آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

چهارشنبه

 

آخرین روز دی ماه ساعت به وقت غروبِ یک روز پر کار است.
روزی که شاید هم فرقی با روزهای دیگر نداشت. فقط من موقع برگشت یک دسته گل همیشه بهار نارنجی خریدم.

من و تو و آ درخانه هستیم و او، که با ما حرف نمی زند!

این روزها کم حرف شدی شاید ...
نه اینکه حرفی نباشد بر عکس خیلی هم حرف دارم که برایت بگویم اما با احتیاط که راه می روم
نگاه می کنم پشت پنجره می بینم که زمستانِ بی برف هم داردبه چه سرعتی می گذرد!
و آنوقت خیلی بی ربط هوس می کنم بروم برای خودم یک لیوان چای بریزم! و برگردم و دوباره همین جا بنشینم وزل بزنم به صفحه ی مانیتور همین جوری و به انگشتام نگاه نکنم و با سرعت حرفهایم را بگویم هرچه که هست.

اما روزهایی هم هست که نمی شود مثل همین امروز که با خودم مدام تکرار می کنم وبعد دوباره پشیمان می شوم!

 

پ.ن: نه، دلم نمیخواد این خونه ی وانیلی رو کنار بگذارم! حالا هر چقدر هم ساکت باشه.

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

مثل برق و باد!

 


کلید را توی در چرخاند.درکه باز شدآفتاب وسط سالن کنار مبل ها پهن شده بود! کمی مکث کرد،
همین طورکه به خیرگی آفتاب نگاه می کرد دستش را رها کرد روی جا کفشی «جیرینگی صدا داد! »

کمی توی خانه بی صدا چرخید یک حس عمیق درونی مثل آرامشی که انتظارش را نداری که یک دفعه انگارجذبش می شوی و حتی دلیل اش را هم نمی دانی تو را درآغوش می گیرد!
دود سیگار از درز باریک پنجره بیرون می رفت و در هوای خاکستری شهر محو می شد.

دلم تنگ شده برای تمام حس های خوب و آسوده ای که روزی نه برحسب اتفاق بلکه مثل خودِ زندگی مثل هوا درجریان بود و می شدحتی با دوربین همین گوشی هم آن ها را ثبت کرد!

وقت هایی هست که سخت دلتنگ می شوی و هیچ فکری هم برای این دلتنگی نمی توانی بکنی یعنی حتی حوصله نداری حوصله اینکه بلند شوی بروی قدمی بزنی. همین طور که خیره می مانی، نه حتی خیره هم نه! چشم می بندی تا سکوت بشود همه جا تا شاید چیزی حل بشود توی ذهنت.
اما می بینی نه نمی شود خوبتر که نه بدتر هم می شود.
بلند می شوی می روی پی کارهای روزانه ات تا فکری هم برای ناهاربکنی، می بینی دیروز که قرار بوده برنج بخری فراموش کرده ای و الان حتی نصف استکان برنج هم در خانه نداری.توی فریزرگوشت چرخ کرده هم نداری که لااقل کتلت درست کنی. آنوقت است که ناچارمی شوی بروی با یک وقت محدود خرید کنی، یابرای ناهار همه نیمرو بخورید. که می بینی توی یخچال حتی تخم مرغ هم نداری! 

 پ.ن: خانم بوک گفت، « اومده بودم حالت رو بپرسم! اومده بودم بگم چقدر دلخوش بودن این روزها کار سختیه چقدر نوشته های خط خورده چقدرحرف های نگفته زیاد شده »

 

+ خانم بوک ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

یک دو سه

 

سپیدی کوهها
در قاب خالی پنجره،
آسمانِ آبی

 

همه چیز سر جای خودش است. کوه ها و درخت ها همان جا هستند!
 پرنده ی همیشگی روی ابرها چرخ می زند.
آسمان یا ابریست یا برف می بارد یا باران، یا همان آفتابِ کمرنگ لبه ی دیوار.  

امروز وقتی توی تراس به گلدان ها آب می دادم درست در ساعت یازده وده دقیقه ی صبح نگاهم افتادبه بوته های توت فرنگی که گل های سفید ریزی داده بودند.

روی تخت به بالشم تکیه دادم در فکر چیزی هستم شاید، خانه ساکت است. 
ناهار ماکارونی درست کردم کمی هم زرشک پلو با مرغ از روز قبل مانده برای
 کسی که ماکارونی دوست ندارد.
ما با کمی تاخیر پشت میز آشپزخانه هستیم!

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

...

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر ازخواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟


صدای پای آب/ سهراب سپهری

 


+ خانم بوک ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

آبی

 

آّبی، نگاه کن!

 گاهی اوقات که می تونه همین حالا باشه...

چی!؟

میزی کنار پنجره، 
پنجره ای کنار در
دری نزدیک دیوار
دیواری رو به پنجره...

چی؟!

 هیچی!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

شب های طولانی

 

شب های طولانی ست که دیگر خواب نمی بینم.

صدا و لحن حرف زدنم گاهی که تغییر می کند، نمی دانم هنوز هم دوستم داری!؟
یا اینکه گذشته ای از همه ی عمری که با من رفته ای به دیدن صبح.

چقدر صبح شد و چقدر شب تمام...
می بینی این عمر است که می گذرد ازخطوط کف دستهایم پیداست کمرنگ تر می شوند.

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

روزها کوتاه اند

 

آیا روزی دیگر
به سراغ چنارها خواهد آمد
کلاغ پیر.

 

 چقدر باید شرط ببندیم و ببازیم! این قمار نیست، « زندگی را می گویم»
برای ماکه همیشه دست مان با احتیاط به دهان مان رسیده و نگران بوده ایم
که نکند یک وفتی زندگی مان قرضی بشود؛
سخت است که روزی ببینی حاصلش مثل دانه های شن از لابه لای انگشتانت سُر بخورد!

پ.ن:  وقتی به حرف هایم گوش می دهی یا وقتی من این طور خیال می کنم،
 باورکن انگارحالم خوبست!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()   

یلدا

 

ساعت هشت و سی و نه دقیقه صبح‌ِ ِ اولین روز زمستان است.

روی تخت نشسته ام و کمی از پنجره باز است صدای دور چند کلاغ می آیدو آواز بلندپرنده ای
که درقفس همسایه می خواند! باد تکه ای از موهایم را تکان می دهد سردم می شود.
آفتاب توی کوچه راه ِسایه ی بلند تیرهای برق را بسته است!

در بلند ترین شب سال برف نبارید! یلدا امسال خیلی ساکت تر از سال های قبل بود،ماهم همین طور. 
مدتهاست که برف نباریده. یلدا تنها در طول شب بیدارماند! ودر خیالش،لحاف ابرها پاره پاره و خیابان ها سفید شده بودند.
خانه ی مادر بزرگ هرچند زمستان هایش را به خوبیِ ِخاطرات تابستانی به خاطر ندارم اما می دانم که پربرف بود و سر زنده. ازمیان پشت دری هاسفید پنجره های بخار گرفته پیداست همه جمع اند. کرسی خانه مادر بزرگ حتما لحافی مخملی داشته و روی آن سینی بزرگی بوده پر از انار و هندوانه و آجیل...
صدای حرف زدن می آیدو خنده های بلند مهمان هایی که دور کرسی نشسته اند و در کاسه های آبی انار می خورند.کودکی من آنجا خودش را چسبانده کنار دست مادر نزدیک مادربزرگ که دارد 
در گوشم قصه ی ننه سرما را می گویدو موهای بافته ام را نوازش می کند.

همه مثل یک رویاست مثل یک خواب طولانی در بلندترین شب سال.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()