آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

درساعت هشت

 

اینطوری که خودت را به خواب می زنی من چطور باید باهات حرف بزنم کی ،چه وقت؟!

بعد بلند می شوم و از اتاقش بیرون می آیم. کمی پشت پنجره ی تراس می ایستم و باران را تماشا می کنم. انگار ذهنم خالیست روی هیچ چیز متمرکز نمی شود گاهی اینطوریم خالی ِخالی!

یک دفعه هزارهزار غصه ی دور و نزدیک می ریزند توی دلم همین جا نزدیکترین نقطه به قلبم ضربانش تندتر می شود حالا که این را گفتم دقت می کنم نزدیک گلوگاهم گرمایش را احساس می کنم.

سرم را بالا می برم باد توی موهایم بی صبرانه می پیچد و من انتظار هیچ چیزی را ندارم. چشمهایم را می بندم ومی گذارم باران صورتم را تر کند.

عصرنوشت: من دیگر درآن نقطه در ساعت هشت صبح نیستم من دریک غروب دلپذیر آخربهارم! 

 

توضیحی: عکس بالا تزئینی ست.

+ خانم بوک ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
    پيامها ()   

به لحظاتی...

 

به رگ های آبی روی دست های لاغرم نگاه می کنم...

یکی ازکشوهای دراور راکه سررسید های قدیمی و یادداشت های پراکنده و روزنوشت هام را در آن می گذارم خالی کرده ام روی تخت جستجو می کنم نمی دانم دنبال چه هستم! یافتن چیزهایی خوشحالم می کند و بعضی یادآور روزهایی می شوندکه اندوهشان را خوب به خاطر دارم و بعضی دیگر حتی شادی اش انگار نگرانم می کند دلتنگ می شوم برای همه ی مهربانی های رفته ...

دفترچه کوچک یادداشتم را ورق می زنم و منصرف می شوم از حرفی که دیروز نوشتم. از حرفی که امروز نوشتم. بالای صفحه ی یکی از سررسیدها در یک بعدازظهر جمعه تیرماه هشتادونه نوشته ام:
«کسی در من برای من می گرید.حتی موسیقی هم نمی تواندکمک کندتا کمتر احساسش کنم.»

ورق می زنم به سپیدی برگ آخردفترم می رسم می نویسم:
« و من دلم همان نی لبک چوبی را می خواهد که یکبار دیگر هم همین جا هوس نواختنش را داشتم که نشد و نشد!

داریم ناهار می خوریم ناهار خورشت مرغ ترش داریم. حالمان خوبست. من دوکتاب هدیه گرفته ام همین امروز، بی هیچ بهانه ای از زخم قلب... و مجموعه داستان شبانه ها و مطمئن می شوم که بی واسطه به لحظاتی شادی هم هست.

 

 آشپزی نوشت : در لذت آشپزی دستورکلی غذاهای شمالی خوشمزه هست نوش جونتون :)


+ خانم بوک ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
    پيامها ()   

خانم بوک ومن

 

پرنده ای می خواند همین نزدیکی ها. نسیم خنکی می وزد. صدای پارس سگی از دور و ابرهای خاکستری آسمان که نوید باران اند. من توی خانه تنها نشسته ام. ظهر جمعه ساکت تر از روزهای دیگر است صدای استارت و بوق ماشین ها کمتر به گوش می رسد. انعکاس صدای پرنده های خانگی توی قفس و پرنده هایی که آزادند تا روی شاخه های چناران خوشبخت آواز های بلند بخوانندترکیب غم انگیزی شده است. برای لحظه ای مابین این فکر و آن فکرهای بیخود حس می کنم خوشبختی همین است همین لحظه ی کوتاه که صدای گوشخراش دستفروش دوره گردی توی بلندگو همه را از هم می پاشد.

گاهی فکر می کنم خانم بوک حوصله اش از دست من سر رفته است!
از بلاتکلیفی ها از بی قراری های فکرهای آشفته ام. از کارهای عجیب و غریبم ازاینکه دیگر مثل قبل همراهش نیستم حوصله اش سررفته این را توی نگاهش می خوانم. اما او مثل یک نیاز است مثل یک آنتراکت دلچسب مابین فشردگی روزها و من درونم همان که مدت هاست معلوم نیست کجاست. خانم بوک مثل یک نجات دهنده است برای من یک قهرمان است!
در لحظه های سخت با آرامش با همان شال سفید با دست های مهربانش چیزی را توی خانه جابجا کرده است. خانم بوک، گم شده ای بوده که روزی تصادفی پیدایش شد. و من حالا حس می کنم این روزها مردد است که از پیشم برود.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
    پيامها ()