آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بزرگ مردکوچک

 

در راهم
کبوتری می نشیند.
تو،
قاطی فکرهایم
پَر می زنی.


یک ساعت و سی دقیقه قبل ...

میان گلدان های روی تراس سه گلدان لاله عباسی رنگارنگ غرق ِغنچه شده اند. شمعدانی ها پر گل اند و یاس ها به نرده های دوطرف تراس پیچیده اند. عطر ملایم یاس قاطی شده با بوی نم بارانی که سر زده و آسمان ابری تیره، خنکی مطبوعی را در فضای اطراف می چرخاند.با عجله لباس های شسته شده را از روی طناب بر می دارم. توی هال،یکی یکی لباس های بزرگ مرد کوچکم را تا می زنم.
چند ضربه خفیف به در اتاق...
و بعد مقابل آینه قدی می بینم اش که چقدر تنهاو ساکت است.خودش را روی صندلی مقابل نورسفیدمانیتور جمع کرده وبه چیزی نامعلوم خیره مانده است. مثل همیشه نه مرا می بیندونه صدایم را می شنود.حواسش نیست که من مدتی ست او را درآینه می بینم.کاش می دانستم درکدام دنیایی شاید برای رسیدن به تو میانبری پیدا می کردم.

 

بعد نوشت: شراره عزیزم من اینهمه را درک می کنم! ممنون لطفت هستم.

 

+ خانم بوک ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
    پيامها ()   

از خانم بوک چه خبر!


در راه پله ها عطر دارچین پیچیده بود.

وقتی وارد فضای مجازی این خانه می شوم سقف و دیوارهای آبی آن انگار مرا سِحر می کنند. و باید اعتراف کنم دیگر آرامم بی هیچ گلایه ای. روبروی پنجره می نشینم جز صدای آواز ِ پرنده های بی خبر،هیچ صدایی نیست. تنهاگاهی باد است که در پنجره ها سوت می کشد. بعد از رعد و برق دیشب و باران تندی که بارید. زنگ در  ِخانه مان به صدا درآمد. از پاگرد پله ها با خوشحالی خانم بوک را دیدم که خیلی ملایم از پله ها بالا می آمد و من دوباره او را توی ذهنم با چشم های بسته طراحی کردم با پیراهن و شالی سپید و لبخندی همراه عطر زعفران و گلاب.

 


+ خانم بوک ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
    پيامها ()