آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بهار توی کوچه ها شعر می خواند



می خواهم حالا که این همه نبوده ام و کلمات در ذهنم کنار هم نمی نشیند چیزی بگویم تا برایت تازگی داشته باشدکه حرف ها ی دل خودم باشدنه آنکه در سرم مدام دنبال بهانه می گردد تا ترکم کند. مشسته ایم در تنهایی خودمان شام خورده ایم خیلی ساده، نان خشکی و پنیری و یک لیوان شیرگرم. صدای چندمرغ دریایی بارهاو بارها در ترانه می خواند. 
بهار،توی کوچه ها بلندبلندشعر می خواند. اماانگارکسی حواسش نیست صدایش را نمی شنود.




+ خانم بوک ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
    پيامها ()   

 

 

" ماه بیاید دیدن من. من چرا بروم به دیدنش؟ "

یک بار آمد به دیدنم دم پنجره می خوابیدم. باد خنکی بوی گل ها را می آورد. پدر و مادرم توی حیاط داشتندبا هم حرف می زدند. لحافم را تا سینه بالا کشیدم. سردم بود اما نخواستم خودم را بپوشانم. به آسمان نگاه کردم و درتاریکی اتاق به رویا رفتم. بعدهم خوابم برد. نمی دانم چقدر گذشت و چرا بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم و مبهوت ماندم. همه چیز عوض شده بود. دنیا ساکت بود. شاید نیمه شب بود. فقط سیرسیرک ها می خواندند. مهتاب با سخاوت پهن شده بود توی اتاق.

 

ماه کامل می شود / فریبا وفی

 

+ خانم بوک ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳٩٤
    پيامها ()   

ابر و باد

 

امروز شهر در دست باران است.
در این روزهای نه چندان خوبِ ما گاهی حس ِامیدی برمی گردد هرچند کوتاه و گذرا از همین پنجره می آیداز سمت ِباغ کوچکم هوا یکسره ابر و باد و باران می شود.
دیروز بعدازدندانپزشکی سری هم به شهرکتاب زدم به هوای مهر تا کودک درونم را آرام کنم. بعداز چرخی که در قسمت لوازم تحریر زدم برای خودم یک دفترچه یادداشت جلدچرمی خریدم.

دو پیمانه برنج توی پلوپز می ریزم و دوسه حبه سیر پاک می کنم آخرین بسته پاچ باقلای توی فریزر را درمی آورم آب می کشم و پوست می کنم تابا شوید تازه یک ساعت دیگر خورشت آماده است.

باید همین روزها بروم بازار مقداری پاچ باقالا بخرم که الان وقتش است. بروم فروشگاه بزرگی که همیشه شلوغ است و اجناسش را خیلی ارزان می فروشدخریدکنم خمیر دندان شامپو دستمال کاغذی رب روغن ماکارونی و چیزهای ضروری دیگر بخرم.
باید آن دوتا مانتویی که برای پیاده روی می پوشم و دیگر رنگ به رویشان نمانده را ببرم بدهم رنگشان کنند.این روزها بی ماشینی هم خیلی سخت شده. آقای همسر هم که سیاتیک اش عود کرده و کلی گرفتارش کرده.
صدای بلندرعد و برق و بعدش رگبار تندباران آدم را به اشتباه می اندازد که انگاربهارشده! اما هجوم هوای خنکی که از درباغ ِکوجکم سمت جایی که من نشسته ام سرازیر می شودبه زندگی پیوندم می دهد و مرا می برد به دورها توی ذهنم می چرخم کوچه های بن بست زیادی هست راهی نمانده که بشود بی فکرمزاحمی ازآن عبور کرد راهی که دل خوش و مطمئن باشد که خیالت پی چیزی نباشد یک آسودگی امن اصلا مگر چنین جایی هم هست.مگر جایی توی ذهنت مانده که آن هم غیرممکن است.
مگرفکرهای بی درو پیکر می گذارندخیالت آسوده باشدتوهرکجا هم که بروی ذهنت همراه توست.

 

+ خانم بوک ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
    پيامها ()   

روزهای مدام



حتی دیدنش ازپشت پنجره هم حس آرامی داردنورکم رمق چراغ های خیابان درختی به سختی پیداست مه همه جا را پوشانده است.

صبح

درباغ کوچکم به گلدان ها آب می دهم و شاخ و برگ گل کاغذی توی گلدان راکه حالا شبیه درختچه ای سرسبز و درخشان شده با چند تکه نخ به دیوارهای آجری بالکن وصل می کنم تا برای خودش هرچه می خواهد قد بکشدو بزرگ شود. روی دیوار دو طبقه چوبی برای گلدان هانصب کرده ایم از اینجا که نشسته ام شاخه هایش را می بینم بالای دو گلدان حس یوسف. 

