آسمان وانیلیو امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش |
||
ماشین لباسشویی با صدایی نرم دور محور خود می چرخد و می چرخد اوج می گیرد و کمی بعد آرام می شود. اشیا آیا گله ای هم دارند!؟ ظاهرا" که نه، بعضی ثابت یک جا سال ها می مانند آن هایی هم که می چرخند از دور خود خارج نمی شوندکاریکنواخت همیشگی شان است تا روزی که عمرشان به پایان برسد.
در همین فکرها هستم وبه موسیقی آرامی که از مانیتور پخش می شود گوش می دهم. پشت پنجره همه جا سپید و مه گرفته است تنها شاخه های نازک درختان دردورها از لابه لای مه پیداست. چشم می بندم،بازمی کنم "لطفاکمی صبر کنید..." ظاهرا عجله ای ندارم و صبرم هم زیاد است همین طور که به موسیقی گوش می دهم به آرامی چشم باز می کنم بازهمان پیام "لطفا کمی صبر کنید..." صفحه ارسال یادداشت لود نمی شودهمه چیز توی ذهنم مثل فیلمی که با حرکت تندنمایش بدهند می گذرد. از اصل موضوعی که می خواستم درباره اش بنویسم پرتاب می شوم جایی دیگر. به خودم می گویم آنقدرها هم که مهم نبود چه فرقی داردمگر امروز خانم بوک چه کار مهمی می خواست انجام بدهد روزها همان اند که بوده اند فقط گاهی توی ذهنش پرنده ای از سمت خیال پر می زند. همین.
بالاخره صفحه سپیدباز می شود اما دیگر انگشتانم مردداند.
از پشت مه آفتاب سَرکج می کندتوی حیاط ما، آنقدر دل انگیز و ملایم روی برگ های سبز ِشمعدانی ها می چرخد که من دلم آب می شود!
می نویسم: زندگی جدای از یکنواختی ها هنوز روی پای خودش ایستاده پا برجاست.
بعدنوشت : هیجدهم دی ماه تولد " آ " بود. در یک صبح برفی و زیبا پشت پنجره برف می بارید.
پستچی زنگ زد. اما من نمی دانم چرا دوست دارم بنویسم " پستچی در زد " نمی دانستم از کدام سمت آمده است. درپاکت بازشده بود و دوباره چسب خورده بود! پستچی می گفت این برای بازبینی مجدد است! پشت ِدر نگاهی به آدرس روی پاکت انداختم خط " آ" بود. با تعجب و خوشحالی پاکت را باز کردم." یک کارت تبریک و یک شال گرم برای تولدپدرش."
لامپ اتاق مان مدام می سوزد! این بار پنجم در هفته ی گذشته است که لامپ اتاق می سوزد! و ما انگار ناچاریم مبلغی هم برای خرید لامپ کنار بگذاریم که در خاموشی نمانیم. الان زیر نورکم رنگ آباژور کنارتخت نشسته ام چای سبز با لیمو می خورم و کمی هم سرم درد می کند. صبح امروز تا همین الان که ساعت پنج و بیست دقیقه عصر می باشد هنوز دارد باران می بارد. بعضی اوقات در همین روزهای بارانی و ساکت، خانه حس آرامی به خود می گیرد وقتی وارد سالن می شوم وقتی نور ملایم روز برای رفتن مردد است و خودش را روی میزناهار خوری می کشد! آرامش بیش از هر وقت دیگری پیداست. درآن لحظه حس بی نظیری درونم راه می رود مثل جریانی خاموش ومطمئن همراهم می شود تا پرده های توی سالن با صدای یکنواخت گیره ها روی ریل کشیده شوند و لامپ توی سالن روشن شود برای شبی گرم همراه عطرنرگس های توی گلدانِ شیشه ای روی میز و یک جفت میل شماره چار و کامواهای رنگی.
از بیرون صدای کوبیده شدن چکش بر روی دیوارنمدارخانه ای به گوش می رسد! و هر بار ضربه هایش انگار تلنگری هم به فکر های من می زند. همین طور نگاهم ثابت مانده به نقطه ای روی کاغذ. در فکرم " آ " هست و بزرگ مردکوچک که همچنان گریزان از همه چیز روی نقطه ی قبلی ایستاده است. و من پُرم از فکرهای پراکنده ای که هیچکدام شان حتی دستم را هم نمی گیرند. آفتاب همزمان با ابرهای تیره ی خاکستری آسمان را پوشانده است. باید برای ناهار فکری بکنم باید بروم لباس هایی را که دیشب فراموش کردم از روی بند بردارم جمع کنم و هر کدام را جای خود بگذارم. ظرف های نشسته از شب قبل که مهمان داشتیم را از دور و کنار سالن جمع کنم و با باقی ظرف های نشسته بشورمشان. اما هنوز اینجا نشسته ام و انگشتانم روی کیبورد بالا و پایین می شود و منظور اصلی ام را نمی گوید! چیز مهمی درفکرم نیست همه پراکنده و تکه تکه شده است. کمی از اینجا کمی از جایی دیگر در خاطرم مانده است.
