آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بهار و برف

 

دیشب برف باریده بود وقتی همه خواب بودیم.
روی تمام بنفشه ها و پامچال های توی باغچه را برف پوشانده بود.
و امروز درختِ پر از شکوفه ی همسایه که بهار روی شاخه هایش سبز شده بود پر از برف بود.

صبح تکه های نان را روی دیوارشکسته ی باغ می گذارم جایی که کلاغ داستانهای من!
قارقار کنان دور ِآشیانه اش درزمین باغ متروکه دنبال غذا می گشت...

در این لحظه و در همین هوای سرد و برفی که سرزده دربهار آمده این همه سفید وپاک؛
آرزو می کنم امسال سالی سرشار از امید،آرامش و سلامتی برای همه مان باشد.

 

+ خانم بوک ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

شب زمستانی

 

گاهی شب ها صدای زنگدار سکوت که گوش ات را کر می کند!هیچ نگران نیستی صدای های فردا را نشنوی.همین طور دلت پیش بنفشه های توی باغچه هاست که همین دیروز با کمک آ آن ها را کاشتی. دلت پیش بهار هم هست که همین دور وبرهاست.
حس می کنی دلش می خواهد آویزان بشود از شاخه های چنار های توی خیابان اما وقتی شهرداری همه ی درخت های تنومند و پیر خیابان مان را با اره برقی بریده!
بهارسرگردان مانده است! 

اما این هایی که گفتم همه ی آن چیزی نبودکه در فکر هست انگارهر کاری هم بکنی بعضی چیزها ته نشین می شوند! مگر اینکه دور محوری بچرخانی شان آنقدر که حل شوند.

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!

 

روزهای پرتقالی هم دارد می رود که تمام شود.
انگار همین دیروز بود این خانه را ساختم.فروردین به نیمه که برسدمی شود یک سال یعنی من یک سال پیر شدم تو یک سال بزرگتر و شاید هم یک سال دورتر شدیم از هم! 
بعضی چیزها چه باورش سخت است. نه پیری من، دور شدن تو.

کاش می شد برگشت و به پشت سر نگاه کردمطمئنم تو آنجا ایستادی یعنی امواجی از تو هنوز هم جایی همین نزدیکی هاست! 

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

2:11 صبح

 

من هنوز بیدارم!

یک گوسفند دو گوسفند سه ...

 

 

                                                                           
                                                                 نهصدُ نودُ نه گوسفند!


من هنوز هم بیدارم!

یک گوسفند دو گوسفند سه گوسفند چهار گوسفند ...

                                                                 

 

+ خانم بوک ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

درهمین لحظه

 

در همین لحظه چند بار ح را اشتباهی خ تایپ می کنم. خب اما این که مهم نیست!
و به این فکر می کنم که شب مهمان داریم و من هنوز هیچ کاری را شروع نکرده ام.
 فقط اینجا نشستم و زل زدم به این مانیتور و دارم به موسیقی شاعرانه ی ( آواز گنجشک ها)
کارحسین علیزاده گوش می دهم. و اصلاحوصله ی اینکه از جام بلند بشوم را هم ندارم. ناهار ماکارونی درست می کنم با سالاد اما کی آن را هم نمی دانم!
خلاصه اینکه در همین لحظه من چهارتا عطسه کردم.باید شروع خطرناک حساسیت فصلی باشد
که دارم به استقبالش می روم!
و به آ  هم فکر می کنم که همراه چند تا از دوستانش رفته تا کنار همین دریا، تا با دوربین تازه اش عکس بگیرد. عکس این گلدان های توی تراس هم کار اوست.
و توی فکرم، تو هستی، او هست درست در همین لحظه.
دور وبرم پر شده از کاغذ و چند تا دفترچه یادداشت و کتاب شعر‌ِ " قافیه در باد گم می شود" 
که همه پخش و پلاست!
و در همین لحظه به همین لحظه فکر می کنم که چه حجم زیادی از فکرهای گفته و ناگفته را در خودش جا می دهد!

"صبح می شود
نشانی از رگ های دستم
در خانه نیست
جهان با من آشتی است
خاموش به سوی دره های زمستان می دوم
زمستان سنگین را
با لباسم از خانه به کوچه می آورم.
خواب من
در زمستان
تعبیر بیداری است."

/ احمد رضا احمدی/

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

خاکستری

 

من اسمش را گذاشته بودم "خاکستری" پرنده ی کوچک شجاعی که صبح های زود درمحوطه ی خانه قدیمی مان می دیدم اش. همیشه روی زمین دنبال دانه ای،چیزی می گشت.جثه ای کمی بزرگتر از گنجشک داشت با بالهای خاکستری و پاهایی لاغر و بلند.
وقتی روی زمین می نشست انگارکه بخواهد تعادلش را حفظ کندکمی تلوتلو می خورد وحالتی مثل الاکلنگ پیدا می کرد!بعد می ایستاد و از کسی هم نمی ترسید.
وفتی حس می کرد کسی نزدیک می شود به جای آنکه پرواز کندبا آن پاهای نازک شروع می کرد به دویدن! 
بعد از اینکه به خانه تازه آمدیم دیگر خاکستری را ندیدم. تا همین امروز، که داشتم پیاده روی می کردم دیدم توی آن خلوتِ صبحی با فاصله ای جلوتر از من توی پیاده رو داردبه حالت زیگزاک می رود! 
قدم هام را تندتر کردم هرچه نزدیک تر می شدم او قدم های ریزش را تندتر می کرد.

خلاصه کلی از دیدارش شاد شدم.


 پ.ن: برم به گلدونای های توی تراس آب بدم. امروز چه باد گرمی بود!
بعدِ پ.ن: اینکه " بعضی روزها"خب بعضی روزها هستن، همه روزا که نیستن.

 

+ خانم بوک ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()   

بعضی روزها

 

خانم بوک می گفت: «بعضی روزها وقتی دارد راه می رود یک دفعه حس می کند تا زانو فرو رفته توی آسفالت خیابان! خیال می کند قدَش نصف شده!
 انگارچیزی مثل یک نیروی آهنروبایی، دارد او را جذب می کند به خودش»

می گفت: « وقتی در یک لحظه حواس ات پرت می شود این فکر های پراکنده ی موذی تو را به کجاها که نمی کشاند.حتی می خواهدتورا فرو ببرد توی زمین!»

 

پ.ن: من خوب ِخوبم! خانه آرام است.  

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()