آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

کوتاه تر

 

شب، پشت شیشه هاست
چراغ کوچک مطالعه
محدوده ی زندگی ام را روشن کرده است
پشت سرم سکوت ِاتاق
درتاریکی فرو رفته است
در فکرم کسی چیزی می گوید
گوش می دهم.

 

 اینجا،این گوشه ی دنج را دوست دارم که خودم هستم و خودم.
دوستان زیادی ندارم اما همین تعداد اندک هم برایم مهم اند تک تک شان.

دلم تنگ شده بود.

                                                برمی گردم.

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
    پيامها ()   

فکری برای ناهار

 

نه، تنهایی همیشه هم بدنیست. این جمله را دوبار درآخرین برگ باقی مانده ی دفترچه یادداشتم می نویسم و آن را می بندم.

بلند می شوم باید برای ناهار فکری کردنمی شودکه همینطور دست روی دست گذاشت و نشست سر ساعت مقرر گرسنگی خِرت را می گیرد و تو هیچ جوابی نداری که به آنها بدهی!
ساعت،یازده ودودقیقه ی روز سه شنبه است.خوراک گوشت با سبزیجات درست می کنم. ازاینجا که ایستاده ام ازپشت اُپن آشپزخانه خیابان سر بالایی دلچسبی دارد! با درختان برهنه و سکوت منتشر شده روی دیوارها. کف ِ آسفالت خیس از باران شب قبل است.از هوا بی خبرم. صبح در پی بی میلی شدید،
خواب را به راه رفتن در باران ِریز و یکنواخت صبح ِ زود ترجیح دادم. گاهی هم بدنیست خواب بمانی.
لباس های شسته شده را از ماشین لباسشویی بیرون می آورم باید ببرم طبقه بالا...
در اتاق راباز می کنم بزرگ مردکوچکم بیدار است بی اعتنا به خودش و همه چیز، پشت مانیتور نشسته است نگاه هم نمی کند ثابت و خیره چشم دوخته به نقطه ی صفر!
بر می گردم بوی ناهار توی سالن اطراف مبل و صندلی ها ملایم و آهسته می چرخد.
در آینه ی بزرگ روی شومینه چشمم به خودم می افتد ولی این بار هیچ فکری به سرم نمی زند! نمی ایستم نگاه کنم به چشمانم به دیوار روبرو که سبز است. می چرخم سمت آشپزخانه به غذا سری می زنم. برمی گردم جای همیشگی خودم روی تخت، لب تاپ را باز می کنم می نویسم، دیروز وقتی از کنارکانال آب می گذشتم لحظه ای محو تماشای پرواز چند مرغ سفیددریایی شدم که آرام و بی صدا بدون هیچ نگرانی بالای کانال توی هوا می چرخیدند و گاهی بی آن که بال بزنند پرواز می کردند بی خیال و آسوده.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
    پيامها ()