آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ده+هشت

 

 توی همه ی باغچه ها،بوته های رز ِصورتی گل دادند. 

باران ِ نرم و ملایمی می بارد.کنار پنجره هوای خنک بهاری به صورتم می خورد.
از دور خانم بوک را می بینم که روی یکی از نیمکت ها زیر سایبانی کنار استخر نشسته همین طور آرام چشم دوخته به دورترین نقطه، به آخرین درخت سپیدار ... 

خانم بوک به چه چیزی فکر می کند!
به حاصل جمع زندگی اش، که چیز زیادی نیست؛
به ته مانده ی احساسش که به رگ ِ تلخی می زند
یا به اینکه کدام خیال است و کدام واقعیت. 
به چه فکر می کند؟

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده +هفت

 

اینجا دستهایم باز است...
می توانم هر چقدر که دلم می خواهد دور خودم بچرخم
می توانم هر چه می خواهم به روی ِخودم نیاورم و 
همه آن چیزهایی را که تمام شده اند؛
دوباره شروع کنم.

روی تار مویی، راه بروم، برقصم، بدوم ...

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده + شش

 

همه ی راه یکسره پای پیاده تا ملاقات خودم!

خانم بوک می گفت، گاهی با خودش قرار می گذارد توی پارک!
آنجا که می رسد خودش را کنار فواره های روشن یا در حال قدم زدن می بیند.
می گوید خوشبختی که شاخ و دُم ندارد!
آدم می تواند با چیزهای خیلی خیلی کوچک هم احساس خوشبختی کند.

مثل دیروز غروب، وقتی که داشته تکه های نان را طرف آن غازهای سفید و جوجه هاشان پرت می کرده.

 


 

+ خانم بوک ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!


هیچ کدام مهم نیست!
نه صدای مسواک برقی،نه غوغای تلویزیون!
نه عینکی که به هیچ دردی نمی خورد،
نه عقربه های شب نمای ساعت
نه حرف های تکراری
 هیچ کدام.


من دلم یک نی لبک می خواهد!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده +‌ پنج

 

دنباله ی حرف هایم را بگیر و بیا ...

بالاخره حرف زد! همین طور پشت سر هم و بدون وقفه، 
در سکوت به حرف هاش گوش می دادم. گاهی به حرکت دستهاش نگاه می کردم،
 گاهی به چشمهاش که آروم اشک می ریخت.
گاهی اتاق دور سرم می چرخید،گاهی لبخند تلخی می زد و آهی می کشید.
وقتی حرفهاش تمام شد. سکوت سنگینی بین ما نشست!

بلند شدم و به طرف پنجره رفتم گیج شدم از چیزی که می دیدم!
زمین روبرویی یکدست پر شده بود از گلهای ریز و زرد رنگ خودرویی که تا دیروز آنجا نبودند!
 بوی مرطوب علف های خیس را احساس کردم ...
نفس عمیقی کشیدم و به احساس ِ زندگی فکر کردم.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده + چهار

 

صدای بزغاله ای از دور می آید و صدای خروسی چند خانه آن طرفتر!

خانم بوک، زیاد دور نیست همین نزدیکی ها می نشیند و این صدای خروس از خانه ی آنها می آید.
آن روز یک سبد تخم مرغ تازه و کمی ریحان و گشنیز و جعفری برایمان آورد؛
سبزی هایی که خودش در باغچه ی خانه شان کاشته بود.
به دستهایش نگاه کردم چه مهربان و صمیمی بودند؛
نه برای اینکه برای ما سبزی و تخم مرغ آورد.
به این خاطر که حس کردم، چقدر صفای این زندگی ساده اش را دوست دارد.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده + سه

 

بیشتر از آن که فکرش را بکنی، من خسته ام، خسته...
خانم بوک فقط یک بهانه است!

لبخند که می زند ردیف سفید دندان هایش پیدا می شود و چشمهاش توی آفتاب می درخشند
با مهربانی و ملایمت سرش را تکان می دهد: ها، چی گفتی؟!  

و من با خودم فکر می کنم، خانم بوک، چه آرزو هایی دارد!

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده + دو



لیوان سرامیکی قهوه ای!

بلند می شوم و می روم طرف ِآشپزخانه تا برای خودم چای بریزم.
در همین فاصله ی کوتاه به این هم فکر می کنم که برگردم و بشینم جلوی مانیتور
و یادداشت بعدی را بنویسم.
 
سماور روشن است خواستم بنویسم روی اتومات بود، منصرف شدم!
نوشتم چای ساز را روشن کردم تا آب جوش بیاید اما دیدم کمی طول می کشد!
نوشتم از سماور بخار نازکی به هوا بلند بود و عطر چای تازه پیچیده بود توی فضای آشپزخانه،
پرده های توری پنجره ها کنار رفته بود و ...
که یک دفعه بیرون آمدم، نه از آشپزخانه،از توی فکرم!

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!

 

خیلی راحت حرفت را بزن خانم بوک!

او سعی می کردحرف هایش را جوری بگوید که من بفهمم.
و من سعی می کردم وانمود کنم چیزی از حرف هایش نمی فهمم!

اینطوری بودکه شروع شد!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()   

ده + یک

 

کسی نمی داند در خانه ی ما چه می گذرد.
ما هم نمی دانیم در خانه ی آنها چه می گذرد!

ای دل غافل ...
خانم بوک، این را که گفت آهی کشید و از پنجره ی ماشین سرش راکمی بیرون برد
و چشمهایش را بست تا قطره های باران صورتش را خیس کند. 
بعد سرش را آورد تُو به پشتی صندلی تکیه داد و آخر حرفهاش همان جمله ای را گفت؛
که من اول از همه نوشتم!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامها ()