آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

همیشه صبح های هست...

 

و این همیشه، حسی در ناپیدای صبح هایی ست که یک دفعه می ریزندازهوا، ازباران، وشاید از آفتابی نیمه، مقابل چشمانت تا تو را غافلگیر کنند تا توی دلت با خودت بگویی همیشه صبح های هم هست...

دلت می خواهد پای پیاده بروی تا امامزاده ای بالای کوه آنجا دخیل ببندی به درختی که آرزوهای رنگارنگی روی شاخه هایش بسته اند. و دلت را به وسعت آسمان باز کنی تا حرفی خاموش و سربسته نماند. نمی دانی چرا یک دفعه و سرزده می آید فقط می خواهی این سفر را آغاز کنی بی آنکه کسی بداندبی آنکه مانعی باشد تنها بروی. این ناگهان،مثل رعدی خاموش می ماندمثل بارانی بی پایان هوای امروزت را می سازد و تو نمی دانی چطور و از کجا یک دفعه پیدایش می شود در صبحی که با سر درگمی بیدارت می کند تا روزت را آغاز کنی با طعم ِگس درونت که هیچ وقت ندانستی از کجا به اینجا رسید.روزهای قبل شاید خاطره ای محو و رنجیده درحافظه ات جا خوش کرده باشد که نفهمیده باشی مثل همان رعد ِخاموش می زندتوی روزی که انتظارش را نداری و این خوبست آیا؟! باز هم نمی دانی که حسی دلگرم کننده دارد با قدرت تو را با خودش در امتداد موسیقی می کشاندکه در لحظه می شنوی. می برد تا دورها تا حسی پنهان در مه ای فراگیر، تا گم شدن و دوباره پیدا شدن.
خانم بوک می گوید: همیشه صبحی هست که تو را با خودش ببرد و این کم پیش می آید. مثل مهمانی ناخوانده وعزیز می ماند که سرزده در می زند. نه زنگ!

 توضیحی نوشت: این همان یادداشت ثبت موقتی بود که یک ماه پیش حانم بوک آن را نوشته بود. الان همین طوری خواستم اینجا بماند. خواستم او راحت باشد توی دلش حرفی نماند مثل من نشود که حرف هایم را نگفته توی ذهنم پاک می کنم. خواستم خانم بوک آسوده باشد. خیال نکند کنار من اسیر چیزی شده است. حس کند اینجا راحتتر است.

+ خانم بوک ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
    پيامها ()