آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

لطفا"

 

 

یکی بیاید این چراغ را روشن کند.

 

اگر کسی کمک بخواهد اما در عین حال نشان ندهد که کمک می خواهد،چطور باید به او برای نجات دادنش کمک کرد؟!

پ.ن : اون یه نفر شاید البته من نباشم!

 

 

بعد نوشت: این عکس را از یک سایت خارجی گرفتم. اما نکته جالبش...
همان روزی که من عکس را دیدم شب اش خانه ی دوستی مهمان بودیم. وقتی چای برایمان آورد دقیقا توی یک سری از همین استکان و نعلبکی بود! با همین رنگ و با همین شکل که من آنجا کلی شگفت زده بودم از این اتفاق جالب :)

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()   

من و ساعتها

 

ساعت نه ُسیُ پنج دقیقه ی صبح ِجمعه است.

هوا خنکی مطبوعی دارد. به حدی که سردت می شود. پنجره ی اتاقم کمی باز است. ساختمان ها در سکوت غرق شده اند. و من انگار خوشحالم از این فرو رفتن و غرق شدن!
سرو صدای پرنده ها کاری به کار این سکوت ِ ساکن ِخیابان ما ندارد!

همه چیز روی یک روال نرم وآرام جلو می رود. اما گاهی لابه لای عقربه های ساعت گیر می کنم!
در باز می شود آ با خوشحالی می گوید: «کتاب شمس منتشر شد "لب خوانی های قزل آلای من "
فردا می روم کتابفروشی کتاب را سفارش میدهم تابرایم بیاورند »
و باز هم درباره ی چیز دیگری حرف می زند. من دارم با لبخند نگاهش می کنم.

ساعت دهُ پنجاه دقیقه ی صبح است.

صدای تلویزیون از توی هال به گوش می رسد بلند می شوم و در را کامل می بندم.
بر می گردم کنار پنجره از روی درخت های تازه جوانه زده ی آن دورها هنوز هم صدای پرنده ها می آید.
اما انگار نباید به ساعت ها دلخوش بود.مثل برق وباد می گذرندو همه چیز حرکت هر روزه ی خودش را شروع می کند.

استارت اولین ماشین...
یعنی بیرون آمدن از ابهام و سکوتِ صبح جمعه ای، آفتابی و سرد.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()   

در هوای زندگی

 

چه خوبست که تکرار به ملال نرسد؛
امیدباقی بماند و عشق ادامه داشته باشد.

یک نفر هست که من هی مدام دلم می خواهد حالش را بپرسم ببینم روزگارش چطور می گذرد و توی دلم هی برایش آرزوهای خوب دارم.
به قول بهاره این طور وقت ها امواج مثبت توی فضا پخش می شود...

راه رفتن در صبح های ساکت چه خوبست، حتی اگر استخوان ِانگشت شصت پایت هم درد داشته باشد! حتی اگر همان لحظه ای که داری در هوای زندگی می چرخی و گوش تیز کرده ای به صدای دور پرنده هایی که نمی دانی اسمشان چیست ناگهان اتوبوس شرکت واحد با سروصدا از کنارت گذشته باشد و تو اهمیتی نداده باشی.
و تمام حواس ات به آن بوته های خودرویی باشدکه پای تنه ی بریده ی چنارهای نازنین، گلهای سفید ریزی داده است.

یک دفعه دلم فرو می ریزد. درست همین وقت ها که بهتر احساس می کنم زندگی دارد با سرعت از کنارم می گذرد.کاش دستم را بگیرد و کشان کشان هم شده مرا با خود ببرد!

  در راه شفت

پ.ن:  عکس را در راه شفت گرفتم. کوچه ی روستایی ست درهمان نزدیکی ها.

 بعد نوشت: تشکر از راهنمایی mouse عزیز راستش اینترنت پر سرعت دارم اما در پرشین بلاگ مشکل گذاشتن عکس داشتم که بالاخره مثل اینکه درست شد!
از حسن آقای عزیز هم ممنونم برای راهنمایی شان منهم در اسرع وقت همان کار را خواهم کرد.

 

+ خانم بوک ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()   

هم سایه

 

برای گفتن حرف اش مثل پرنده ای از این شاخه به آن شاخه می پرید!

خانم بوک،با لبخندی که انگارتوی صورتش ته نشین شده باشد،همین طور که به باران پشت پنجره نگاه می کردبا یک جور رضایتی که توصیفش سخت است تعریف می کردکه چه شوری داشته آن روزها برای نوشتن درخانه ای که کسی نمی دانسته کجاست! چه تجربه خوبی بوده آشنایی با هم سایه های مهربانش.حس بی نظیری ست وقتی احساس کنی که درک می شوی.  

 هفت روز مانده بشود یکسال که خانم بوک این خانه را اجاره کرده است!

 

 

+ خانم بوک ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()   

بمانی

 

وفتی داشتم قدم می زدم چیزی انگار حواسم را پرت کرد کمی دورتر از جایی که هستم.

جایی که هرگز نبوده ام پیش کسانی که نمی شناختم شان ولی بی اندازه مهربان بودند. ماه منیر هم آنجا بود. هر چه سعی می کردم صدایش کنم بی فایده بود. انگار فاصله ی میان مان را پرده ای شفاف کشیده بودند.

خانم بوک می گفت دلش می خواهد حالا که بهارشده یادی کند از آنچه بوده یا آنچه می خواسته بشود و نشده است! به درون لحظاتی برود که در قلبش ناتمام مانده.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()