پنجره را باز می کنم. سرمای دلچسب ِ پاییز امسال بی نظیر است! رنگ سربی هوا مرا با خود می برد تا نزدیکی های قطب! برف می بارد،برف می بارد " آ "در جایی نزدیکی های قطب هنوز خواب است.
ساعت نه و ده دقیقه صبح ِجمعه است. آسمان، آبی ِ بی نظیری ست! و سکوت به فضای اطراف اجازه می دهد تا همراه با باد در شاخه های درختان به حرکت دربیاید. راه می روم و به آوازی از بیورک گوش می دهم. صدایش را دوست دارم. حس آرام و سبکی درمن است مثل پیدا کردن یک گمشده همانقدر شوق انگیز و همانقدرحسرت برانگیز است. می خواهم سعی کنم به افکاردرهمم جهت ندهم و نگذارم چیزی حواسم را از فضای بکری که درآن قدم می زنم بیرون ببرد. دلم می خواهد هرچند کوچک وکوتاه لحظاتی مال من باشند همین خیال نازک ِ یک ترانه یک شعریاحتی یادآوری کسانی که دوستشان دارم. امامدام همراه همه ی این حس های خوب تصویری رها شده ازبزرگ مردکوچک مقابل چشمانم می آید.فکری که دوسه روزی ست در سرم می چرخد فکری که ناچار است و بلاتکلیف مانده است.
آن دورها، پرواز دسته جمعی پرنده های دریایی بالای کانال آبی منظره ی عجیبی شده است چند تایی از آن ها در ارتفاع پایین پرواز می کنند روی سطح آب چیزی را تعقیب می کنند و دوباره اوج می گیرند. حتی یک تکه ابر سرگردان هم درآسمان دیده نمی شود.برگ های درختان زیرنور آفتاب به رنگ زردفسفریی درآمده اند.
زندگی گنگی همین لحظه ای ست که من درآن ایستاده ام تا پروانه ی بزرگ و سیاهرنگی که روی بال هایش خال های زردی دارد و روی سنگفرش مقابل راه من نشسته است نترسد.
روی چمن های سرتاسر پارک برگ های پاییزی پراکنده اند. احساس می کنم به شدت زنده ام! و زندگی را درهمین لحظه ی کوتاه و ناب پیدا کرده ام. هرچند می دانم تا ثانیه هایی دیگر درجایی پشت سرم محو و پاک خواهدشد.
به راهم ادامه می دهم و تا خانه بیورک در گوشم می خواند. در سراشیبی خیابان درختی برگ ها یکی یکی رها شده به آرامی درهوا می چرخندو بر زمین می افتند.
عود روشن می کنم. عطر ملایم چوب جنگلی در فضا پخش می شود. چند روز است که باران می بارد و هوا سرد شده است.می دانم پشت ابر ومه ای که روی کوه هاست برف سپیدی نشسته است. کنار پنجره ایستاده ام وبرگ های رنگارنگ خیابان درختی را تماشا می کنم که از باران خیس است و بادی که با شاخه های درختان سرجنگ دارد. از خیابان ماشینی عبور نمی کند.همه جا ساکت است. وبه جز پیچش دودی که از عودروشن روی اُپن آشپزخانه بلند است هیچ حرکتی درخانه نیست.
امروزناهار قورمه سبزی درست کرده ام. زیره راروی برنج گذاشته ام تا دم بکشد. نور ملایم چراغ ِهود بخش کمی ازسالن ِنیمه تاریک را روشن کرده است. هنوز پشت پنجره ایستاده ام. زیپ کاپشن ورزش ام را بالا می کشم. بخارلیوان چای را حس می کنم وقتی آن را نزدیک صورتم می بروم.احساس خوشایند وگرمی دارم. هیچ فکری در سرم نیست! تنها باران است و باران است و باران...
