آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بی زمان و مکان

 

ساعت ... روز ... ماه ...

 بعضی روزها هست که آدم دلش می خواهد وقت و زمان مهم نباشد.

مثل همین هوای صبحگاه مه آلود مثل همین ناگهان از پشت مه رسیدن به ماشین گل فروش که
گاه به گاه صبح هاکنار همین خیابان صدونود توقف می کند.
گلدان های پامچال،بنفشه های همیشه جوان، میخک های مینیاتوری،نرگس ها...

بعضی روزها حس می کنی که هیچ عجله ای ندارد زندگی و فرصتی از دست نمی رود.
و دلت می خواهد که این لحظات کوتاه وزودگذر هی کش بیایند و تمام نشوند!

 

پ.ن:  عکس کنار صفحه، تراس خانه ی ما ست همراه گلدان ها و آسمانش :)

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
    پيامها ()   

خبر خاصی نیست

 

ساعت پنج و پانزده دقیقه عصر دوشنبه است.

باید بلند بشوم و بروم چراغ را روشن کنم. اما نه همین طور خوبست گاهی تصمیم گیری چقدر سخت است اینقدر خسته ام که حوصله اش را ندارم ترجیح می دهم در این اتاق نیمه تاریک بمانم و انگشتانم روی دگمه های کیبورد سرگردان بچرخندو کلماتی راتایپ کنندکه خودم هم به آنها شک دارم! یعنی مطمئن نیستم آیا ماندی اند، یا نه باید آنها را پاک کنم.
و به این هم فکر می کنم که ایکاش یکی پیدا شود و این چراغ را روشن کند!
گوش تیز می کنم. صدای پا می آید: <پسرم میشه اون چراغ رو روشن کنی>
و به سرعت از پله ها بالا می رود.
حالا اتاق روشن است.

چقدر دلم یک چای خوش رنگ ِ تازه دم می خواهد.
چراغ آبی چای ساز روشن می شود.

گاهی اینطوری شروع می شود چیزی در درونم که تنها خودم می دانم و بقیه از آن بی خبرند. 

 

 

+ خانم بوک ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
    پيامها ()   

این همه آسمان!

 

تا به حال شده زیبایی حالا درهر شکلش تو را غافلگیر کند یا بترساند،و یا حتی غمگین کند؟!

آن روزمن غافلگیر شدم. وقتی واردخانه ی تازه شدیم برای جابجایی وسایل آنقدر سرم شلوغ بود و کار داشتم متوجه پنجره ها نبودم که این همه آسمان مقابلم دارم! و آن دورترها درختان سپیدار با آن شاخه های نازک ِلخت و عور و خانه هایی که همه شبیه نقاشی های بچه هابودند با ردیف منظم کوه هایی به رنگ آبی تیره ...

من کجا هستم در این لحظه و لحظه ی بعدکه قرار است اتفاقی مرا از این هوا بیرون بکشد.

گرمی بخارلیوان چای به صورتم می خورد،پلک نمی زنم!
می خواهم تمام رطوبت این لحظه را یک نفس فرو ببرم.

نگاه کن،
مثل انعکاس نورخورشید درآینه ای کوچک، چیزی آن دورها برق می زند.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
    پيامها ()   

میخک و برف

 

ساعت ده و بیست دقیقه ی صبح ِ یکشنبه ای زمستانی ست.

خانه امن و امان است! و سکوتی دلچسب در هرگوشه ی آن شناور است.
این قدر این امنیت خانه رادوست دارم که می شود درش نشست ساعتی بی دغدغه های بی شمار
برای خود ِخودت.
امروز ناهار خورشت کرفس درست کردم برای برنج هم هنوز زود است یادم باشد کمی هم زیره کنار برنج بگذارم کمی هم سالاد درست کنم.
گاهی حروف را اشتباه تایپ می کنم" ب" را" ی "ف" را "ق" می نویسم هرچند ممکن است بعدها منظورم را نفهمم اما از این بابت ناراحت هم نیستم.

درپنجره در سکوت پهناور امروز،کمی خراش هم روی صورت صبح بود!
از دور صدای زنگدارجوشکاری می آمد روی این ساختمان های تازه ساز با تیرآهن های بلند ...
چه خوب که زود تمام شد و باز در ادامه ی سکوت،من بودم وپنجره و دوسه پرنده ای درآسمان.

مثل اینکه کلاغ ها، امروز زیاد سردشان بوده بال هاشان نای تکان خوردن ندارد.
طفلک کلاغ پیر داستانم سردش شده از کجا تا به کجا با من بوده...
از روی نرده های پر برف خانه ی جمع و جورمان در محلات، وقتی تو هنوز خیلی کوچک بودی با موهای طلایی و چشمهای روشن تاهمین جا که نمی دانم کجای داستان است!
 اینهمه که در خاطرم هنوز بوی برف هنوز آن چرخش ریز دانه هاسپید از ارتفاع بلند شاخه های درختان
چنار در دو طرف خیابان،آن همه یادآوری عطر میخک های صبحگاهی درسربالایی پر برف نزدیک خانه مان
با یک لبخند، درآغوش کشیدن دسته ی بزرگ گلهای میخک ِسفیدو صورتی و قرمز.

 

کاش همین روزها برف ببارد...

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
    پيامها ()