آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

روزی که آمد و رفت

 

تا به حال به شادی های تصادفی برخوردی؟! به غافلگیر شدن در لحظه ای درخشان که هم شادی عمیقی در خود داردو هم غم انگیز است چون آمده تا جای خالی سال هایی را پرکند که بی ما طی شده اند.

نشد که بنشینیم روبروی هم چه دنیای عجیبی ست مثل برق گذشت تو فرسنگ ها دور رفتی و من آمدم سرخانه ی اولم! ملافه ها روی بند درآفتاب می درخشند بوی ترش خورشت آلوچه و پلوی زعفرانی توی فضای خالی خانه پیچیده بخار چای صورتم را مرطوب می کند از پشت پنجره سرسبزی خیابان درختی و چناران خوشبخت با شاخ و برگ انبوهشان انگار دراین صبحی که تو هی راه می روی راه می روی می
خواهنددلخوشی کوچکی باشند تا فکر کنی متصلی به لحظه به لحظه های آن حتی اگر گاهی احساسش نکنی و باورکنی که این انبوه نی زار ِروییده کناره ی کانال و نیلوفران سپیدی که تمامی دوطرف رودخانه را مانندحصاری سبزدرسبز در خودفرو برده اند برای همین لحظه است.
لحظه ای که در این شرح گم می شوم انگار که نیستم و نبودم و خودم را ازیاد می برم.

خانم بوک کمی دورتر با شال طوسی روشن دارد از زیر ردیف درختان چنار توی پارک می گذرد دور می شود. اما من هنوز اینجا ایستاده ام نزدیک کانال آبی به خیالی به یادی که در سرم هنوز زنده است.

پ.ن: به برادرکوچک و شیرینم! که دیگر موهایش سپیدشده است.

 

+ خانم بوک ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامها ()   

آ ی دلنشین!


مقابلم کشیده و بلندراه می رود درسیاهی قامتش هیچ چیز را نمی شود حدس زد! سایه حواسش هیچ کجا نیست اما دلش در هوای بارانی امروز می چرخد.

ساعت به وقت یک عصر دلپذیربهاری ست. خانه ساکت است. آقای همسر از صبح سردرد داشته و با همین سردردش هم باید می رفت دنبال چندکارضروری و رفت. بزرگ مردکوچک هم طبقه ی بالاست گاهی صدای سازش می آید گاهی هم صدای خنده های بلندش !
« آ » اما در دوردست توی اتاق اش پشت پنجره ی برفی با موهای بلند بافته شده ایستاده است. هنوز هم دارد برف می بارد.
و من اینجا هستم.در پس زمینه ای روشن از آسمان و کمی آفتاب ِخسته که روی دیوار پشت سرم افتاده! و هوایی مَلس که توی ذهنم می پیچد و حسی وصف ناشدنی را در من به جنبش در می آوردحسی که در لحظه می خواهد بخندد،گریه کند، راه برود،نگاه کند،حرف بزند،حرف بزند. چیزی مثل دلشوره ای کهنه درونم آشوب می کندو نمی گذارد تا این خیال تخت باشدرو به آسمان تا کمی آبی برداردباسپیدی ابرها هم بزندهم بزند...

امروز پستچی بار دیگر در زد! بسته ای را دستم داد که از دور ِ دور آمده بود.
از سمت « آ ی دلنشین » برای روز تولدم. اگرچه خیلی دلش می خواست که می شد همان روز به دستم می رسید اما دیر آمدنش مهم نبود. شادی و لبخندی که با خودش آوردمهم ترین بود. «مرسی دخترم»



+ خانم بوک ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
    پيامها ()   

بهار،با پیراهن سپیدبلند!

دوستای عزیزتر ازجان، امیدوارم سال نو برای همه پر از امید ِصلح و دوستی و صفا باشد. سالی سپیدمثل همین برفی که دیروز بارید. تمام زمستان این همه برف نباریده بود! اما دیروز قشنگترین برف زمستانی همه جا را سپید پوش کرد. مثل این بود که بهار با پیراهن سپید ِبلند دست روی شانه های زمستان گذاشته بود و آرام وارد شد.

امیدوارم به همه تون خوش بگذره خیلی دوستتون دارم.

+ خانم بوک ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()   

درد و دلی از نوع پنهانش! و ما، دربهار

 

این کوتاه نوشت باشدکه بماند...

