آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

نفس ِعمیق



عقربه های ساعت دور ِچه وقت محدودی می چرخند.


خانم بوک می گفت: «گاهی دلش می خواهد حرفهایش فقط عنوان چیزی باشد.»

توی مه زیاد یک دفعه می بینی زیر درختی ایستادی که به شاخه هایش دخیل بسته اند.
درست مثل همان صحنه از فیلم کنعان!

گاهی عجیب می شوی خانم بوک! دلت نمی خواهد ادامه حرفهایت را بگویی. دلت نمی خواهد درباره چیزی که توی ذهنت در عمق زیاد غرق شده حرفی بزنی.

مثل صحنه ی غرق شدن دختر ژاکت قرمز، در فیلم نفس عمیق!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

گم شده ها

 

امروز چند بار خودم را صدا زدم!
اما هیچ جوابی نبود.
یعنی من گم شدم؟

 

تاحالافکر کردی به چیزهایی که طی سالها آن ها را گم کردی یا شاید آن ها را فراموش کردی؟
حتی آنهایی را هم که خیلی دوستشان داشتی. و یک روز که با خودت نشستی فکرکنی به آن بخش پاک شده ی ذهنت که چی بوده و چه بلایی سرشان آمده و حالا کجاست!؟
مثلا برایت پیش آمده روزی یک دفعه از سر اتفاق با دیدن عکسی،هجوم خاطره ای فراموش شده را مقابل چشمانت ببینی و آه بلندی بکشی اینبار از روی حسرت!
بعد لبخندمحوی بزنی یا حتی دلت بخواهدپنهانی گریه کنی.و خیره بمانی چند ساعتی و حیرت کنی که چطور دربدری های روزگار تو را جداکرد و انگار بُردت به ناکجا که نمی دانی کجایی! اینهمه دور شدی.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

گیلاس سرخ همزاد


گوشواری از دو گیلاس سرخ همزاد*

من به همین لحظه های کوتاه شاید دلخوشم.
صبح جمعه ای خلوت و ساکت ست. از آن صبح هایی که دلت می خواهد ثانیه هایش هی کش بیایند! طولانی بشوند و ادامه دار...
از دور صدای خروس می آید. روی یکی از راحتی های توی سالن نشسته ام.
سمت راستم پنجره بازست و سکوت آن بیرون همه جا پخش وپَلاست! بادسردبه صورتم می خورد.
کاپشن ورزشی کرم رنگم را پوشیده ام. ابرهای سفید،انگار آسمان کم رنگ ِصبح را طبقه بندی کرده اند!
.
.
.
صدای روشن شدن اولین ماشین ضربه ای به سکوت صبح می زند!
استارت ِشروع صبحی شلوغ وبی حاصل ...

صبح بخیر، زندگی مشترک.


*خطی از شعر "تولدی دیگر" فروغ فرخزاد

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

نوستالژی


می روم تا تخت و اتاقت را مرتب کنم و لباس های نشسته را از دور وبر جمع کنم ببرم بریزم داخل
ماشین لباسشویی.

خودم را درآینه پیدا می کنم! انگار خسته ام ...
چاردیواری،دورم خط پُر رنگی کشیده و من در این دایره ی بسته نفس کم می آورم.

غبار ِنازک آینه را با دست پاک می کنم. باد پرده را کنار می زند. کلاغی روی آنتن روبرویی قار می کشد. این صدا من را با خودش می بَرد.
همان جا کنار تخت می نشینم سرم را به دیوار تکیه می دهم و به ابرهای کبود توی آسمان نگاه می کنم: « یعنی میخوادبارون بباره»
تلفن زنگ می خورد...
خیره می شوم به جوانی ات روی صفحه ی مانیتور گوشی!
تلفن زنگ می خورد ...
مثل برق بر می گردم! به سال های عاشقانه ای که ما را سرازیر می کرد در پیاده روهای پاییزی و پربرگ آنوقت های دانشجویی.
هیچ جای خالی نیست. لبالب از عشق، خستگی ناپذیر ...
سعی می کنم به وضوح آن لحظه ها را حس کنم. اما زمان از دست رفته است.

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

آی ِ با کلاه !

 

همین حالا که من این ها را دارم می نویسم، « آ » کیلومتر ها از اینجا دور شده.
یک طوری دلم کوچک می شود.

