آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پرسه درحوالی روز


صدای ماشین بازیافت می آید! وقت آمدنش هرسه شنبه است با صدای امواج وهمهمه ی مرغ های دریایی وارد کوچه می شود! ربطش را تا امروز به کیسه های آبی بازیافت نفهمیدم! می خواهد لابدحس خوبی به اهالی کوچه بدهد!
توی فکرم، خانه ای در دوردست شاید بالای تپه ای سبزوخرم روز وشب اش آسوده می گذرد. سماور روشن است و خانه همچنان در خواب است. روز جمعه خاک شمعدانی های پشت پنجره را باهم عوض کردیم. نمی دانم چرا حالشان زیادخوب نیست بعضی از برگ هاشان زردشده است. می گوید علتش همین جابجایی ست و چیز مهمی نیست و دوباره سرحال می آیند.
همین دور وبر پرسه می زند. گاهی با من است و گاهی هم به شدت دور می رود. نسیم خنکی از پنجره اتاق ِخواب سرازیر می شود. اینجا که نشسته ای در جزیره ،شاید هم روی مبل، داری کتاب می خوانی اما نه ، ظاهرا" همین جایی، روبروی مانیتور چیزی تایپ می کنی که هیچ دلخوشی درخود ندارد. در فکری هستی و هم نیستی. یک طور عجیبی توی روزات پرسه می زنی هی می خواهی رها باشی ...

خانم بوک دارد نگاهم می کند با همان شال سپید و لبخندگرم و صمیمی اش. رفته رفته دارد پیش چشمم رنگ چهره اش تغییر می کند! چطور باید نگه اش دارم با همان تصویر قاب شده توی ذهنم، زنده و پر امید. او دلبسته ی فکر و خیال های نازکی ست که من ازآن بی خبر بودم. حالا چه بایدکرد وقتی دارد راهش را از من جدا می کند. من این سو و او آن سوی من است.

+ خانم بوک ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
    پيامها ()   

آبی بی نظیر!

چشم دوخته ام به دایره ی چرخان ِ آبی رنگ ِ بالا ی صفحه، می روم توی فکر، برای ناهار چی بپزم،یک پیاز درشت خلال می کنم،دایره آبی کماکان دارد توی چشمهام می چرخد.صدای جلزو ولز روغن بلند می شود. همان آواز سرخ شدن گوشت و امثال آن برآتش" هم می زنم. باز توی فکرم ، به چنارهای سبزدرسبز آن طرف خیابان نگاه می کنم. به گلدان های پشت ِپنجره آب می دهم. رب اضافه می کنم و گوجه ها را به ترفندی پوست شان را می کنم! دایره ی آبی دارد حوصله ام را سر می برد. برنج را می شورم و لوبیا ها را تفت می دهم. زعفران را هم آب می کنم تا رنگ بگیرد. بیشتر صدای گنجشک های پراکنده توی ذهنم لانه می سازند. دانه می خورند، سرو صدا می کنند. لبخند می زنم به نمی دانم چی؟! به فکرم، به انتظاری که سر می رود مثل شیر روی اجاق ... دایره ی آبی رنگ رفته رفته پلک هایم را سنگین می کند. مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشدخوابم می گیرد... کلیک روی ضربدر.

حالا ما پشت میزنشسته ایم در جزیره ، روبروی سالن و خیابان وردیف چناران خوشبخت، هر کدام در فکری جدا از هم. آیا ما هم خوشبختیم!

 

+ خانم بوک ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
    پيامها ()