آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ده

 

یک صبح بخیر به اضافه ی یک لیوان چای!

آهنگ *The blue cafa را گوش می دهم. دوباره و دوباره ...
جنبشی زیر پوستم احساس می کنم وصف ناشدنی! 
همه رفته اند و خانه ساکت است یعنی حالم خوب است؟!
این آهنگ حس خوبی به من میدهد.انگار هیچ وقت این صبح ِ خلوت تمام نمی شود
و با خودش همین آفتاب ِزردکمرنگ را سُر می دهد روی شاخه ها و می درخشد
در تمام قطره های ریز بارانی که روی علف های تازه و نازک نشسته...

آهنگ  " The blue cafa "
             * Chris Rea


 

 

+ خانم بوک ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!

 

از صبح دارم توی آشپزخانه ی "خونه ی تو" سیر میکنم!
همین طوری دارم یادداشت هایی رو که روی یخچال چسباندی می خوانم.
ازپنجره به بیرون نگاه می کنم...

یک دفعه دلم تنگ می شود برای خودم، برای تو
و آن یه عالمه خواب های قشنگی که، نشد برای زندگی تعریف کنیم! 

 

  

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

نه !

 

 آن روز از تعجب ماندم لای در  ِ آسانسور!

خانم بوک سر سختانه اصرار داشت در مورد اینکه می تواند به راحتی خودش را برساند
 همپای شاگردان کلاس های فرانسه و انگلیسی ِ موسسه.

آخر مگر می شود با این ذهن شلوغ و این همه کار و درگیری فکری...
خانم بوک در ادامه لبخند می زندو می گوید، نگران نباش من خوبم.

 در که باز شد، من انگار شیرجه زدم؛
در یک عالمه عشق ِ به زندگی درهمان یک لبخند.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

هشت

 

کتونی های سبزم چه راحت اند!

اینجا من هیچ لحن خاصی ندارم! یعنی هر نوشته ممکن است حال و هوای حرف هایش
با آن دیگری فرق داشته باشد. یا اینکه نه به همین روال هم شده پیش برود.
دلم می خواهد اینجا آزاد باشم گاهی می خواهم خود ِخودم باشم.

یک فنجان چای میل داری؟! کلی حرف دارم که برایت بگویم.
 

 

 

+ خانم بوک ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

هفت



چقدر هوا سرد شده.

آهی کشیدو همین طور که به نرده های بالکن تکیه داده بود و تماشای باران بهاری
را به شنیدن غر زدن های مکرر  ِتوی سالن،بین اهالی مهربان خانه! ترجیح داده بود؛
گفت،چقدر سخت است گاهی کنار آمدن با این زندگی.

بعد به من نگاه کرد که از سرما خودم را جمع کرده بودم و منتظر تاییدم شد.

از پشت ِشیشه با دست اشاره کردم، بیا تُو بابا! بیا تُو.

 

  

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

شش

 

 
دیروز تصمیم گرفتم سبزی پلو و ماهی درست کنم.داشتم برنج را آبکش می کردم
 که یادحرفهای آن روز آقای "الف" افتادم...

آن روز برای ما از مزایای ترک سیگار اینقدر شاعرانه می گفت!
که من با خودم فکرکردم که اگر آقای " الف "دستی به قلم می برد حتمانویسنده ی خوبی می شد.  توصیفاتش در مورد اینکه بعد از ترک سیگار چه حس و حالی دارد و شش ماهی می شود که زندگی برایش شیرین شده! چقدر کوه می رود و دیگر از ماندن در مکان های عمومی نمی ترسد چون او را
ممکن بوده در فشار بگذارد که نتواند به قول خودش"سیگاری چاق کند!" و اینکه مزه ی غذا را الان تازه بعد از این همه سال می فهمد...
و همه اینها را در جواب من گفته بود که پرسیده بودم: راستی آن خلاء را چطور پر کردید؟

خلاصه آنقدر زیبا از طعم صبح هایش و رنگ زندگی گفت که من پیش خودم حسابی شرمنده شدم.
یعنی با یک جور اعتماد به نفس و رضایت خاطر.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پنج

 

خانم بوک دلش می خواهد از این به بعد همه ی " کاش و اگر ها" را از ابتدای جملاتش بردارد.
و روی حرف هایش پافشاری کند.خودش که اینطور می گفت اما من گمان نمی کنم
مگر می شود آدم روز و شب اش را بدون کمی آه و افسوس قاطی فکرهایش بگذراند!؟
تازه،پایش را هم روی افکارش آنقدر بفشارد که گیج بخورد و باورش نشود که این
زندگی به همین راحتی هم نمی گذرد. 

 

 

+ خانم بوک ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

پی نوشت!

 

وقتی آدم به مرگ نزدیک میشود و نفس سردش را کاملا احساس می کند!
بیشتر از اینکه بترسد،احساس تنهایی می کند.

 راستی چرا؟!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

چهار

 

سایه ای از من درآفتاب

خانم بوک زندگی را باوجود تمام سختی ها و پایمال شدن آرزو هایش هنوز دوست دارد.
می گفت، صبح چندتایی سار روی لبه ی دیوار نشسته بودند. هوا سرد بود و آفتابِ کمرنگ بعداز باران شب قبل روی سر شاخه های جوان تابیده بود.
راه می رفتم به چیزی فکر نمی کردم در واقع پراکنده بودم. گاهی در خودم بودم گاهی در پای درختان و جوانه های سبز گاهی پر از حسرت می شدم گاهی امید به شانه ام ضربه ای می زد که احساسش نمی کردم اینقدر که ملایم بود و بی رمق.
گاهی روبه آسمان بودم گاهی چشمانم بسته بود و راه می رفتم!
که صدای کلاغی مرا بُرد تا خانه ی کوچکمان درآن شهر دور تا روزهای آسیای آبی و
مَشتی علی و صورت و دستهای سپیدش...

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

سه

 

اما دلخوشی ها اندک اند.

خانم بوک می گفت، روزها وقتی راه می رود گاهی ناگهان غرق در افکار موذی و روزمره اش می شود و دیگر در مسیر هر روزه اش چیزی را نمی بیند! تنها می رود و می رود... حتی دیگر صدای قدم هایش را که صبح ها در سکوت مطلق شنیده می شد را نمی شنود.
 خانم بوک می گفت این احساس خُوردَش می کند! 

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

دو

 

روز و شب من همین است!

دلم می خواست می شد گوشه و کنار این آسمان وانیلی یادداشت های خوبی بنویسم مثلا بنویسم خانم بوک، خودش همه ی کارها را انجام می دهد. خانه مرتب است ناهار آماده است بچه ها هنوز خوابند همسرش توی ماشین درحال رفتن به بانک می باشد برای انجام یک سری کارهای بانکی مربوط به شرکتش و خلاصه همه چیز روبه راه است! و روزگارش به خوبی سپری می شود و از این حرف ها...

 

 

  

+ خانم بوک ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()   

یک

 

 اگرچه دیوارهای خانه را رنگ آبی زدم...

اما همیشه در خانه ی تازه آدم حس عجیبی دارد یک جور غربت و نا هماهنگی انگار
همه چیز نا آشناست و فضا سنگین است! نمی دانم چطور پیش خواهد رفت...
بروم پنجره را باز کنم ببینم، آسمان وانیلی حالش چطور است!      

 

 

 

 

+ پرشین بلاگ ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()