از پشت شیشه ها به آسمان روبرو نگاه می کنم به من نزدیک است آنقدر که می توانم به رنگ سربی اش دست بکشم. فکرم هزار راه می رود تا به جایی برسدکمی دلش باز شود! اما هی به بن بست می خورد. دلی هم که به بن بست خُوردحالش معلوم است دیگر کاری باید کرد کارستان.
داشتم با خانم بوک حرف می زدم که یک دفعه پرید وسط حرفم،همین فکری را می گویم که دوسه روزیست توی سرم مثل یک علامت سوال بزرگ معلق مانده و انگار بی چاره است!
باحقیقتی مسلم روبرو می شوی وقتی می فهمی بعدازچندسال نوشتن ناچاری در ِخانه ای را که سال ها زحمت اش را کشیدی و دوستش داشتی قفل و زنجیر بزنی و بروی و گیج باشی ازاین رفتن و تازه هیچکس هم نفهمد رفتنت را.یعنی که تو اصلا نبوده ای دیگر غیر از اینست مگر؟! توی دلت یک عالم بغض می ماند تازه مردد هم هستی از گفتن این حرف ها آن هم اینجا درخانه ی ساکت وآرام آبی خانه ای که دیوارهایش را به امیدی رنگ زدی.
اما خُب ادمی باید جایی بالاخره دردش را بگوید دلی که به درد آمده است را بگوید.

یک:

و بهارکه اینجاست...

یعنی بهار رسما" آمده به خانه ی ما. دیروز توی تراس درگلدان بزرگی که پیاز نرگس ها و سنبل ها برای تمام سال در تاریکی خوابیده بودند با خوشحالی چشمم افتاد به بوته ی سنبل سفیدی که سبز شده بود و غنچه هم داده بود! آنهم در تاریکی و بی آبی. تمام ساقه ی سبزش غنچه های سفید ِمعطر بود.

می شود از صافی شیشه ها رد شد و پرید توی خیابان درختی!
وقتی شیشه ها به بهانه ی بهار جور دیگری تمیز می شوند انگار آن بیرون  آسمان، زمین و حتی بارانی که می بارد هم شفاف تر و دل انگیزتر است.

دو :

نوروز را کلادوست ندارم و امسال هم که بدون " آ " انگار چیزی مهم را کم دارد.
می گفت،توی ظرفی نزدیک پنجره لای یک تکه پارچه عدس هایی راکه خیسانده بوده جوانه زده اند.
آن بیرون هنوز برف می بارد  «آ» خم شده روی جوانه های تازه رُسته را لمس می کند.

 


بعدنوشت: توضیحی بدهم در مورد کوتاه نوشت بالا آن "درد و دل پنهان" مربوط به آسمان وانیلی نمی شود که اینجا دوستانی دارم عزیزتر ازجان.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()   

اولین روز

 

دوشنبه، اولین روز  ِ آخرین ماه زمستان، ساعت، حول وحوش صبح وهوایی بارانی...

قبل از کارافتادن ماشین لباسشویی وقبل از اتومات کردن فریزر که همین جاست کنار در ِاتاق خوابمان! داشتم به صدای باران گوش می دادم همینطوری توی رختخواب که نشسته بودم گوشه پرده کنار رفته بودو شیروانی خانه های روبرو را می دیدم که خیس از باران است. صدای به هم خوردن قطره های درشت باران روی سقف کاذب نورگیر طبقه ی بالا صدای دلنشینی بود. در روزهای بارانی امنیت خانه چندبرابر می شود اینطوری که نورکمی از پنجره ی بزرگ سالن منعکس می شودروی شیشه ی میزناهارخوری ِمقابل پنجره.
خیابان درختی و چنارهای خوشبخت هم انگار بهتر دیده می شوند. از دیروز بوی بهار را حس می کنم. وقتی آفتاب پهن شده بود روی کف سالن هرچند کم رنگ، اما سرو صدای گنجشک ها از خانه ی همسایه مرا به این فکر انداخت که چقدر فاصله افتاده میان من و آن عکس های کودکی که روی آینه ی اتاق چسبانده ام. چندسال فاصله افتاده و چه مدت باقی مانده که بشود باز زندگی را با تمام بارسنگین اش هنوز هم دوست داشت. هنوز امید داشت و هنوز دلتنگ زمستان و برف شد و منتظر تا پاییز باصدای خش خش برگ ها از راه برسد و هزار و یک حس شاعرانه که به سراغت بیاید.
تا کی فرصت هست تا بتوانی عاشق باقی بمانی. عاشق زندگی و تمام کسانی که دوستشان داری.

 


بعدنوشت:  توی فکرم بود ولی روزش را دقیقا به یاد نداشتم تا همین شب قبل که دیدم زهرای عزیز یادداشتی برای سالروز رفتن حسن خدابیامرز نوشته همینطوریادداشت دیگری در وبلاگ مراآفرید انکه دوستم داشت       روحش شاد خدا رحمتش کند.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()   

برخورد نزدیک از نوع سوم! "سه "

 

صبح ها از خانه بیرون رفتنش چندین مرحله دارد! اول مدتی با چشم های نیمه باز توی رختخواب می نشیندبعد صدای بازشدن در ِحمام می آید و شیرآب دستشویی برای دقایقی مقابل آینه بی حرکت...
در ِاتاق پشت سرش بسته می شود زمان تقریبا طولانی می گذرد بعد لباس پوشیده از پله ها پایین می آیدبی آنکه مرا ببیند! اغلب شک دارم که کدام از ما واقعی هستیم "من یا  او" لیوان ِآب پرتقال را تا ته سر می کشد تکه ای نان بربری با پنیر و تلفن به صدو سی و سه. گاهی هم بی خداحافظی در را پشت سرش می بندد. مردکوچکم ناراضی ست از همه چیز از من از تو از زندگی گله مند است.

