آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ابر و سایه

 

آسمان امروز ملایم بود.
ابر و سایه، بالای سر چنارهای خوشبخت ولانه ی کلاغ ها پهن شده بود!

 آدم وقتی بخواهد برودجایی که دیگرشاید هیچ وقت برنگردد! خیلی سعی کندبا خودش چیزهایی بردارد وتوی کوله اش جابدهد همین کتابِ ماه هفت شب و دفتریادداشت جلد چرمی و خودکارآبی و مداد محبوبش است وهدفون و یکی دو چیز دیگر...
اما باز چیزهایی هست که جا می ماند.چیزهایی که دوستشان داردمثل همین حس نامرعی و دیده نشده ای از رنگ و جنس دوستی که تو آن را یادآوری کردی همان که در دنیای واقعی کمیاب است.

من برگشتم هر چند زیاد دور نرفته بودم :)

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

تا بعد

 

می دانم دلتنگ می شوم...

 

+ خانم بوک ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

همین حالا

 

همین حالا توی ذهنم ردیف کلماتی پی درپی به صف ایستاده اند که هیچ ربطی به هم ندارندو
مدام توی فکرم جا عوض می کنند!
یک لحظه گل های سرخ انار درآن خانه ی متروکه،
یک لحظه دیوار ِقرص و محکم حصار تو " بزرگ مرد کوچک"
یک لحظه بعدتر،کارهایی که باید انجام بدهم و هی به تعویق می اندازم شان
و بعدِ بعدتَرش همان فکرهای پراکنده ی موذی که گفته بودم چسبنده اند!

اما "خودم" هیچ کجای این فکرها نیستم ونه مابین آن کلمات پی در پی ...
هیچ کجای این فکرها "خودم" نیستم!
گاهی چنان ناپیدا وگمم که نمی دانم کجا هستم،
کاش می دانستم.

پ.ن: اما حالم خوب است آن هم با سماجت، مثل وقت هایی که آدم چیزی را به روی خودش نمی آورد!

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

یعنی همین!

 

توی این روزمرگی های پی در پی، ناگهان سر راهت فواره های روشن...
یعنی بهترین حالت صبحگاهی که تودرآن قدم می زنی، همین قطره های ریز وپراکنده ی آب زیر نور خورشید...

یعنی همین دیگر!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

آوازدسته جمعی قورباغه ها


ماه درست وسط سیاهی آسمان تابیده روی سر ِتوت فرنگی ها و بوته های خیار و تربچه هایی که
"ب" آنها را توی گلدان های جداگانه کاشته است. یک تکه ابر سیاه نزدیکِ ماه ایستاده است.
خانه با نفس های آرامی خوابیده ...!
خانم بوک، روی تراس زیرنور مهتابی ِماه، ملافه های سپید را از روی بند بر می دارد.
در افق دور، درآسمان برقی پیدا می شود و بعدصدای سنگین رعدو قطره های درشت
و پراکنده ی باران...
خانم بوک لحظه ای می ایستد. ماه هنوز درآسمان پیداست.
 آواز دسته جمعی قورباغه ها که ابوعطا می خواندند! در ساعت دوازده ودو دقیقه ی شبِ قبل بعد از مدت هاشنیدنی بودو صدای پارس سگی که از دور به گوش می رسید.

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش.
ساعت یازده و دو دقیقه ی صبح شنبه ای ست که درآن بادِتندی زوزه کشان پرده ها رابه رقص درآورده وموهایم را آشفته کرده است.
کمی سردم می شود اما دلچسب است بلند می شوم می روم سری به غذا بزنم و یک چای دیگر برای خودم بریزم. البته چای توی لیوان سرامیکی قهوه ای بیشتر می چسبد.

تو چی تو هم چای می خوری؟

  

+ خانم بوک ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

سایه ای از من

 

 اغلب جاهایی هستم که زیاد درآن ترددی نیست و اگر هم رفت وآمدی باشد؛
من زیاد حواسم به اطرافم نیست.

توی پارکی که یک سرش می خورد به بلوار قلی پور راه می روم باد خنکی شاخه های درختان سبز توی پارک را به جنب وجوش درآورده و صدای باد که لابه لای برگ ها می پیچد مثل موسیقی آرامی شنیده می شود. دلم پیش آن دوسه پرنده ی دریایی ست که بالای جریان راکد آب پرواز می کنند آنقدر نزدیک که من سپیدی زیر شکم شان را می بینم.
ازکنار چند نفرکه دارندبلندبلند حرف می زنند و تندُتند راه می روند عبور می کنم! یکی آنطرفتر می دود ... چند نفری هم پراکنده روی نیمکت ها نشسته اند و در دور دست به نقطه های نامعلومی خیره مانده اند پیداست که جای دیگری اند!

بر می گردم، راه درازی مانده...
سایه ای از من روی آسفالت کشان کشان همراهم تا خانه می آید.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()   

دور از شهر


وقتی بر می خوری به یادداشتی جامانده از روزی که احساسش راهنوز از یاد نبرده ای،
انگار آرزویی ست که همین نزدیکی ها گم شده.
 
بیست و ششم شهریور ماهِ ...
سال اش مهم نیست می تواند همین لحظه هم باشد.
صدای ویلنسل در اتاق پیچیده کامیونی تنوره کشان عبور می کند،
فاصله ای می افتد میان من و خودم.
زنگی آزار دهنده توی فضا قاطی می شود با صدای موسیقی
من بی چاره بی سلاح!

خانم بوک می گفت،توی ذهنش نقشه ای طراحی می شود! نقشه ی مکانی دور از شهر؛
خانه ای اجاره ای شاید در انتهای جاده ای کوهستانی، زمینی وگوسفندانی و چند مرغ و خروس،
زمینی شخم زده و آماده ی بذر پاشی ...

ممکن ها چطور ناممکن می شودخانم بوک؟
لبخندی می زند و با دست دور ابرهای سپید دایره ای می کشد.
و من به آسمان نگاه می کنم و بوی هوا در تمامی این بعدازظهر خنک در اتاق رو به شمال خانه مان به حقیقت نزدیک می شود!

 

+ خانم بوک ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()