آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

23


برداشت دوم* 

تنها صدای قدم های دو نفر که از این کوچه می گذرند.

روزهایی هست که شبیه و اندازه ی تنهایی می شود!
هر لحظه و ساعتش آشناست، مدام از پنجره نگاه می کنی،
اما منتظر هیچکس نیستی.
دور خودت می چرخی، اما دنبال چیزی نمی گردی فقط می چرخی و ...
 می آیی می نشینی اینجا، شاید طبق عادت از پنجره نگاه می کنی،
چه کوچه ی خلوتی، چه خیابان ساکتی!

 

  *موسیقی: پیمان یزدانیان
    

+ خانم بوک ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

حوالی همین خانه

 

دستم به شاخه ای گیر می کند!
تاب می خورم،
مثل کودکی
که هنوز مانده
تا برسد
به خود ِخود زندگی.  

 

 

  

+ خانم بوک ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

22

 

جایی پیدا نیست روی سطح دریاچه مه غلیظی جمع شده.

چه جمعه ی ساکتی، اصلا به خانه ی ما نمی آید این شکل سکوت!
می روم تا آشپرخانه که سری به غذا بزنم.توی بالکن،گنجشک هابرای ریزه های نانی
که دیشب توی ظرف شان ریختم سرو صدایی راه انداخته اند.
لبخند می زنم،برای خودم یک لیوان چای کم رنگ می ریزم با یک تکه بیسکویت ِجو دوسر!
برمی گردم، مثل اینست که همه چیز در حالت بی وزنی و معلق است.

با خودم اینجا نشسته ام لئوناردکوهن می خواند، چای بخار می کند.
من در هیچ فکری نیستم. ساعت ١٠و ٣ دقیقه صبح است.

دلم می خواهد روی خطوط این سکوت بمانم. در ِیکی از اتاق ها محکم به هم می خورد.

من دیگراینجا نیستم.

 

    

+ خانم بوک ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

21

 

گاهی ساعت ها می گذردو من ساکتم.

امروز هر چه می نویسم حرفهایم شکل کلماتی را به خود می گیرندکه باید در هم کوبیده شوند!
خُورد شوند و دوباره ساخته شوند.

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!

 

  کسی آرام درخانه ی بغلی پیانو می زند!

به گلدان های شمعدانی کنار پنجره آب می دهم.
خواننده فرانسوی می خواند! من فکر های پراکنده ای توی سرم دارم.
صدای خروس از دور شنیده می شود.
از این همه برخوردهای ناهماهنگ توی خانه دلگیرم.
صدای گنجشک ها...
باد خنکی از پشت پرده توری سرازیر می شود توی اتاق
سردم می شود.
ماشینی عبور می کند،خواننده فرانسوی صدایش را به اوج می برد.
از لیوان سرامیکی قهوه ای،بخار مطبوع چای بلند می شود.  

امروز هم مثل دیروز به فکر قلمه زدن گلدان های شمعدانی ام هستم!
فکرهایی روی کاغذ پاک می شوند! اما توی ذهنم هنوز هستند.

.

.

.

صبح بخیر امروز!

 

+ خانم بوک ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

بیست




دیروز فقط حواسم به زندگی بود!

خانم بوک می گفت، توی شلوغی و سرو صدای بچه ها و مردمی که روی نیمکت های پارک
سرگرم حرف زدن بودند. داشته آرام از روی چمن ها و لابه لای درخت های بلند راه می رفته که
احساس می کند اتفاقی دارد می اقتد! تمام آن همهمه در نظرش یک دفعه محو می شوند و درسکوت فقط صدای ملایم به هم خوردن برگهای صنوبرها را می شنود. 
و دیده که از فاصله ی میان دو درخت خیلی بلند آفتاب کم رنگ ِ نزدیک غروب درست مثل نور افکنی
که به سن ِ نمایش تابیده شده باشد به شکل مورب روی یکی از نیمکت های خالی پارک تابیده بوده.
و او مثل بازیگری در نمایش زندگی رفته و روی همان نیمکت نشسته تا درآن لحظه ی خاص تنها شاهد این صحنه ی زیبا باشد.   

می گفت، دیروز با تمام وجود فقط حواسش به زندگی بوده.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده+نه



روی آنتن ِساختمان روبرویی،کلاغی چندبار قارقار کرد و پرید!

تلخ می شوم وقتی صدای اعتراض تو می پیچدتوی منگی خالی ِ ذهنم.
هوای خانه سنگین می شود!
گوشه ی آشپزخانه کنار ِ یخچال جای دنج و همیشگی من
دری باز می شود به بالکن، روبروی صنوبرها
ایستاده بودم که باران گرفت...

باز هم من ماندم و کمی از خودم،
این هوا و صدای کلاغی که پرید.

خانم بوک، می گفت خودش این را خوب می داندکه گاهی به سختی چیزی فراموش می شود.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()