آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

...

آدم گاهی دلش می خواهد دست خودش را بگیردببرد یک سمتی کناری، بایستد همینطور ساکت
نگاهش کند.

+ خانم بوک ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

پیش نویس یک


زمستان نود و یک

روبروی لپ تاپ ام نشسته ام،یک پایم آویزان شده از تخت،چانه ام را تکیده داده ام به زانویی که درد نمی کند نیم ساعتی می شود در این حالت مانده ام! هرچه زنگ می زنم به گوشی آقای همسر جواب نمی دهد. بزرگ مرد ِکوچکم طبقه بالا در اتاقش دارد برنامه نویسی می خواند بعدازظهر آخرین امتحانش را می دهد. من هنوز درهمان حالت قبل نشسته ام! ناهار خوراک مرغ و سبزیجات درست کرده ام. مدتیست از تره فرنگی هم استفاده می کنم مزه ی بی نظیری به غذا می دهد. مخلفاتش، لوبیا سبز ،هویج وبامیه و کمی قارچ تفت داده شده است و درآخر هم دوعدد گوجه فرنگی چارقاچ شده ادویه هم دارچین و آویشن و فلفل سیاه ... اما این ها چیزهایی نبود که می خواستم بگویم در واقع انگار اصل مطلب را فراموش کرده ام مدت هاست حرف هایم خلاصه شده اند درجمله ها مختصر و مفیدحوصله ندارم در مورد چیزی توضیح اضافی بدهم و چه کنم که خانوم کنار دستی متوجه منظورم نمی شود توضیح بیشتری می خواهد و من فقط نگاهش می کنم شاید لبخندی هم بزنم و اشاره کنم که عجله دارم و باید بروم. توی راه نفس عمیقی بکشم و باز جوری بخزم توی خودم که باورم هم نشود.

بعدنوشت: گاهی هم پیش نویس های فراموش شده ی خانم بوک را اینجا می نویسم.

+ خانم بوک ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

پنج شنبه ای



از خستگی در جزیره روبروی سالن ولو شده ام! صندلی گردان سفیدرنگ، آرام آرام گاهی به راست و گاهی به چپ می چرخد. تقریبا هیچ چیز در ذهن ندارم.خستگی خوشآیندی ست! مقابل چشمانم اشیا یکدست و براق خودنمایی می کنند....
سایه روشنی از نور ملایم عصر روی زیتونی مبل های کنار پنجره ، یله داده است.
نیمی از پنجره ها را پوشیده از پرده های تور، ونیمی دیگر، شمعدانی های قرمزو صورتی.





+ خانم بوک ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

زری و منصور

 

 عصرنوشتی برای زهرای زرمان دوست خوبم،کاش گم ات نکنم!

قصه ها آیا تا کی طاقت می آورند! تو بروی، زری و منصور تکلیفشان چه می شود آنها که با کمترین هم خوشبخت بودندحالا باید روزها بلاتکلیف در انتظار بمانند.
راستی چه باید کرد! چیزی بگو دوست من،خواهش می کنم نگرانت هستم.

 

+ خانم بوک ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

پیش نویس سه

تابستان نود و دو

 سمت راست که نگاه کنی سراسر مرکز دیدت هجوم سبزی درخت است و سمت چپ ات دیواری بلندکشیده شده تا بام. پشت سرت نردبان برف تکیه داده به دیوار.
مقابل بادپنکه با موهای خیس نشسته ای یا دراز کشیده ای فرقی ندارد وقتی هیچ خیالی در سر نداری اما فکر چرا! سروصدای گنجشک های گیج و گنگ خسته از یک روز داغ تو را می پراند از فکرهایی که نصفه نیمه توی سرت هی از این طرف به آن طرف جابه جا می شود. از پنجره بوی دریا می آید همراه شرجی هوا در خالی اتاق می پیچد انگاردر پروازی ...
نرمی ماسه ها زیر پاهایت گرمی روبه پایان یک نیمروز تابستانی است. آب تا بالای زانوهایت کشیده می شود،دو مرغ سپیددریایی بی هراس حضورت روی موج ها بالا و پایین می شوند. رفته رفته زیر پایت خالی می شود روی امواج سرگردانی، موهایت را آب به سوی آندولس می کشاند.


+ خانم بوک ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()   

صبحگاه

 

هوای خنک امروز باشدو باران تند ِصبحی که می باردهنوز تاهمین لحظه،آنوقت تو کناری نشسته باشی درجزیره روی صندلی گردان آشپزخانه، درفکری پراکنده،لحظه ای بچرخی سمت پنجره و چناران سبزدرسبز و رد ِتند بارانی که می بارد. و لحظه ای بعد، سمت ِانگاری که دیگر اینجا نیستی.


+ خانم بوک ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
    پيامها ()