آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

حوالی همین صبح



یک لیوان چای بادوعدد بیسکویت ساقه طلایی وقت ِ پاییزچه می چسبد!به شرطی که پنجره هم کمی باز باشد و هوای سرد بزند توی اتاق. آفتاب ِ کم رمقی هم لم داده باشد روی شاخه ها زردباشدو سبز، زرد باشدوسبز... درست مثل همین وقت شنبه ای که ساعت نُه و ده دقیقه ی صبح است وابرهای پنبه ای در زمینه ی آبی آسمان پراکنده اند. و تو با خود فکر می کنی امروز هم روزدیگری ست ...

 

                                                                                    

+ خانم بوک ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
    پيامها ()   

آن پاییز ِروبرو

همیشه همه چیز از آخرین بار آغاز می شود.
صدای دارکوبی در دوردست می پیچدو بعد پرنده ی خاکستری با صدای سوت مانندش می خواند. چیزی به ذهنم می رسد. همان جا می ایستم!
چهره ی مادرم وقتی برای آخرین بار از پیش ما می رفت مثل پرده ای تار و گنگ مقابل چشمانم کشیده می شود.فکر می کنم آخرین باری که خوشحال بوده ام چه وقت بوده است.جستجو می کنم آنقدر مهم نیست که بشود اسمش را خوشحالی بی حد گذاشت. انگارحفره هایی عمیق توی ذهنم حفرشده است. می خواهم کودکیم را نجات بدهم. وقتی با روبان های سپیدو دو موی بافته زیردرخت انگور، مقابل مادر ایستاده بود و لبخند می زند. بازی آفتاب و برگ ها در سبزی چشمانش می درخشید. او را می خواهم با خودم ببرم.
روی لبه ی شیروانی خانه ی همسایه زاغچه ای کِرکِرکنان دنبال تکه نانی جست و خیز می کند. چناران خوشبخت، آسوده توی آفتاب انگار به آسمان لَم داده باشند در انتظار نسیم صبحگاه مانده اند.
بوی مهر مرا می برد به اولین روز مدرسه، به کوچه ی صارمی به خانه ی پدری. خانه ای که دیگر آنجا نیست. اما هنوز تصویر روشن و واضحی ازآن در من زنده است. هنوز حصیر های آویخته پشت پنجره هاست.همه هستند. بوی ناهارتوی راهروی باریک خانه پیچیده ظهر وقت مدرسه است.



+ خانم بوک ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
    پيامها ()   

پشت دری های پاییزی

آسمان صاف و روشن است. ساعت هفت وسی دقیقه ی اولین صبح پاییز است.
دوست داشتم یک طوری واردبشوم.سلام کنم و کناری بنشینم.دلم می خواست، یعنی روزها بود که این طورمی خواستم تا بیایم و حرف بزنم. اما انگارچیزی پیچیده بود توی ذهنم وگره خورده بود مابین فکرهای دیروز و امروز. چیزی مدام خودم را به یادم می آورد«همان خود ِمحجوب ِساده ام را» که روزی دلش را در آفتابی تابیده بر روی گل های قالی پهن کردو آسوده دراز کشیدو چشمانش رابست. همان که دنبال جمله ای مناسب بود تا شکسته شدن شاخه ی داوودی های سپید را در تُنگ بلور پُرآب، یک طوری ظریف بنویسد! امروز یک دفعه توی جمله های یک کتاب خودم را دیدم ولی نشناختم! آن که می خندید و نگاهش به دوردست خیره مانده بود چمدانش را بست و ازآن شهر رفت. دست کشید و رفت. دور شدو دیگر کسی او را ندید. تا همین امروز، که من دیدم اش توی آخرین جمله ی کتاب داشت زنگ در را فشار می داد!

خانم بوک پشت دری پنجره هایش را دوخته است. وقتی دارد آنها را آویزان می کندمی گوید:این ها پشت دری های پاییزی اند.همان پارچه های نازک و سپیدی که گل های قرمز و نارنجی ریزی دارند.

 

روز  ِبعدنوشت: با شوق و مهر خیلی زیاد همه تون رو دوست دارم. این روزها سرعت اینترنت در حد راه رفتن یک مورچه است! به خونه هاتون سر می زنم. بیشترخواستم بگویم، خوشحالم از بودنتان و به یادتون هستم.

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
    پيامها ()