آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ب. مثل بودن

 

گاهی، دیروز یا شاید هر روز،دیشب،یا شاید هم هرشب ...
ب. مثل بودن نمی شود!

« وقتی بعد از این همه سال که خیال می کردی همیشه بوده ای. یک روز یک دفعه،
ناگهان،بفهمی اصلاهم نبوده ای هیچ! چه حالی می شوی باورش سخت است دیگر»

 

پ.ن: توی چشمهای من که نگاه می کرد چشمهاش برق می زد!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

زمان و مکان

 

با خودم، ساعت هفت و ده دقیقه صبح دوشنبه.
هجومی دلچسب و بی صدا با کتونی های سبزم در هوای پاییز و سکوت!

دارم پشت ِ سر سایه ی کشیده ام راه می روم! بادخنکی می وزد.
سایه ای از لبه های پایین مانتو و ریشه های شالم که دو طرف شانه ام انداختم در باد تکان می خورد.
کنار جوی، انگار آسمان همراه من راه می آید، برگی بر آب است.
 زیر لب می گویم: « عمری بر باد است. »
« از موقعی که خودم را کنار گذاشته ام! چقدر این درخت ها و بوته ها رشدکردند.
وچقدر صدای پرنده های جنگلی این دُور و اطراف بیشتر شده! »
کنار جوی در مسیر باریکی که برگ های زرد درخت های چنار را باد آنجا پخش و پَلا کرده می گذرم
از صدای خش خش برگ ها حس خوبی دارم.

گاهی سمت چپم می آید گاهی سمت راستم!
و در آخرین پیچ هر دو در سایه ی عظیم ساختمان ها گم و کوچک می شویم!
روی تابلوی یکی از باغچه ها نوشته:حیاط سوسن. ازکنارش می گذرم به خیابان گلها می رسم؛
همان مسیر را برمی گردم به طرف خانه این بار سایه پشت سرم می آید.

 

پ.ن: چیزی توی ذهنم هنوز مردد است!

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ذخیره پیش نویس

 

کسی نیست بیاید مرا در این غروب دوشنبه پیدا کند!

ساعت شش و پنجاه و چهاردقیقه غروب دوشنبه است.
روزها چه زود شب می شوند. گاهی جا می مانم در لجظه ای قبل تر؛
مثل وقتی دارم بادمجان ها را سرخ می کنم و چراغ هود روشن است.
وقتی پشت ِ قاب پنجره رفته رفته تاریک می شود.
مثل همین غروبی که دیگر نمی توانم بگویم دیروز بود!
مثل همین لحظه ای که دگمه ی ثبت را نمی زنم!

واقعا من چند روز زندگی کردم!
و امروز چندمین روز از پاییز است.

وقتی روسری ام روی بند رخت در باد تکان می خورد؛
یک دفعه انگار گم می شوم.

و امروز، پنج شنبه نمی دانم آیا پیدا شدم یا همان طور در پیش نویس فراموش شدم!
حس می کنم این ثبت موقت ِزندگی چیزی را در حافظه ام گم می کند.

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

در ذهن

 

وقت هایی هست که حس می کنی به چیزی فکر نمی کنی به هیچ چیز!

اما در عین حال توی ذهنت با خودت به شدت درگیری و مثل همیشه توی سرت ُپر است از فکرهای
پراکنده. چطور این اتفاق می افتد! این بی وزنی در افکار،این سبک بودن ِ در عین به عمق رسیدن.
از خودت می پرسی، اما هیچ جوابی نه از من می شنوی و نه از خودت!

 

پ.ن: چقدر امروز دلم می خواست های های گریه کنم.
چقدر دلم برای بزرگ مرد ِکوچکم سوخت!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پنج شنبه صبح

 

ساعت هشت و شانزده دقیقه صبح ِپنج شنبه ای بارانی ست.

من اینجا هستم! خانم بوک کمی دورتر از من کنار پنجره دستهایش را دور شانه هایش زده و جایی آن دورها را پیدا می کند. طبق معمول هر صبح، پنجره باز است و هوای سرد توی اتاق می چرخد.
من سردم می شود اما هیچ اقدامی هم برای گرم شدنم نمی کنم!
این جوری را بیشتر دوست دارم اینکه هوای پاییز ِ بارانی را خوب حس کنم. دلم تنگ بشود برای خودم،
یاد تو بیافتم ماه منیر.

صدای خروسی که هر روز روی چمن های پارک روبرو گردش کنان قوقولی قوقو می کرد! امروز، از پشت صدای باران از توی قفس اش،خیلی دور و به زحمت شنیده می شود.
 
انگشتهام روی کلید های کیبورد بالاو پایین می شنوند. می خواهندمنظور مرا بفهمند؛ چرا اینجا هستم! چکار می خواهم بکنم، چه می گویم، چه چیز هایی را فراموش کردم تا به یادم بیاورند.
انگشتهای کنجکاو من دنبال حروفی می گردند تا منظورم را از زندگی بگویند!


