آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

همراه با باد

 

با انگشتانت بازی می کنم!
مرموز می شوی
وقتی نگاهت می کنم
در آینه.

 

ساعت شش و شش دقیقه غروب شنبه است.
خانه ساکت و من آسوده اینجانشسته ام. قرارنیست برای شام چیزی درست کنم.
کمی فرصت می خواهم تا نفسی تازه کنم بلند می شود و می روم برای خودم یک لیوان چای تلخ می ریزم.

شب پشت پرده است.
چه دورشدیم از هم! مرا روزها از تو جدا کرده اند. مدت هاست که با من حرف نزدی!

 من این اتاق آبی خلوت را دوست دارم اینجا انگار راحتترم.
اینجا هر چقدر دلم بخواهد ذهنم را به تخیل می سپارم تا برایم روبایی بسازد بی در و پیکر!
تاهمه ی آن چیزهایی را که دوستشان دارم آنجا به امانت بگذارم.

 

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

طعم پاییزی

 

 

خانم بوک ساکت کنار اجاق گاز ایستاده و خیره شده است به سیب زمینی هایی
که لابه لای حباب های ریز روغن رفته رفته سرخ می شوند.
عجیبه که هیچ وقت چیز زیادی از زندگی اش نخواسته شاید هم نفهمیده!
و تنها دلخوش بوده به همین فرصت های کمیاب تنهایی با خودش که خوشحالی مرموزی برایش دارد!

 

پ.ن: دلم می خواهد هر روز این لحظه های باقی مانده ی پاییز را بنویسم!
 پ.ن: امروز آسمان، هوای ابری دلچسبی دارد. گوشه ی پنجره باز است و
چیزی به جز آسمان خاکستری پیدا نیست.

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

مثل پاییز

 


و باز من مثل کسانی می شوم که حافظه ی از دست داده شان را بعد از مدت ها
دوباره پیدا کرده اند!

هی مدام به کودکی می روم و برمی گردم.

 

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

وقت هایی که کشتم!

 


گاهی که به مرگ فکر می کنم دلم تنگ می شود برای زندگی. و به یاد لحظه ها و ساعت هایی می افتم که آنها را به دست خودم کشتم! و افسوس می خورم.

"این کلمات نیستند که بیان احساسات ما می شوند بلکه خود احساس است که شرح دلتنگی ها می شود."
این جمله را خیلی وقت پیش در یکی از کتابهای کریستین بوبن خواندم.
دلم می خواست واقعا جایی بود و آدم می توانست دلتنگی هایش را آنجا بتکاند!

می گفت «روزهای زیادی خودمان را گول زدیم! خندیدیم،با هم بیرون رفتیم، شام خوردیم،مسافرت رفتیم و
باز خندیدیم.عکس های یادگاری گرفتیم،به هم هدیه دادیم. می گفت جمع خانوادگی ما هیچ وقت
واقعا با هم مهربان نبودندهیچ وقت همدل و یکصدا نشدند.»

 

پ.ن: روزهای پاییزی هم داردکم کم تمام می شود.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

آرام آرام ...

 

آرام آرام صبح می شود.
اینجا وسعت آسمان به بی نهایت می رسد!
دیروز وقتی من و آ ازفروشگاهی درنزدیکی خانه کمی خرید کردیم موقع برگشت آسمان ِآبی‌ ِ بی نظیری مقابل مان از پشت درخت های پاییزی از لابه لای شاخه های کم برگ پیدا بود. سمت چپ روی کوه ها پوشیده ازبرف بود. و توده های فشرده ی ابر در پشت خانه ها انگار به زمین رسیده بودند.

در این مدت مثل اینست که کسی مرا میان دو دستش گرفته باشد و محکم تکان داده باشد!
گیج ام هنوز و دورم ازخودم!

اما حالم خوبست اینجا سکوت بیداد می کند.

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

صبح فردا

 

مدت ها بود انگارآفتاب از پشت پرده های توری روی گلهای قالی نتابیده بود.

حدس می زنم ذره ذره آرامش می خواهد به خانه ی ما برگردد! حرف عجیبی ست اما خیالش که خوبست.
می گویم« مدت هاست خیلی چیزها را از یادبرده ام که اگر این اتفاق نمی افتاد شاید بهتر می بود
تا من این همه خودم را نبازم برابر زندگی وقتی روزها و شب هایش سراسیمه از پنجره مثل باد می گریزند! و ما اینطور معطل مانده ایم و زندگی به راه خودش می رود.

با لبخندمهربانی در آینه به من نگاه می کند درست پشت سرش ایستاده ام نیمی از صورتم پیداست که چقدر خسته است.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

روزها و شب ها

 

ساعت یازده و بیست و چهاردقیقه شنبه شب است.

خاطره ها جا می مانند یا ما آنها را جا می گذاریم.
این روزها حال عجیبی دارم،دست خودم نیستم! انگارگوشه ای از فکرم پاره شده و پاره هایش را باد با خود برده و من چیزی کم دارم!
وقتی از جایی به جای دیگری می روی آن چیزهای دوستداشتنی که ذهن تو را شکل داده اند تو را ساخته اند و عوض کرده اند جا می مانند. نمی دانم در این سال ها چه چیزهایی را  رفته رفته فراموش کرده ام چه چیز هایی را درکدام روز یا شب های بیشمار زندگی ام جا گذاشته ام.

پ.ن: از خانه تازه و آسمانش از پنجره ها می نویسم.
 اما فقط حیف که اینجا صبح هایش صدای خروس نمی آید.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()