آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

روبرو هرچه که هست

 

روی تخت دراز کشیده ام. سرم را تکیه داده ام به دیوار و با چشم های نیمه باز از بالای عینکم ازدهام به هم فشرده ی توده ای از ابرهای سپید را که یک جا جمع شده اند تماشا می کنم. و حاضر هم نیستم چشم هایم را کاملا باز کنم تا آن روبرو هرچه که هست را بهتر ببینم. با خودم می گویم، همینطوری هم خوبه.


حسی شبیه به سبکی و بی وزنی پر یک پرنده را دارم. نه از روی آسودگی از این رو که نمی دانم
آیا حالم خوبست یا نه! کتاب ها وارونه روی تخت پراکنده اند. هوا گرمای شرجی خود را تحمیل می کند و من در معرض بادپنکه تا کنار ساحل کشانده می شوم و خنکی و شوری بوی دریا مرا در هوای زندگی می چرخاند.


برمی گردم همین جا، کنار خودم توی اتاق روبروی پنجره، همین جا که اغلب اوقات خودم را فراموش می کنم. می شوم یکی ازآن همه که در من است. شاید هم آن یکی که بیشتر با من بوده است. آن که زندگی را تکان یک ریز برگ های درختان صنوبر می داند و خدایی که همین روبروست.




+ خانم بوک ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
    پيامها ()   

چرخیدن و چرخیدن...

 

لطفا"
کمی با احتیاط در ِجعبه را باز کن
نکند گوسفند خیالت بپرد!

 

ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی عصر ِروزجمعه ای بارانی و نمناک و سرد است. خانه ساکت شده است. آقای "همسر"برای دوچرخه سواری هر روزه اش، سرسختانه حتی در باران، لباس می پوشد و خدافظی می کند و در را می بندد. " آ " همراه دوستانش رفته اند حوالی کوه های... بزرگ مرد ِکوچک را هم همراهشان برده اند. آن وقت ها از خلوت خانه لذت می بردم. تنها فرصت واقعی که متعلق به من بود.
برای پرواز ِخیال چه میدان وسیعی بهتر از امن بودن خانه ای ساکت. نفس تازه کردن می دانی چیست؟ انگار تمامی فکرهای پراکنده و حس های مطمئن به تو هجوم می آوردند و از تو می خواهند که برایشان تکلیفی معلوم کنی. و من تنها از پشت شیشه ها درآفتابی که روی برگ های بنجامین می درخشید لبخندم را به انتظار می بخشیدم.

 



+ خانم بوک ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
    پيامها ()