الان چه می چسبد یک لیوان چای داغ .
خانم بوک می رود برای من و خودش چای بریزد.
بیاورد اینجا کنار پنجره با هم بخوریم. شاید دوباره برگشتم و دوباره نوشتم...

 

 

+ خانم بوک ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

شنبه صبح

 

ساعت ٩ و پانزده دقیقه است. صبح به طرز مشکوکی سکوت کرده!
تنها گاهی ماشینی عبور می کند.
آسمان صاف است و آفتاب کمرنگ پاییزی، کج تابیده توی اتاق! 
سمت چپم درجریان نور غبار نازکی در هوا می چرخد.

من آیا آرامم!

" آ " در خواب است.
خانه ساکت است.

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

جمعه عصر

 

ساعت پنج و پانزده دقیقه است. خانه بوی مقوا می دهد!

تقریبا نصف بیشتر وسایل توی کارتن ها بسته بندی شده اند و تلمبار شده گوشه ای از سالن را اشغال کرده اند. این بی نظمی ِآشفته را دوست ندارم. این تغییرمکان و جابجایی کمی نگرانم می کند. انگار که قرار است چیزی را جا بگذارم!

« شب قبل بیدار شدی ببینی تا صبح چه باران تندی بارید؟»
 «یه لیوان چای می خوری خانم بوک!؟ »

گاهی گریزمی زنم از راه باریکه ای حواسم را طوری پرت می کنم که خودم هم متوجه نشوم!
به چیزهای دیگری نگاه می کنم فکرم را می برم آن دورها " البته گاهی می کشانمش! "
تا با من بیاید پای سایه ای،جای امنی،خلوتی، چشم اندازی ...
اما باز نمی شود باز بر می گردم همین جا که هستم!
قاطی بوی کارتن و اسباب اثاثیه و کشمکش های درونی و بیرونی خانه!
باز فکرم پراکنده و باز من هزار پاره می شوم.

  "بروم، بروم چراغ را روشن کنم."

 

+ خانم بوک ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

راز



هیس،
باید ساکت بود.
همین که اینجا هستی کافیه!
همین که درباغ اسرار نشستی و داری با سایه ی خودت توی یکی از آن فنجان های آبی خالدار  ِسفید چای می خوری راضی هستی!

و با خودت میگی:« درسته، یک وقت هایی هست که آدم حاضر نیست بودن کنار لحظه ای را
با هیچ چیز بزرگی در دنیا عوض کند. »
و باز هم از این نویدی که به خودت می دهی راضی هستی!

ولی بعد، به سادگی اتفاق میفتد.
 وقتی خانم بوک به پشتی صندلی تکیه داد، نگاهش را که برگرداند؛
یک دفعه از پله های واقعیت پرت شد پایین!

 

پ.ن١: ابتدای این یادداشت فقط توصیف یک عکس بود.
پ.ن٢:  این همان تصور باغ گمشده تو بود!

 

+ خانم بوک ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

بازیگر

 

کارگردان باید تجسمش خوب باشد!

یعنی باید بتواند وقتی به من می گوید: « بدوم»
صحنه را جوری در بیاورد که وقتی با حرکت آهسته آن را نمایش می دهد؛
تو حالت دستهای مرا بفهمی! پیچیدگی نگاه و اضطراب ِ آن لحظه ی مرا حس کنی.

می بینی زیاد هم سخت نیست.فقط باید توی چشمهای من وقتی مقابلت نشسته ام
خوب نگاهی کنی، من همان بازیگرم!

 

پ.ن:حواسم به پاییز هست!

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

کوچه ها

 

آدم چه موقع دیگر زمان برایش مهم نیست و مدام به ساعتش نگاه نمی کند؛
وقتی گمان می کند رسیده است؟ یا وقتی منتظراست وانتظار لحظه به لحظه بیشتر کلافه اش می کند.
چه وقت دلش می خواهد پشت پرده ای پنهان شود تا کسی او را نبیند،کسی منتظرش نباشد.

چه وقت آدم دیگر دلش برای کسی تنگ نمی شود.

 

پ.ن: امروز هم باران می بارد.

 

+ خانم بوک ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()   

عصر ِ بارانی

 

امروز یک روز به تمام معنا پاییزی بود!

باد بود باران بود آفتاب شد! و دوباره باران بارید تا این لحظه که من یک ساعتی می شود از خواب بیدار شدم و پتو را محکم دور خودم پیچیدم! خوابیدن توی این هوای سرد حسابی می چسبد به شرطی که تختخواب کنار پنجره ی کاملا باز و سرتاسری بالکن باشدو باد پرده ها راتوی هوا تکان بدهد. آنوقت دلت بخواهد پتو را تا نزدیک صورتت بالا بکشی و کم کم خوابت ببرد...
همین حالا که ساعت می رود دقیقه هایش به تو بگویند چیزی به شش غروب نمانده باز باران می بارد.

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()