آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

جیرجیرک ها

 

هوا که گرم می شود جیرجیرک های درختی هی دست وپاهای نازک شان را تکان می دهند و آنوقت است که من یادتمام ظهرهای تابستانِ خانه ی مادر بزرگ می افتم وقتی که از لابه لای شاخ و برگ درخت های چندین ساله ی باغ همسایه، نیسم ملایمی به دست و پاهایم می خورد عروسک پوشالی ام را که مادر بزرگ درست کرده بود و خِر خِر صدا می داد! بغل می زدم و از پله ها می دویدم بالا تا توی بالکن به خیال خودم جیرجیرک درختی را که برایم گفته بود با پاهایش ساز می زند پیدا کنم. اما نه آنوقت و نه در هیچ تابستانی او راندیدم.
 الان که سرم را به دیوار تکیه زدم و چشمهام را بسته ام از همین پشت، از دو کوچه آنطرف تر که انبوه چنارهای خوشبخت آنجا صف بسته اند و من از اینجا می بینم شان که در باد تکان می خورند،در هوای گرم این روزها بار دیگر صدایش را می شنوم.

پ.ن: اردیبهشت را اما حواسم هست چیزی نمانده که برود ولی چه کنم که شادی ها ته کشیده و بیشتر گیجی و گنگی به جایش مانده!
 اما خانم بوک قوی تر از این حرف هاست خودش که این را می گفت.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

برخورد نزدیک از نوع سوم! "دو "



مابین فکرهای چسبنده ی موذی!

روزهایی که حواسم خیلی پخش وپَلاست تو را از حافظه ی کوتاه مدت ام بیرون می اندازم!
و گاهی مابین فکر هایی که تلمبار می شوندتوی ذهنم هر روز بیش از بیش، ناگهان تلنگری حواسم را پرت
می کند.
مثل همین صبح جمعه ای که صدای پرنده ی جنگلی درآن مدام می خواند. باید روزی راهش را گم کرده باشدکه حالا روی درخت های شهری ماندگار شده است. و باید بی اغراق بگویم بوی مست کننده ای دارد هوای خنک صبحگاهی،که درآن گنجشکِ جسوری پشت پنجره ی ما جیک جیک کنان نشسته است.
 
دلم می خواهد آنهایی را که مهم است فراموش کنم و چیزهای پیش پا افتاده و بی اهمیت برایم مهم باشد. رنجشی نباشد رنج آور نباشد روزها و شب های بی حاصلی که درآن"بزرگ مرد کوچک"مدام توی سرم می چرخد و هر بار محکم می خورد به دیواره ی سفت ومحکمی از ذهنم که بخش ناچاری و استیصال فکر آدمی باید باشد!
این وسط من مانده ام که چه باید کرد وقتی نمی شود زورکی هم لبخند زد، وقتی توت فرنگی های توی گلدان حسابی بزرگ شده اند و فقط منتظرند تا بلکه آفتاب فردای روزی که باران تندی بارید بتابد و آسمان آبی باشد با تکه ابری کوچک وسفید. و ما از دیدن سرخی ِبراق توت فرنگی ها دلمان بلرزد برای لحظه ای از این همه بکری و زیبایی.

گاهی که تعادل افکارم با دل نگرانی ها بر هم می خورد می افتم سمتِ درهم و پیچیده ای که انگارفقط به درد دیدن کابوس های شبانه می خورد نه به درد گلدان های توی تراس نه به درد مهربانی های تو نه به درد این هوا ... 
کلا" به درد هیچکدام!  هیچی.

  

+ خانم بوک ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

بنفشه ومه

 

وقتی یادداشتی جا می ماند روزها، ماه ها و حتی سال ها؛
آدمی است دیگر درخاطرش نمی ماند،کجا بوده کجا رفته و چه شده ...

شب ازنیمه گذشته است همه خواب اند.
زمان ازدست رفتنی ست، می دانم می دانم ! 
و ما خیلی زودتر از آنچه تصورش را کنی چیزی را فراموش می کنیم.

 این روزها که حواسمان نیست چقدر هوای مه آلود "تو" را در خودش پنهان می کند.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

روزهایی هست در بهار

 

از دور از پشت ِردیفِ شاخه های پُربرگ وجوان چنارهای خوشبخت،
 دیگر پنجره ی خانه ات پیدا نیست!

گاهی که روزهایی در بهار این همه سبز در سبزُ شگفت می شود؛
وقتی قدم می زنی و سکوت منتشر شده در فضای اطرافت را می شنوی
به یاد کسانی هستی که می شناختی شان و حالا دیگر نیستند. 

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

...

 

همبازی کودکی هایمان هم رفت!

خیلی زود بود!
چه حیف شد، یادش بخیر سیامک 

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

در گمان ِبهار

 

خانم بوک دلش برای آ می سوزد!

و به  " ب " فکر می کند که سعی دارد آنها خوشبخت باشند.
و خوشبختی را دایره ای می داند که خطی بر آن مماس است تا ابد!


و من از اینجا که چشم اندازی دور دارد به ردیف منظم چنارهای خوشبخت،
می بینم که زندگی بی اعتنا مثل برق و باد درجوانه های نازک و شاخه ها ی تُرد درختان
سبزتر می شود.

نمی دانم فردا کجا هستم!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

نیاش

 

کسی در معبدی دور
مرا می گرید،
و در نظرگاهش
مرا رویا می کند.

کسی که آن قدر سحرخیز است
که شایستگی دیدنِ طلوع رادارد

راه می افتم
روی مرزهای جغرافیای جهان
در آستانه ی معبد
بر گیاهی خم می شوم
دست های خدا را می بوسم.

 

" به تمام زبان های دنیا خواب می بینم"   شبنم آذر

 

 

+ خانم بوک ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

برخورد نزدیک از نوع سوم! "یک"

 

یک جمعه ی آرام با کمترین اصطحکاک، یعنی این !
یعنی این که بعد از یک روز و شب ِشلوغ و خستگی با کلی مهمان ...
می ماند همین آرامش ِ کوچکِ هوای گرفته و ابری ِعصر جمعه ای
که از پنجره اش می توان باران را تماشا کرد.

 

پ.ن ی بعدِ آرامش: کاش روزی بالاخره بزرگ بشوی، بزرگ مرد ِکوچک!

 پ.ن دوم: ازاین به بعدگاهی هم باهمین عنوان " برخورد نزدیک از نوع سوم"
چیزهایی می نویسم شاید به رنگی دیگر!

 

 

+ خانم بوک ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()   

نه مثل هر روز

 

مثل امروز،که خانم بوک زنبق ها را توی گلدان می گذاشت.

از پشت پنجره صدای یاکریم می آمد! کمی دورتر گنجشک های بازیگوش،
خیابان پشتی را گذاشته بودند روی سرشان!
انگار یک نفر پای درخت توت برایشان خورده های نان ریخته بود.

باد سردی در جریان هوای امروز است! 
به صورتم که می خورد از در بیرون می رود. سردم می شود.
کاپشن ورزشی را از توی کمد بر می دارم ومی پوشم. و باز به صدای بم و گرفته ی یا کریم گوش می دهم. یک حس قدیمی و نه چندان دور را در من زنده می کند.

خانم بوک روزهایش که آفتابی می شود تهِ تهِ دلش انگار نگران چیزیست.
از همین جا می بینم که زیر درخت توت ایستاده،اما حواسش جای دیگریست!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()