 

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

آقای نویسنده

 

گاهی که بر می خوری به حرف هایی و حس می کنی می فهمی شان، حتما اول کاری که می کنی لبخند می زنی. بعد نفس بلندی می کشی شبیه ِآهی نه از روی حسرت، بلکه دوست داشتنی عمیق. مثل چیزی خیلی عزیز که یک دفعه پیدا می شود.احساس می کنی به تو نزدیک است آنقدر که حرف هایش حرف های تو می شود.فکر و رفتار و همه علایقت می شود. اصلا خود ِخودت می شود!

ای کاش هنوز زنده بود. و باز هم می نوشت. تو می خواندی و این همه خیال نمی کردی گم شدن
آرزو هایت تصادفی بوده!

 

 

+ خانم بوک ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

تکه تکه و جدا


اگر چه هنوز گوشه ی ذهنم بی تاب است...

توی سالن همه دارند سر موضوعی با هم جر وبحث می کنند. من آنجا نیستم!
خَلال های نازک پیاز توی ماهیتابه دارند سرخ می شوند. گوشت چرخ کرده در قابلمه ای، جدا
درحال پختن است.
توی سرم پر شده از فکر های جورواجور بخشی از من اینجا نیست!

باد خنکی از پنجره سُر می خورد پشت گردنم از آویز گوشواره هایم عبور می کند تا نوک انگشتان دست چپم!  سردم می شود.

پنجره در تسخیر باد است!
 باران می بارد. نفس عمیق می کشم...
بوی پاییز می دهد این روزهای سرد و بارانی شهریور.

 

 

+ خانم بوک ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

خورشیدی

 

بوته ی خورشیدی بعد از بهار که غرق گل شد. برای بار دوم توی گلدان گل داد!

 گاهی دیدن عربانی حقیقت سخت است. اما وقتی در را باز می کنی کنار پنجره ی راهرو گلدان خورشیدی راکه می بینی گلهایش همه باز شده دلت می خواهد همانجا کتار آرامش ابن طبیعت کوچک و پر شور لم بدهی! و لحظه ای انگار تمام آن فکر های لعنتی از ذهنت پرواز می کنند. و تو پبش خودت فکر می کنی که این لحظه ی کمیاب فقط مال توست!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

یه چایی برات بریزم!

 

خانم بوک در ضمنی که کتلت ها را یکی یکی توی ماهیتابه می گذاشت سرش راطرف پنجره چرخاند چند لحظه همانطور ماند، انگارخیره شده باشد به دورترین نقطه ممکن ...

 «مثل جعبه ای سربسته شدم! از آن جعبه هایی که مدت ها توی انبارپشت کلی خرت و پرت گم
می شوند»

بعد دوباره کتلت ها را کمی جابجا کرد و همین طور که زیر شعله ی اجاق گاز را کم می کرد
گفت «یه چایی برات بریزم»

لبخند زدم. رفتم و نشستم پشت میز کنار پنجره ...

 

+ خانم بوک ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

می نویسم

 

قرار ما این نبود که تو اینحا با خودت تعارف کنی!

قرار ما این نبود که حرفهایت راگم گُور کنی. قرار بود گوشه ی این خلوت دنج راحت باشی. کنار همین پنجره که تنها خودت می دانی می تواند هر وقت بخواهی مشرف باشدبه تمام درختان و رودخانه های جهان.
نه، قرار ما این نبود که تو برای پیدا کردن یک حرف اینهمه دور خودت بگردی!

خانم بوک، گاهی که مثل یک خیال نازک از کنار پنجره ی ما می گذرد. دلم می خواهد همه اینها را بگویم و خیلی چیز های دیگر که هیچ وقت حتی برای تو هم نگفته ام.

اما او همانطور که آرام روسریش درباد تکان می خورد. همانطور هم درباد دور می شود.

 

 

+ خانم بوک ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ب. مثل باران

.

مثل باران شب قبل،مثل هوای سرد نیمه شب...

وقتی تمام شد، یادداشتم را می گویم همه را خط به خط پاک کردم!
به غیر ازآن لحظه ی شروع باران !

.

.

.

 

رو کرد طرفم و گفت، نمی دونم اصرارم چیه برای اینجا ماندن!

 

+ خانم بوک ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()