

ژاکتم را می پوشم آرنج دست چپم بعد ازضربه محکمی که خورده دردمی کند.فیزیوتراپی کمی بهترش کرده اما دردی مرموز روی دستم تیر می کشد. بزرگ مردِکوچک هوس کباب کرده برنج را شستم وگذاشتم تا به وقتش آبکش کنم برای ناهار.

تمام حواسم پی بزرگ مرد ِکوچکم سخت درگیرشده دلم پیش دلش یکه و تنهاست. و ما چه کاری از دستمان برمی آیدبرای اینهمه که دور رفته برای دل ساکت اش برای چیزهایی که از زبانش نمی شنویم هیچ دلیلی نداریم. و این مثل یک خراش عمیق در دلم نشسته که درمانی برایش ندارم.

یک طور غریبی خلاصه شده روزها. کمی صبح،کمی ظهر،کمی عصرهای راه رفتن و دویدن های یکساعته بی فکری مزاحم و شب هایی طولانی بی خوابی های گاه وبی گاه.
این طوری زندگی ساکت می شود در ما.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
    پيامها ()   

تات

 


آدم خوبست وقت هایی به خودش فرصت بدهدتاکمی فاصله بگیردتا دورازخودش به آن که درونش زندگی می کند کمی نزدیکتر بشودآن وقت شایددلیل بعضی کارها را بهتربفهمد.

 

 



+ خانم بوک ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
    پيامها ()