آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

آهنگ زندگی

 

ساعت ده و دو دقیقه صبح یکشنبه باران می بارد و ابرهای سنگین و خاکستری تمام آسمان را در تسخیر خود درآورده اند. من اما دلگیر نیستم نه از ابر نه از باران نه از این روزهای بی شماری که رفته اند. این روزها اغلب چای که برای خودم می ریزم روی میز سرد می شود! و وقتی برمی گردم نگاهم روی نقطه ای ثابت می ماند که از دستمان رفته است. نه، افسوس نمی خورم حداقل دیگر این طور نیستم. فقط جای ِخالی ها زیاد شده اند. امروز برای ناهار ماهی آزاد می خوریم!  و این آ ز ا د ی دلچسب است. " آ" برای ارسال سریع مدارک دانشگاهی اش در راه تهران است و تهران باران می بارد و می گویند آن بالاها برف هم باریده است.و بزرگ مرد کوچک این روزها سرگردان تر شده است! و ما چشم هایم پی چیزی می گردد از جنس عشق وقتی که کیمیا شده است. من با آهنگ زندگی هیچ مخالفتی ندارم اما گاهی فراموش می کنم که من هم همراهم با روزها و شب هایش که به شکل بی رحمانه ای خالی و تکراری می گذرند. و این حرف ربط کوچک این " و" که ما را به هم وصل می کند. اگر نباشد آیا مفهومی از دست رفته است؟

                              " یادت بخیر شادمانی بی سبب "
                                                                                           سیدعلی صالحی

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
    پيامها ()   

من بی من به کجا

 

ساعت سه و دو دقیقه ی بعدازظهر یک سه شنبه ی زمستانی  است که سوز دارد هوایش همین لحظه ای که پنجره باز شد این را فهمیدم. دلم می خواهد بخوابم. هم خسته ام هم نه! کارهایی بوده که باید امروز انجام شان می دادم و ضروری هم بوده اما از آنجایی که حس راکدی داشتم! در واقع هر یک ربع به یک ربع وانمود کردم تا ساعتی دیگر انجام ش می دهم اماحتی نتوانستم تا طبقه ی بالا هم بروم. و می بینی که هنوز هم اینجام و خوابم می آید به شدت! واین انگشت ها در پی یک سری خیالات واهی قصد تمام کردن این حرف ها را هم ندارند. و من هم مثل روالی که حال و احوالم از صبح داشته منتظرم ببینم چه پیش می آید. می شود گفت ما همه یک طوری رها شده ایم به حال خود!  از طبقه بالا صدای صندلی چرخدارش که از این سر تا آن سر پشت میزتحریر روی کف پوش ها کشیده می شود به گوشم می رسد. و من در گذر از اینهمه مدام صورت خودم را از خودم پنهان می کنم. می بینی خانم بوک کاری از دست کسی برنمی آید.

                  " و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست"
                                                                                   سهراب سپهری

                                                                                  

+ خانم بوک ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
    پيامها ()   

بزرگ مرد ِکوچک

 

لابه لای پیش نویس ها دیدم اش! مثل یک ضرورت می ماندمثل حرفی که باید برای خودت هی تکرارش کنی تا علتش را بفهمی. نوشتن این حرف ها مثل یک یادآوری می ماند برای گنگی خودت.نمی دانم چرا، اما حس می کنم اگر ثبت نشده بماندروزی فراموش می شود یا حتی ممکن است پاک بشود! حتی نمی دانم آیا اینجا این یادداشت را نوشته ام یا حتی بخش هایی ازآن را. حوصله ندارم بروم بگردم ببینم آیا ثبت شده است یا نه! فقط همین طور که هست می خواهم اینجا بماند برای روزی شاید...
شاید هم تکرار حرف هایی در مورد بزرگ مرد کوچک باشد،اما حس می کنم دلم می خواهد درست در همین لحظه و این ساعت اینجا بماند.

باور کردنی نیست که این همه دورشده باشد. و چه غریب و ناآشناست وقتی حس کنی دیگر زبانی برای حرف زدن با او را نمی دانی. بزرگ مرد کوچک گم شده است!
باد ِتکراری برای چندهزارمین بار پرده ی توری اتاق را با هرنسیم خنکی که می وزیدکنار می زند! و خانم بوک،گاهی ازپس پرده پیدا می شود که خیره شده است به انبوه درختان آن دورها. دنیای خانم بوک چه محدوده ی کوچکی شده است!
به سختی می شود فهمید که آیا آرام است یا در افکارجور واجور خود غرق شده است. چیزی را به یاد می آورد یا برای رسیدن به فراموشی تلاش می کند. در نگاهش اندوهی گره خورده است. این روزها حال لحظه هایت چگونه می گذرد؟ برگشت و لبخندی زد مثل همیشه،انگار می خواست من به سختی باور کنم که حالش خوبست! تمام حواسم پی جمله ای می گشت تا در ادامه ی حرفش بگویم که به سرعت دور شد و رفت. و مرادرکرختی حرفی ناتمام رها کرد. 
بعد نوشت: می گفت گاهی حس می کند روزهایش ورم کرده اند! ودر فضایی فشرده دست و پا بسته رها شده است.

                                                                                  "هفتم مردادماه هشتاد ونه"

+ خانم بوک ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
    پيامها ()