آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ناتمام

 

 

وقتی چمدانت را می بندی تا بروی جایی دور ...
همیشه چیزی جا می ماند درخانه یا در اتاقی که دوستش داری،
چیزی شبیه به حسی گم شده که دوباره بر نمی گردد.

اما من حالم خوبست!

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

...

 

ساعت شش و پنجاه دقیقه غروب شنبه است. 
و من دلم می خواهد بگویم در سیاهی مطلق بیرون، از اینجا که من نشسته ام خانه ای کمی دورتر،پنجره اش در بالکنی باز می شود که چراغش روشن مانده است. مثل نوری معلق در تاریکی می ماند که در دل سیاهی سرگردان است. و من نمی دانم چرا خواستم این ها را بگویم.

امروز صبح، این طور شروع شد من کمی خواب ماندم. این همه که خواب های درهم می دیدم! برای همین به جای ساعت هشت، نُه از خانه بیرون آمدم. وقتی پیاده به طرف باشگاه می رفتم تمام پیاده روها و خیابان ها پر شده بود از برگ های دل انگیز پاییزی که هنوز کسی فرصت نکرده بود یا دلش نخواسته بود که آن ها را جارو کند. زیر پاهایم صدای خش خش دلنشینی داشت. در مسیری که می رفتم خانه ای را هم دیدم که روی تراس بزرگ آن چند درخت کاج کاشته بودند! و دودکش بزرگی با آجرهای قرمز داشت.

و دیروز جمعه صبح، یکی از عجیب ترین روزهایی بود که تا به حال درآن قدم زدم. هوا به طرز شگفت انگیزی سرد و دلچسب بود. و برگ های درختان با حرکت آرامی یکی یکی روی زمین می افتادند. و این اتفاق همزمان بر روی تمام درختان سراسر خیابان رخ می داد! و  گاهی خیلی دورعابری از خیابان عبور می کرد. انگار آن بخش رویاگونه ای از دنیا که فکرمی کردی دیگر فراموش شده حالا در همین صبح جمعه پیش چشمانت بود!

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

حسی آرام...

 

امروز باران می بارد و هوا سرد است. اما مثل همیشه در اتاق کوچکم، پنجره بازاست
و من روبرویش نشسته ام.

او رفته است.  " آ " ی دلنشین نزدیک به یک ماه است که از پیش ما رفته است.
و من مدام توی دلم دنبالش می گردم اینجا در گوشه ی امن ومطمئن قلبم.

ناهارتاس کباب لیمو درست کرده ام. نورسفید و مات چراغ بالای سینگ بخش کمی از آشپزخانه را
روشن کرده است. حس آرامی همراه شده با بوی ملایم لیموعمانی در فضای خانه. هُود خاموش است! 

از پنجره ی بزرگ سالن درخت های خیابان به وضوح پیداست.
چنارهای خوشبختِ پاییزی زیر بارانی که آرام آرام می بارد تَر شده اند.

 بزرگ مرد کوچک طبقه بالا توی اتاقش هنوز خواب است.
و سکوت درخانه جولان می دهد!

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

لابه لای روزها

 

به برچسب هایی که روی یخچال چسبانده ایم نگاه می کنم به چیزهایی که رویشان نوشته ایم تا فراموش نشوند.نگاهم روی یکی از آنها ثابت مانده.ما چیزی را از یاد برده ام که مهم بوده است.

بلند می شوم پنجره را کاملا بازمی کنم هجوم ناگهانی هوای خنک پاییزی قاطی بوی گردو! توی اتاق می پیچد.می خورد به صورتم چشمهام را می بندم تصور می کنم یازده سال پیش است داریم از ارتفاع پایین می آییم دست هم را گرفته ایم هوای تازه صبحگاه بوی درختان گردو چیزی را میان ما قسمت می کند از نوع عشق. دوباره همین جا هستم که خانم بوک همیشه می نشیند روبروی پنجره، هوای سرد با سرعت توی اتاق می چرخدو از دربیرون می رود بر می خوردبه تو، که روی یکی از صندلی ها اُپن آشپزخانه نشسته ای سردت می شود بلند می گویی: "میشه لطفا اون پنجره رو ببندی هوا سرده"اما من بی حرکت انگشتانم روی دگمه های کیبور بالاو پایین می شود.خودت می آیی و بی صدا پنجره را می بندی وقتی داری از اتاق بیرون می روی نگاهت می کنم توی فکری،درگیر محاسبه ای! خسته ای آنقدرکه کم آورده ای دیگر. نگاهت می کنم،پیر شده ای انگار...

 

+ خانم بوک ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

گلدان ها حالشان خوبست!


باد سردی می وزید و مه سراسر خیابان را پوشانده بود.
همین صبح شنبه ای که تنها بودم. پرده را کنار زدم هیچ چیز پیدا نبود نه خانه ها نه درخت ها و نه حتی آسمان. تنها نور زرد رنگ و ضعیف چراغی در خیابان. با عجله لباس پوشیدم و آماده شدم تا این هوای مه آلود را از دست ندهم! توی راه در فکر چیزی نبودم هیچ چیز به جز لحظه هایی که مدام پشت سرم در مه ناپدید می شدند.
موقع برگشت تمام راه را پیاده آمدم. مه تمام شده بودو هوا ملایم بود. دنبال جای پاهای خودم در خیابان می گشتم! از زیر درخت بید عبور کردم. رسیدم به خانه ی متروکه، از کنار درختان انار گذشتم. کمی سرم را خم کردم تا از زیرانبوه شاخ و برگ درخت خرمالویی که در پیاده رو سرازیر شده بود بگذرم! 

                                                **

 بعد از سم پاشیِ چندتا از شمعدانی ها وگلدان حسن یوسفِ " آ " که مدتی حال برگ هاشان خوب نبود و به طرزغم انگیزی به وسیله چندکرم سبزموذی سوراخ سوراخ شده بودند!
امروز،بالاخره گلدان هاحالشان خوبست.                                              

+ خانم بوک ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()