آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بهار،با پیراهن سپیدبلند!

دوستای عزیزتر ازجان، امیدوارم سال نو برای همه پر از امید ِصلح و دوستی و صفا باشد. سالی سپیدمثل همین برفی که دیروز بارید. تمام زمستان این همه برف نباریده بود! اما دیروز قشنگترین برف زمستانی همه جا را سپید پوش کرد. مثل این بود که بهار با پیراهن سپید ِبلند دست روی شانه های زمستان گذاشته بود و آرام وارد شد.

امیدوارم به همه تون خوش بگذره خیلی دوستتون دارم.

+ خانم بوک ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()   

درد و دلی از نوع پنهانش! و ما، دربهار

 

این کوتاه نوشت باشدکه بماند...

از پشت شیشه ها به آسمان روبرو نگاه می کنم به من نزدیک است آنقدر که می توانم به رنگ سربی اش دست بکشم. فکرم هزار راه می رود تا به جایی برسدکمی دلش باز شود! اما هی به بن بست می خورد. دلی هم که به بن بست خُوردحالش معلوم است دیگر کاری باید کرد کارستان.
داشتم با خانم بوک حرف می زدم که یک دفعه پرید وسط حرفم،همین فکری را می گویم که دوسه روزیست توی سرم مثل یک علامت سوال بزرگ معلق مانده و انگار بی چاره است!
باحقیقتی مسلم روبرو می شوی وقتی می فهمی بعدازچندسال نوشتن ناچاری در ِخانه ای را که سال ها زحمت اش را کشیدی و دوستش داشتی قفل و زنجیر بزنی و بروی و گیج باشی ازاین رفتن و تازه هیچکس هم نفهمد رفتنت را.یعنی که تو اصلا نبوده ای دیگر غیر از اینست مگر؟! توی دلت یک عالم بغض می ماند تازه مردد هم هستی از گفتن این حرف ها آن هم اینجا درخانه ی ساکت وآرام آبی خانه ای که دیوارهایش را به امیدی رنگ زدی.
اما خُب ادمی باید جایی بالاخره دردش را بگوید دلی که به درد آمده است را بگوید.

یک:

و بهارکه اینجاست...

یعنی بهار رسما" آمده به خانه ی ما. دیروز توی تراس درگلدان بزرگی که پیاز نرگس ها و سنبل ها برای تمام سال در تاریکی خوابیده بودند با خوشحالی چشمم افتاد به بوته ی سنبل سفیدی که سبز شده بود و غنچه هم داده بود! آنهم در تاریکی و بی آبی. تمام ساقه ی سبزش غنچه های سفید ِمعطر بود.

می شود از صافی شیشه ها رد شد و پرید توی خیابان درختی!
وقتی شیشه ها به بهانه ی بهار جور دیگری تمیز می شوند انگار آن بیرون  آسمان، زمین و حتی بارانی که می بارد هم شفاف تر و دل انگیزتر است.

دو :

نوروز را کلادوست ندارم و امسال هم که بدون " آ " انگار چیزی مهم را کم دارد.
می گفت،توی ظرفی نزدیک پنجره لای یک تکه پارچه عدس هایی راکه خیسانده بوده جوانه زده اند.
آن بیرون هنوز برف می بارد  «آ» خم شده روی جوانه های تازه رُسته را لمس می کند.

 


بعدنوشت: توضیحی بدهم در مورد کوتاه نوشت بالا آن "درد و دل پنهان" مربوط به آسمان وانیلی نمی شود که اینجا دوستانی دارم عزیزتر ازجان.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()   

اولین روز

 

دوشنبه، اولین روز  ِ آخرین ماه زمستان، ساعت، حول وحوش صبح وهوایی بارانی...

قبل از کارافتادن ماشین لباسشویی وقبل از اتومات کردن فریزر که همین جاست کنار در ِاتاق خوابمان! داشتم به صدای باران گوش می دادم همینطوری توی رختخواب که نشسته بودم گوشه پرده کنار رفته بودو شیروانی خانه های روبرو را می دیدم که خیس از باران است. صدای به هم خوردن قطره های درشت باران روی سقف کاذب نورگیر طبقه ی بالا صدای دلنشینی بود. در روزهای بارانی امنیت خانه چندبرابر می شود اینطوری که نورکمی از پنجره ی بزرگ سالن منعکس می شودروی شیشه ی میزناهارخوری ِمقابل پنجره.
خیابان درختی و چنارهای خوشبخت هم انگار بهتر دیده می شوند. از دیروز بوی بهار را حس می کنم. وقتی آفتاب پهن شده بود روی کف سالن هرچند کم رنگ، اما سرو صدای گنجشک ها از خانه ی همسایه مرا به این فکر انداخت که چقدر فاصله افتاده میان من و آن عکس های کودکی که روی آینه ی اتاق چسبانده ام. چندسال فاصله افتاده و چه مدت باقی مانده که بشود باز زندگی را با تمام بارسنگین اش هنوز هم دوست داشت. هنوز امید داشت و هنوز دلتنگ زمستان و برف شد و منتظر تا پاییز باصدای خش خش برگ ها از راه برسد و هزار و یک حس شاعرانه که به سراغت بیاید.
تا کی فرصت هست تا بتوانی عاشق باقی بمانی. عاشق زندگی و تمام کسانی که دوستشان داری.

 


بعدنوشت:  توی فکرم بود ولی روزش را دقیقا به یاد نداشتم تا همین شب قبل که دیدم زهرای عزیز یادداشتی برای سالروز رفتن حسن خدابیامرز نوشته همینطوریادداشت دیگری در وبلاگ مراآفرید انکه دوستم داشت       روحش شاد خدا رحمتش کند.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()