آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

و بهار...


گاهی صبح پادرمیانی می کند
من کنار می کشم
آفتاب می خزد
روی گل های قالی
ما
به زندگی امید می بندیم.

چناران ِخوشبخت، سرتاسرجوانه های سبزدرسبز شده اند.
همین که خانه اینهمه آرام و بیصداست آدم دلش می خواهدصبح اش را بدهددست کسی که دوستش داردبه اندازه ی عالمی. درسکوت ِمنتشر،تنها صدای گنجشک هاست که بیدارند.

+ خانم بوک ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
    پيامها ()   

پیش نویس دو

زمستان نود و دو

شب است
 از یلدای همیشگی تا همین حالا که به بهار ِپشت پنجره چیزی نمانده است امروز به تمام معناحس کردم دلش می خواهدحرف بزندحالا هرقدر پراکنده و با فاصله، فقط حرف بزند.اول بگویم این همه که نبوده ام جایی نرفتم همین جا همین نزدیکی ها در رفت وآمدهای همیشگی، ویلان و سرگردان خودم بودم.آسمانم گاهی مه آلود است گاهی آنچنان گرفته و پراکنده که خیالی از سرم پَرنمی کشد. به دنبال کلمات ِگم شده در سرم،جایی ندارم که بروم.
جورعجیبی می شود آدم وقتی یک جایی پرت می شود توی ذهنش هم انگار دیگر نیست حتی. اما با تمام این احوال من هنوز خوبم!واین خوب کمی امیداست کمی تا حدودی ته مانده ی شادی های کوچک و کمی هم خیال های نازکی که جایی قایم شان کرده بودم.از جزیره بیرون زده ام از جای همیشگی ام آمده ام بیرون، چند ساعتی می شودروی تخت نشسته ام کنارم آباژور ارزان قیمت دوستداشتنی ام روشن است صدای باران روی شیروانی ریتم تندی گرفته است.
ظهر است
دراتاقی هستم با پنجره ای مشرف به چناران دوکوچه بالاتر با آسمان ِ آبی وسیع و پرنده هایی در رفت وآمد. فکرهایم انگار یک دفعه و به سرعت محو می شوند. صدای جوشکاری می آیدازساختمان روبرویی که مانند دیواری بلند،بالا آمده و راه را بر آسمان بسته است. روی صندلی چرخان پشت میزتحریرنشسته ام گاهی به این سمت وآن سمت می چرخم و گاهی به انعکاس نور نازنجی روی پرده ی پنجره خیره می شوم و باز می چرخم و می چرخم. بعدفکر می کنم این ها چیزهای مهمی نیستندحرف های تکراری اند. پی جمله ای می گردم که روزها معطل نمانده باشد که کلماتش فراموش نشده باشدمثل این می ماند که خودت را جایی فراموش کرده باشی و تنها برگشته باشی.

+ خانم بوک ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
    پيامها ()