آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

اولین لب خند

حالا من اینجا نشسته ام. روی تخت،کمی بی حوصله، لب تاپ مقابلم و انگشتانم روی کیبورد می لغزند. درسمت راست ازپنجره چنارهای کوچه پشتی را می بینم که در باد به آرامی کج و راست می شوند. نسیم ملایمی گوشه پرده ی اتاق را تکان می دهد. خانم بوک، توی آینه به من نگاه می کند. لبخندی گوشه ی لب اش می نشیند. می گوید:« کارت که تمام شد بیا حرف دارم باهات! »ساعت شش وچهل دقیقه ی عصر یک نیمروز ابریست.حال همه مان خوبست!
زمان گذشته است و هرچه که درحال بوده را با خود برده است. حالت عجیب روزها را تنها کلمات می دانند. دخترک شبیه عطر گل یاس پیچیدتوی خانه، آمد و رفت!
توی جاده موقع برگشت دلم نمی خواست حرفی بزنم. سه هفته مدت زمان کوتاهی بود.تا چشم بازکردیم توی فرودگاه بودیم درساعت سه صبح.

 

+ خانم بوک ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
    پيامها ()