                                                                                     

در سکوت شب قبل پشت پنجره رد تندبرف زیرنور زردرنگ چراغ های خیابان درختی پیدا بود. با یک گوله ی برفی که از مقابل پنجره اتاقش جمع کرده بود آمد پایین گفت، نگا کن بگیرش توی دستات، ببین اصلا سرد نیست! مثل پنبه سبک و نرمه و گلوله ی برفی را گذاشت توی دستهام.

                                                                     "تولدت مبارک بزرگ مردکوچکم"

 

+ خانم بوک ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
    پيامها ()   

این جا هنوز برف می بارد

 

امروز صبح که بیدار شدم پرده را کمی کنار زدم تا ببینم آیا هوا بارانی ست یا... همه جا سپید بود و برف می بارید. نمی دانم این چه شوقی ست که سن و سال نمی شناسدتو را درلحظه تبدیل به کودکی می کندبه همان اندازه شادمان که وقتی برای اولین بار برف را لمس می کند. همه چیزانگار در یک صبح برفی به سرعت برق اتفاق می افتد و رنگ دیگری دارد فکرهای موذی دست تو را رها می کنند!
پرده های سالن را کنار می زنم روی شیروانی خانه ها سپیدپوش شده است و خیابان درختی یکسره برفی ست. بر می گردم زیرکتری را روشن می کنم دست و صورتم را می شویم آماده می شوم برای یک پیاده روی طولانی. آقای همسر گوشه ی چشمی و خوابآلود می پرسد، می خواهی توی برف ... حرفش را نیمه تمام می گذارم و با شادی می گویم البته، تو نمی آیی؟ نه ی کشداری می گوید و دوباره می خوابد.

راه می روم دربرف / درفکری نیستم /درخودم نیستم/
دقیقا روی برف قدم می گذارم. گاهی از روی شاخه های نازک برف مثل گوله ای که کسی آن را از بالا پرتاب کرده باشد رها می شودمی خورد روی چترقرمزم و صدای محکمی می دهد.ترانه ای درگوشم می خواند لحظه ای می ایستم.به صدای سکوت ِبرف گوش می دهم.گوله ای دوباره محکم می خوردروی چترم می خندم.

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
    پيامها ()   

لطفا کمی صبر کنید...

 

ماشین لباسشویی با صدایی نرم دور محور خود می چرخد و می چرخد اوج می گیرد و کمی بعد آرام می شود. اشیا آیا گله ای هم دارند!؟ ظاهرا" که نه، بعضی ثابت یک جا سال ها می مانند آن هایی هم که می چرخند از دور خود خارج نمی شوندکاریکنواخت همیشگی شان است تا روزی که عمرشان به پایان برسد.
در همین فکرها هستم وبه موسیقی آرامی که از مانیتور پخش می شود گوش می دهم. پشت پنجره همه جا سپید و مه گرفته است تنها شاخه های نازک درختان دردورها از لابه لای مه پیداست. چشم می بندم،بازمی کنم "لطفاکمی صبر کنید..." ظاهرا عجله ای ندارم و صبرم هم زیاد است همین طور که به موسیقی گوش می دهم به آرامی چشم باز می کنم بازهمان پیام "لطفا کمی صبر کنید..." صفحه ارسال یادداشت لود نمی شودهمه چیز توی ذهنم مثل فیلمی که با حرکت تندنمایش بدهند می گذرد. از اصل موضوعی که می خواستم درباره اش بنویسم پرتاب می شوم جایی دیگر. به خودم می گویم آنقدرها هم که مهم نبود چه فرقی داردمگر امروز خانم بوک چه کار مهمی می خواست انجام بدهد روزها همان اند که بوده اند فقط گاهی توی ذهنش پرنده ای از سمت خیال پر می زند. همین.
بالاخره صفحه سپیدباز می شود اما دیگر انگشتانم مردداند.

 از پشت مه آفتاب سَرکج می کندتوی حیاط ما، آنقدر دل انگیز و ملایم روی برگ های سبز ِشمعدانی ها می چرخد که من دلم آب می شود!
می نویسم: زندگی جدای از یکنواختی ها هنوز روی پای خودش ایستاده پا برجاست.

 

بعدنوشت : هیجدهم دی ماه تولد " آ " بود. در یک صبح برفی و زیبا پشت پنجره برف می بارید.

 

 

+ خانم بوک ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
    پيامها ()