آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

و گاهی...

 

حواسم را پرت می کنم یک طرفی! خودم را گیج می کنم، سرم را کج می گیرم سوت می زنم. به روی خودم نمی آورم حرف را عوض می کنم به آن راه می زنم خودم را، چشمهام را می دزدم. آنقدراین پا و آن پا می کنم که فراموشم می شود داشتم خودم را گول می زدم! با عجله برمی گردم همان جایی که بودم با خودم تنهاهستم.راست و مستقیم زل می زنم توی چشم های خودم.

 

+ خانم بوک ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()   

در خیالم آفتابی نیمه...

 

آدم گاهی که خیال می کندحالش خوب است بلند می شود می رود برای خودش یک لیوان چای می ریزد. توی تراس به گلدان هایش آب می دهد. به آسمان نگاه می کند به سبزی عجیب درختان انتهای کوچه مات می ماند. گرمی ملایم افتاب ِنیمه را طوری دلنشین روی صورتش حس می کند. اصلا آدم اینطوری می شود که هیچ عجله ای ندارد همه چیز برایش روند آرامی دارد. می رود قدم می زند رد ِ عطربهارنارنج ها رامی گیرد می رسد به انتهای خیابان چندم، به خانه ای که ردیف درختان همیشه سبز آن را پشت خود پنهان کرده است.



+ خانم بوک ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()   

بودن

 

آسمان امروز، گاهی ابر، گاهی آفتاب،
حس می کنم اتفاقی کنارم پرسه می زند.

+ خانم بوک ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()   

نهان


خیالم به دورکه پرواز می کند چیزی از دستم می افتد.

+ خانم بوک ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()   

در لحظه

 

پرنده ای گنگ و دور در ذهنم می خواند.

+ خانم بوک ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()   

جمعه

آنکه در من از من بی خبر مانده است.

+ خانم بوک ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامها ()