آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

چای سبز در عصرشنبه

 

به عقربه های ساعت که نگاه می کنم در این فکرم درطول زندگی ام چندبار ساعت پنج و پانزده دقیقه ی عصر ِخنک و مطبوع روزهای شهریوری بوده است. چندبار دراین قاب قرمز زمان متوقف شده است و چندبار من قراری را فراموش کرده ام. چندبار خواب مانده ام و چیزی مهم را ازدست داده ام. چندبار بوی هوا زمان خاصی را به یادم آورده است...

چای سبز می خورم با لیمو و افکارم به هر سو می روند. می روند مسافت ها دور ِدور تا آفریقا کنار دخترک و دوباره بر می گردند. کمی جا می خورم! حس می کنم چیزی را مدت هاست در خودم از دست داده ام. دلم می خواهد همین جا کنار خانم بوک بمانم او آرام است. ملایم لبخند می زند،نگاه که می کند می فهمی عاشق زندگیست.
نشسته ام روی تخت، سمت راستم از پنجره درخت های دو کوچه پایین تر ازخانه مان به طرزشگفت انگیزی انگار به ابرها تکیه داده اند! تماشای شان لذت بخش است. عطر چای تازه دم پیچیده در راهرویی که منتهی می شودبه حیاط . کمی پولکی از توی کیسه خالی می کنم در ظرف پایه دار می گذارم توی سینی کنار دو استکان چای .

 

 

+ خانم بوک ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
    پيامها ()   

نگاه ِثابت //

 

ده روز پیش حوالی همین ساعت...

وقت هایی هست که قلبت تندتر از همیشه می زند.وقت هایی که در آن قرار نداری چیزی تو را از جا بلند می کند. همه چیز به نظر جور دیگری درحرکت است. دخترک آماده رفتن می شود. عقربه های ساعت انگار تندتر زمان را باخود می برند. و ما دراین وقت محدود حرف های نگفته مان را حبس می کنیم.





+ خانم بوک ; ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
    پيامها ()   

نگاه ِثابت /

 

لذت می برم ازتماشای تکان خوردن ملافه های سپید درباد در هوایی آفتابی روی بندهای سراسری در سراشیبی مکانی مرتفع.

جمع و جور کردن فکرهایم زمان می برد. آنقدر پراکنده و بریده بریده شده ام که سخت می شود با یک نگاه ِثابت، همه چیز را هم زمان تماشا کرد!
همیشه آخرین لحظه،غم انگیزترین لحظه هم هست و یا شاید تاثیرگذارترین. وقتی می رفت از دور با کوله پشتی که روی شانه های لاغرش سنگینی می کرد و قدم هایی که آرام دور می شد. در ذهنم نقش بسته است. 
فردا می شود یک هفته که " آ " از پیش ما رفته است.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
    پيامها ()