آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پی نوشت!

 

تو فکر می کنی بعد از اینکه می فهمم،
چه اتفاقی می افتد!

وقتی گاهی فقط خیال می کنم حالم خوبست!

 

 

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

بی خواب

 

شب ِقبل وقتی خوابم توی تاریکی پریدو نمی دانم کجا رفت؛
توی سالن روی یکی از راحتی ها نشسته بودم، که صبح مرا غافلگیر کرد!


 و امروزم اینطوری شروع شد.

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

مجنون

 

ساعت شش و سی دقیقه صبح ِ پنج شنبه ای ابری و بارانی است.
مجنون* توی گوشم می خواند! و من دلم می خواهد اینطور به زندگی نگاه کنم در لحظه ای که حیرت آور می شود این باران و این صبح و این موسیقی، انگار برای هم ساخته شده اند. گوش کن...

کسی به جز من بیدار نیست. نه ماشین و نه عابری عبور نمی کند.باران ِتند و ریزی می بارد باد سردی از پنجره  در سالن می گردد می رسد به من سردم می شود.می رود از کنار شمعدانی هامی گذرد. به سرعت در باران می چرخد و می رسد به پنجره ی تو!  
اشیا هنوز ساکت اند! نور بی رمق صبح از پشت پرده های توری باز تاب سکوتی شده در خانه که دیدنی ست! صندلی روی پایه مدورش آرام می چرخد.من ظاهرا به چیزی فکر می کنم! مثل آن مواقعی که توی ذهنت پراز فکر های جورواجور است اما نمی دانی به چه فکر می کنی. نور ملایم روی میزگردویی ناهارخوری فضای تاریک و روشنی رابوجود آورده. آرام نفس می کشم. عطر چای تمام فضای صامت سالن را پر کرده. هنوز همه خواب اند.گوشی گذاشته ام و موسیقی انگار همه ی صبحی بوده که دیگر رفته رفته رنگ می بازد. گوش می دهم و رد نور را دنبال می کنم که رفته رفته پهن می شود روی اشیا و سکوت را می شکند و تمام.

حالا این فکر چطور از میان آن همه فکر های پیچیده و گنگ این قدر واضح بیرون کشیده شد! نمی دانم اما دوستش دارم و با خودم می گویم:
کار مجنون بوده اون بود که من رو آورد تا اینجا درست وسط این فکر!  
آهی می کشم و بلند می شوم تا دیر نشده بروم یه کارهایم برسم و برای ناهار چیزی درست کنم.

  موسیقی* مجنون  احمد پژمان


+ خانم بوک ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

خاطرات فردا *

 

چند باراست خواب می بینم که دارم خواب می بینم گم شدم!

خانم بوک خودکار آبی را بیشتر از مشکی دوست دارد! تنهایی را بیشتر از شلوغی، روزهای ابری را
بیشتر از روزهای آفتابی و داغ همین طور جاده هایی که دوطرفش درختان بلند سپیدار باشدچون به نظرش همه جا ساکت تر و ملایم تر می شود. می گفت، همه اینها گاهی توی ذهنش از هم فرار
می کنند! و تنهایش می گذارند.
اما همیشه هم خانم بوک سوم شخص مفرد نیست!

همه خواب اند و فرصت مثل یک وجه گرانبها توی دست های من است.
و من هم همیشه دلم می خواهد در این فرصت کم که تا بیدار شدن بچه ها مانده تمام افکار پراکنده تمام واکنش های گوشه ی ذهنم  رابتوانم روی کاغد بیاورم.

 البته غیر ممکن است می دانم! پس اغلب پیش از اینکه این احاطه شدن
بر روزها و قبل ازآغاز آن خوشبختی کوچک که فکر هم در تنهایی نعمتی ست. صدای باز شدن درمی آید
و دنیا جوری خراب و شلوغ می شود و این رشته ها یکی یکی پاره می شوند و پخش ِ زمین!

 موسیقی*خاطرات فردا  احمد پژمان

 

+ خانم بوک ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

زنبق دره !

 

آدم دلش می خواست همین طور یک دفعه و سرزده؛
با یکی از آن دوچرخه های پارک شده کنار رودخانه از روی آن پل می گذشت و از کادر خارج می شد!

کسی چه می داند شاید هم می رفت تا میدان موزه تا تماشای گلهای آفتابگردان ونگوگ!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

باران می بارد


باران که می بارد
من پر از هیجان،
پر از عطش ِسکوت
می شوم.

مثل لحظه ای
که در باد
می دود
می شوم!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()