ما کجا هستیم! گاهی به هم نزدیک و گاه دور ِدوریم.
پس از بارانی که این چند روز باریدآفتاب ِدرخشان امروز روی برگ های زردرنگ درختان می درخشیدهواسرد ودلچسب شده است.روی کوه ها سرتاسر برف نشسته و تا چشم کار می کندآن دورها سپیدی ست.
روی کفپوش سالن باپای برهنه راه می روم تا مرز آفتاب و سایه درآن طرف سالن پیش می روم و دوباره برمی گردم. پشت پنجره روی انبوه به هم فشرده ی برگ های ریز و سبزرنگ گیاه رونده ای که توی گلدان کاشته ام پر شده بود از قطره های شبنم.
امروز احساس می کردم درونم آرام است.
دلم تنگ شده بود...
چهل وپنج دقیقه ی پیش ...
اینجا هربارحرف زدن برایم آسان تر بوده است. این جمله را گمانم یکبار دیگر هم گفته باشم شاید هم نه! اماهمین برایم کافیست که دوست دارم بنویس اش هر چند تکراری باشد.در این خانه انگار بیشتربا زندگی راه رفته ام کمتر نگران حرفی بوده ام که می خواسته آسوده گفته شودکمتر نگاهم مضطرب، چیزی را دنبال کرده است ... این سه نقطه ها جمله هایی بوده اند که حذف شده اند! یک جای خالی در احساسی رها شده که کمتر به چشم آمده. من عاشق ِدلخوشی های کوچکم! یعنی همین طور بوده ام از کودکی هیچ وقت به یاد ندارم آرزوهای دور و درازی داشته باشم و شاید احمقانه به نظر بیاید که ترجیح می دهم در خانه ای کوچک باشم در جایی دورافتاده با باغچه های سبزیجات پر از گل و گیاه دور از هیاهو به دنبال شادی های اندک. گاهی که دلم می خواهد بازتر ببینم برمی گردم به خودم که تنها کنار پنجره مقابل گلدان های شمعدانی و گل های ناز صورتی و زرد ایستاده است. ملایم و کمی آسوده و به نظر می آید داردخیالش را می چرخاند روی چنارهای خوشبخت، در سربالایی همان خیابان درختی. گاهی در بارانی که می بارد بوی هوا درکودکی سیر می کندجایی بسیاردورتر از همیشه، گرم و دلنشین این گمان ها که تیزپایی ِ روزگار نیستند، ته مانده هایی انددر ذهن. واقعیت شایدیک اتفاق تصادفی ست. اتفاق ِهمین امروز پای پیاده در کوچه ای قدیمی با خانه هایی حیاط دار و انبوه یاس های رونده و تاک های آویخته از دیوار های آجری، انارهای ترش،خرمالوهای کال، درخت گردو، انجیر و انبه همه از پس دیوار خانه ها پیدا بودند.
میان این ها حواسم به نسیمی بود که عطر یاس ها را در هوای پراکنده بود در مسیری که تصادفی به آن برخورده بودم.
بعد نوشت: دلم خیلی تنگ شده برای همه دوستانی که نمی توانم به وبلاگ هاشان وارد بشوم!
به عقربه های ساعت که نگاه می کنم در این فکرم درطول زندگی ام چندبار ساعت پنج و پانزده دقیقه ی عصر ِخنک و مطبوع روزهای شهریوری بوده است. چندبار دراین قاب قرمز زمان متوقف شده است و چندبار من قراری را فراموش کرده ام. چندبار خواب مانده ام و چیزی مهم را ازدست داده ام. چندبار بوی هوا زمان خاصی را به یادم آورده است...
چای سبز می خورم با لیمو و افکارم به هر سو می روند. می روند مسافت ها دور ِدور تا آفریقا کنار دخترک و دوباره بر می گردند. کمی جا می خورم! حس می کنم چیزی را مدت هاست در خودم از دست داده ام. دلم می خواهد همین جا کنار خانم بوک بمانم او آرام است. ملایم لبخند می زند،نگاه که می کند می فهمی عاشق زندگیست.
نشسته ام روی تخت، سمت راستم از پنجره درخت های دو کوچه پایین تر ازخانه مان به طرزشگفت انگیزی انگار به ابرها تکیه داده اند! تماشای شان لذت بخش است. عطر چای تازه دم پیچیده در راهرویی که منتهی می شودبه حیاط . کمی پولکی از توی کیسه خالی می کنم در ظرف پایه دار می گذارم توی سینی کنار دو استکان چای .