آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

آ ی دلنشین!

مقابلم کشیده و بلندراه می رود درسیاهی قامتش هیچ چیز را نمی شود حدس زد! سایه حواسش هیچ کجا نیست اما دلش در هوای بارانی امروز می چرخد.

ساعت به وقت یک عصر دلپذیربهاری ست. خانه ساکت است. آقای همسر از صبح سردرد داشته و با همین سردردش هم باید می رفت دنبال چندکارضروری و رفت. بزرگ مردکوچک هم طبقه ی بالاست گاهی صدای سازش می آید گاهی هم صدای خنده های بلندش !
« آ » اما در دوردست توی اتاق اش پشت پنجره ی برفی با موهای بلند بافته شده ایستاده است. هنوز هم دارد برف می بارد.
و من اینجا هستم.در پس زمینه ای روشن از آسمان و کمی آفتاب ِخسته که روی دیوار پشت سرم افتاده! و هوایی مَلس که توی ذهنم می پیچد و حسی وصف ناشدنی را در من به جنبش در می آوردحسی که در لحظه می خواهد بخندد،گریه کند، راه برود،نگاه کند،حرف بزند،حرف بزند. چیزی مثل دلشوره ای کهنه درونم آشوب می کندو نمی گذارد تا این خیال تخت باشدرو به آسمان تا کمی آبی برداردباسپیدی ابرها هم بزندهم بزند...

امروز پستچی بار دیگر در زد! بسته ای را دستم داد که از دور ِ دور آمده بود.
از سمت « آ ی دلنشین » برای روز تولدم. اگرچه خیلی دلش می خواست که می شد همان روز به دستم می رسید اما دیر آمدنش مهم نبود. شادی و لبخندی که با خودش آوردمهم ترین بود. «مرسی دخترم»

+ خانم بوک ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
    پيامها ()