آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

شب ِزمستانی

 

چیزهایی که گفتم تمام حرف امروزم نبود.
الان دارم چای لیمو می خورم و حسابی می چسبد! بعد ازتمیز کردن خانه و بخار شور زدن کف پوش ها فرصت خوبیست اینجا نشستن وقتی همه جا تمیز و پر رنگ شده است! دیروز روز پر کاری بود در و دیوار و کابینت های آشپزخانه را تمیز کردم. سالاد الویه و سالاد سیب زمینی و کمی هم دوباره شله زرد درست کردم. برای یلدای سه نفره مان انارهم آماده می کنم. اما خوبست برف هم ببارد. تا بشود از پشت ِپنجره رد ِتند دانه های درشت برف را زیرنور زردرنگ چراغ های خیابان درختی دنبال کرد و بخار لیوان چای به صورتت بخورد و دلت بخواهد این برف تا صبح ببارد. شب ِ زمستانی ما هم این طوری تمام می شود.
باور می کنی به این سرعت پاییز دلپذیرقاطی روزمره هامان شد و رفت!
گاهی از خوشی بی پایان نیست که روزها بسرعت می روند که تو جا می مانی بی دلیل،بی هدف. حتی اگر زندگی را با تمام سُکونش هنوز هم عاشقانه دوست داشته باشی باز فرصت هایی از دست می رود.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

بالابلند

 

هم سایه، می تواند سایه ی خودت باشد در شبی بلند روی دیوارکنار نردبام برف. می تواند همسایه ی دیوار به دیوار باشد. می تواند خانه ی تازه ساخت ِ روبروی پنجره ی اتاق خواب مان باشد که مدت هاست مانع دیده شدن چناران دو کوچه بالاتر شده است وقتی که آن طور دل انگیز دربادتکان می خوردند.
آدم انگارخودش هم بی آنکه بفهمد عادت می کند به ندیدن ها به نچشیدن ها به نرفتن ها به نخندیدن ها به محدودشدن ها.حتی صرفنظر می کند از راه رفتن های صبحگاه از دلخوشی های کوچکش.





+ خانم بوک ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

به پایان پاییز


دست دراز کنم می خورد به توده ی ابرهای پنبه ای که پشت ساختمان روبرویی جمع شده اند!
هوا سربی رنگ و سرد شده است. در پایانی دلپذیر از پاییز، با کوهی از کار اینجا نشسته ام تا از ابرهای سپید ِمعلق بنویسم! آخر چه کسی دراین ساعت کارهایش می گذارد می نشیند روی یکی ازصندلی های چرخان سفید رنگِ جزیره، روبروی پنجره تا فقط ابرهای به هم پیچیده ی شگفت انگیز را تماشا کند.

چرخش ِ ماشین لباسشویی آهنگ ملایمی که از اتاق آبی پخش می شود را در خود محو می کند.
با صدای بزرگ مردکوچکم که از بالای پله ها می گوید: مامان میتونی همین حالاشله زرد درست کنی؟!
یک ترکیب درهم عجیبی از آرامش می شود. اما چرخش تندماشین لباسشویی مثل تاکید محکمی تو را به سمت کارهای عقب افتاده می کشاند.

باید بروم همین حالا...

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

ته مانده های ذهن


تمام فکرم،ذهنم نه درگیرگذشته مانده است نه فردا و نه حالی که درآن متوقف شده ام.
یک طور عجیبی با خودم دَر افتاده ام!

برنج را گذاشته ام آبکش کنم حواسم به ذهنیات مغشوشم که می رود کم مانده به آش تبدیل بشود!
خانم بوک قبلتر از این با خودش در سکوت ِمنتشر در خانه نشسته است روی مبلی روبروی تلویزیون خاموش. مابین ساعت نُه و سی و پنج دقیقه ی صبح دوشنبه ای آرام و هیچ ملایمی که در سر دارد.
یکبار با خودش چیزی را تکرار می کند و با آهی کشدار سر برمی گرداند سمت خیابان درختی که پاییزی و دل انگیز، در باد زرد و سبز و سرخ دیده می شود.

آدم همیشه ته مانده های ذهنش را که می خواهد به یاد بیاورد چیزهایی را با زیرکی پوشیده می گذارد همیشه همین بوده است. در لحظه پشیمانی.اما بعدش ارام تری و حرف ها کشدارتر می شوند و تخیلت قوی تر است.
بوی سحرانگیز خورشت آلوچه برای ناهار پیچیده باشد در اقرار افکار امروزت و تو هی بخواهی حرفت را با کلمات بیرون بریزی تا بعد عقب بایستی به تماشا که عجب آدمی بودی و نمی دانستی!

ظهرنوشت:خانم بوک را درگیر خودت کردی الان چند سال است دستش را محکم
گرفتی کنار خودت نگه اش داشتی نگذاشتی این آخری ها حتی نفس بکشد!

+ خانم بوک ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

بی حرف

 

وقتی در تاریک و روشن روز، سایه ی اشیا در آسودگی ِ امن خانه انتظارت را می کشندآدم خودش را که مرور می کندمی بیند بخشی از همین سایه های دیرینه است.
حالا، چه خوب چه بد کسی قهرمان داستان نمی شود.







+ خانم بوک ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
    پيامها ()