آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

هی، یادآوری شیرین!

در من پرنده ای می خواندکه رهایی اش ممکن نیست.

گاهی اصلا لازم نیست به یاد بیاوری خودش همین طور مقابلت سبز می شود یک دفعه وشاید هم سراسیمه، انگاربخواهدبه تو بگوید،هی کجایی، خبرت هست...
گاهی هم آرام آرام اتفاق ِحضور ِ همان یادآوری دلنشین تو را با خود همراه می کند آنوقت تو هی خیال می کنی چه روزهای خوبی بود چه آدم های نازنینی بودند حتی آنهایی که دیگر نیستند. آدم انگار دلش را گم می کند از هوای اطرافش جدا می شود از تعلق خاطرش از بوی آشنای صبح های روشن... آن وقت هاست که نمی داند به کجا می رود در کدام لحظه جا می ماند چه اتفاقی برایش می افتد که خودش را هم از یاد می برد.

ادامه دارد حرف هایم ...

+ خانم بوک ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
    پيامها ()   

باز باران...



یک
و امروز، درگوشه ی صبح ما همچنان باران می بارد...
اتفاق خوبی که در تابستان، حوالی آسمان ما رخ داده است. دلم می خواهد بی چتردر باران بدوم ، راه بروم و این ادامه داشته باشد تا همه ی صبح های خسته ی تابستان، خنک و دلنشین.

دو
بروم پشت پنجره، آرام و ساکت کنارخانم بوک بایستم به تماشای باران دل انگیزی که در سربالایی خیابان درختی و ردیف چناران خوشبخت همچنان یکریز و مدام دارد می بارد.

 سه
پس از باران این چند روز،آدم دلش می خواهد در هوای صبح مردادی دلش را روی بند پهن کند کنار ملافه های سپیدبی معطلی! آنقدر که امروز صبح اش درحال و هوای روزهای خوب است.



+ خانم بوک ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
    پيامها ()