آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

غروب های نارنجی

 

امروز، ازتمام ثانیه های عمرم می گذرم!
و ازبلندترین جای ممکن بالا می روم مقابلم عصری پر شکوه قرار داردکه نمی شناسمش! آسمان را در غروب نارنجی،این همه پهناور ندیده بودم.

دیروز، وقتی از خانه خارج شدم بدون شک چیزی را فراموش کردم وقتی درخیابان یاد تو افتادم اشک توی چشمهام،راهم را مسدود کرد.

و آن روز، خیلی خیلی قبل تر از همه ی امروزها و دیروزها دربعدازظهری گرم و کسل من هنوز در راه رسیدن به باغ گیلاس بودم و تو کنار درباغ با صورت و دست های تمشکی ایستاده بودی آن روز روی تنه ی درخت قدیمی چیزی نوشتیم و زیر اسم هرکداممان تاریخ امروز را زدیم!

 ومن نمی دانم چرا باغ و آن یادگار کنده شده روی صنوبر را گم کردم!

 

+ خانم بوک ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

از تنهایی چه می خواهی!

 

خیلی آهسته با خودم گفتم: نمی دانم صدای در را شنیدم یا نه؟!

و بعد بلافاصله بلند شدم وبه طرف سالن رفتم در خانه بسته بودهمه رفته بودندو بازتنها بودم.
من از این تنهایی چه می خواهم که این همه به دنبالش هستم!
خیلی وقت پیش، آنوقت ها که تنهایی یک آسودگی امن وبی نظیر برایم داشت یک فرصت ناب بودکه می شد درآن دور و دورتر شدو دوباره برگشت بی آنکه کسی متوجه نبود تو بشود می شد فرسنگ ها راه رفت و نگاه کردبی آنکه ذره ای خسته باشی.
اماحالا انگارهمه به یکباره ربوده شده و من خالی خالیم، بی تو بی خودم!

نمی دانم این چه خاصیتی ست که آدم را سرگردان خودش می کندو بعد رهایش می کند.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

فرصتی کوتاه

 

ساعت دوازدهُ دو دقیقهُ دوثانیه ی روزشنبه ای گرم و مرطوب است.

من تنهای تنها هستم!

و با وجودی که هوا به شدت گرم است کولر خاموش است و پنجره باز ...
روبروی آبیِ کم رنگی از آسمان ایستاده ام.
در مسیر انبوه چنارهای خوشبخت، که نرم و ملایم سرشاخه های سبزشان را در باد تکان می دهند صدای بم و گنگ دوره گردی که از کوچه می گذرد ارتباطم را با آوازسیرسیرک ها قطع می کند!
اما لحظه ای بعد، همان ظهر گرمی ست که پنجره باز است؛
سیرسیرک ها درآن آواز می خوانند
و
من
تنهای
ت
ن
ها
هستم.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

دوشنبه های کاغذی

 

امروز باز یکی از آن دوشنبه هاست که روی کفپوش اتاق پر می شود از نوشته های کاغذی از یادداشت ها گرفته تا کتاب ها و شعرها و سررسیدهای قدیمی ...

ساعت یک ربع مانده تا بشود وقت همان روزی که ...

گاهی شده ندانی جمله ات را چطور باید تمام کنی و برای مفهومی که توی ذهنت بی تابی می کند تا آفتابی شود بی دلیل هی نقشه های عجیب بکشی تا شکست اش بدهی!

نه اینکه همیشه چیز خاصی باشد نه، گاهی انگارنمی خواهی حرفی بگویی تا آن همه را سر بسته بگذاری که بهتر است تا روزی دوباره در یکی از همین دوشنبه ها بیایی و بنشینی و یادت هم نماند که پایان جمله ات غم بزرگی بوده شاید که نگفته مانده است.

 

پ.ن: هر چیزی آوازش را به گوش ات می رساند!

 

 

+ خانم بوک ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()   

بادُ دریا ُ کمی آفتاب

 

از دور صدای کوبیدن چکش در فضای خالی روز جمعه ای خلوت آزاردهنده می شود. 
بعد از مدتی که می گذرد تنها صدای باد می ماند...
 و از لابه لای همین بادی که خنک می وزد و گوشه ی پرده را به شدت در هوا می تکاند!
 گاهی صدای جیک جیک پرنده ای که در آسمان وانیلی امروز می چرخد به گوش می رسد و
احساس بوی رطوب و گرمی ملایم دریا، که مثل موجی سنگین به اتاق هجوم می آورد!

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()