آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بی تعارف

 

بعضی چیزها را آدم بیشتر از چیزهای دیگر دوست دارد.مثلا مثل یک سبدکاموای رنگی با یک جفت میل شماره سه برای روزهای پاییز. بعضی ها را هم همین طور. بعضی روزها هم این طوری ست آدم حس می کند با روزهای دیگر فرق دارند درحالی که هیچ تغییری پیش نیامده فقط حالت صبح جوری ست که تو دلت می خواهد این طور فکر کنی. و همین خوبست. بعضی خوراکی ها را هم از بقیه بیشتر دوست داری و بعضی ساعت ها را ترجیح می دهی تلف نشوند! من کلا شب ها را بیشتر از روزها دوست دارم. خلوت تر و دنج تر است تو مال خودت هستی! 
اما همه ی اینها برای این بود که فقط بگویم؛
من تو را بیشتر از بقیه دوست دارم.

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()   

شب

 

از گوشه ی شب صدای جیرجیرک می آیدو ماه پشت ابر است.
یعنی که آن بیرون ساکتِ ساکت باید باشد. روی تخت نشسته ام لب تاپ را گذاشته ام روی پایم پنجره باز است و نرمه باد خنکی به داخل اتاق می آید. موسیقی ملایمی پخش می شود. آقای همسررفته است دوچرخه سواری دوری بزند و برگردد. و من در این فرصت کوتاه تنهایی که برای خودم یک لیوان چای تلخ ریخته ام کلی حرف داشتم برایت بگویم اما یک دفعه نمی دانم چه شدکه همه را به یکباره فراموش کردم. دلم می خواهد همه چیز را با جزئیات برایت بگویم تمام روزهایم را...
اما چیزهایی که دوستشان ندارم برای گفتن زیاد است. و تو می خواهی بروی بخوابی.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()   

لحظه های ناب

 

ساعت هفت صبح سه شنبه است.
دارم با عجله آمده می شوم تابه کلاس ورزش دیر نرسم حتی وقت نمی کنم پرده را کنار بزنم تا ببینم آن بیرون هوا چه رنگی دارد از خانه می زنم بیرون توی حیاط برخورد می کنم با مه سنگینی که تمام فضا را گرفته است! حتی ساختمان روبرویی هم پیدا نیست. داخل کوچه خیابان پیدا نیست وکمی جلوتر درخت ها پیدا نیستند. و من عاشقانه شناورم در این هوای رویاگونه ...
باخودم تنهای تنهایم.
از رطوبت ِخنک قطره های ریز این ابرهای متراکم حس خوشایندی همراهم می شود. صدای سوت مانند پرنده ای که اغلب در روزهای مه آلود این اطراف پیدایش می شودبه گوش می رسد. آفتاب کم رمقی از پشت شاخه های چناران خوشبخت به شکل شعاع نوری پراکنده روی علف های سبز پارک می تابد.

من هنوز شناورم...



+ خانم بوک ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()   

ابر و ماه

 

در سکوت سنگین اطرافم که حتی صدای پرنده های همیشگی هم درآن شنیده نمی شود راه می روم.
ابرها هر لحظه به من نزدیکتر می شوند.
«چه جمعه ی ساکتی! »آسمان خاکستری ست و نسیم خنکی ریشه های شالم را درهوا تکان می دهد.
به آسمان بالای سرم نگاه می کنم ماه از پشت ابرها بیرون می زند.در ساعت هفت و چهل دقیقه ی صبح،
در روشنای روز، هنوز خیال رفتن ندارد! راه می روم با من می آید...
روی یکی از نیمکت های پارک می نشینم. ماه از لابه لای شاخه های انبوه درختان پیداست.
درست مثل لحظه ای می ماند که به دنبال لحظه ای دیگر می آید. 
و بعد آرام آرام پشت ابرها پنهان می شود.

و من حس می کنم میان انبوه درختان گم و ناپیدا می شوم درجمعه ای که همه خواب اند!

 

 بعد نوشت: موشی جان! من متاسفانه نمی دانم چرا نمی توانم لینک پیامهای وبلاگت را باز کنم؟!

 بعدنوشت بعدی:برای توست زهرا جان که خیلی دلم می خواهد دوباره برگردی و بنویسی.

 

+ خانم بوک ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()   

بدون واو اضافه

 

از پنجره ی روبرو که پرده ی آن کمی کنار رفته در فاصله ی تقریبا دوری دو پنجره پیداست.کمی روی تخت جا به جا می شوم تا روبرویم درخت ها باشند. باد می وزد. برگ ها تکان های ریزی دارند وبه سختی می توان دیدشان مگر اینکه در احوال باد امروز دقیق شد!
چیزی نمانده تابستان برود و پشت سرش را هم نگاه نکند.
به روزها که لحظه هایش تند و سریع می گذرند حتی گاهی فراموش می کنم فکر کنم.
کسی دارد به دیوار مجاور چکش می کوبد و انگار این صدا ابدیست.

بعد نوشت: خانم بوک کجاست!
این روزها کم می بینمش. دلم برایش تنگ شده. کاش می شد همه چیز را در یک حالت ثابت نگه داشت.

 

+ خانم بوک ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()