ظهر

شبیه هیچ وقت ِناهاری که تا به حال بوده نیست! سکوت به سرعت درخانه می چرخد. از پله ها بالا می رود توی اتاق خواب ِبزرگ مردکوچک می چرخدبرمی گردد آرام وسبک توی اتاق آی دلنشین از پنجره تراس بیرون می رودو درباران متراکم و یک ریز گم می شود.

عصر

آرام و مطمئن می آیدبه این یقین دارم آنقدر سبک و خوش طعم که عطر چای تاره دم وبوی وانیل ِکیک توی فر هم قاطی اش می شود. باران ِپشت پنجره مورب و ریز روی شاخه های گل کاغذی های سردر ِحیاط خنک و دلچسب می بارد.آدم هایی آن طرف خیابان با چترهای رنگی عبور می کنند. آن که با چتر قرمز از کوچه می گذردمن هستم.

شب

ما در خانه ایم. من،آقای همسر و بزرگ مردکوچک که جداست که تنهاست خیلی تنها.
و "آی دلنشین مان جایی در دوردست ها درصبحی روشن پشت پنجره ای باز ایستاده یا هنوزخواب است.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامها ()   

روزهای تفته



شب پشت پرده هاست.هوا به شدت ِهر تابستان شرجی دیگری گرم و داغ است.کولر توی سالن روشن است اما بازگرم است.هیچ چیزمهمی اتفاق نیفتاده ما مثل دیشب و هر شب دیگر این هفته ها از ماه و سال درخانه نشسته ایم. هرکدام در جای همیشگی خودمان وسرگرم کاری. من باهدفون موسیقی گوش می دهم. آقای همسر اخبار تلویزیون را با دقت دنبال می کند. گاهی هم کوتاه درباره چیزی حرف می زنیم و بعد ساکت می مانیم. انگار پشت فکرهامان پنهان می شویم. همین طور که ظرف های شسته شده شام را توی کابینت جای خودشان می گذارم نگاهی به بیرون می اندازم به آسمان تیره ی ابرآلود به خیابان درختی که دل تاریکی پنهان شده. توی استکان ها چای می ریزم سینی را برمی دارم برمی گردم توی سالن. حالا او دارد فیلم می بیندمن از فکرم بیرون زده ام اما همچنان همین جا هستم نه حتی کمی دورتر.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

یاکریم های پشت پنجره

 

چرا گاهی هیچ چیز آن طورکه بایدپیش نمی رود.حرکت آرام و لاکپشت وار روزهای ما، چه چیزهایی کم دارد.کدام کفه سنگین تر است اشتباه هاتمان یا زودباوری هامان.زندگی این میان حرفش چیست؟!
زل زده ام به چیزهایی که فکر می کنم و ظرف های توی سینک را یکی یکی می شورم یک لیوان دو لیوان یک بشقاب و دو کاسه چهارقاشق و چنگال ...
حال ِ اکنونم،مثل حرکت آرام به هم خوردن بال های عقابی درآسمان آبی ست. در جایی که شال بلندت در باد به حرکت مواج رودخانه شبیه است. تو شبیه هیچ کدام از خیال هایی که در سر دارم نیستی.
دروغ ها از چه وقت در ما رخنه می کنند. همین که یک دفعه وسرزده همه چیز مثل سیل سرازیر می شودسخت است باورش اینکه هم باشی و هم نه.
پشت دردمندی روزها گریه می کنم.
حسی ندارم نه خشم نه نفرت نه دلخوشی نه دلتنگی و نه حتی ذره ای شادی. تنها یک دلسوزی عمیق نسبت به او درخودم احساس می کنم.

از گوشه ی پرده سالن نسیم خنکی می وزدو شاخه های پربرگ گل کاغذی توی بالکن را آرام آرام تکان
می دهد. به باغ کوچکم چشم دوخته ام به برگ های سرزنده وشفاف نخل مرداب توی گلدان.
صدای یاکریم های پشت پنجره مثل یادآوری جریان سیال زندگی می ماندانگار می خواهندبگویندطاقت بیاور،امیدداشته باش.



+ خانم بوک ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

 

 
"حالا توی میدان هستم. مثل همیشه شلوغ نیست. چند زن آرایش کرده جلو ویترینی ایستاده اند.حرف می زنندو می خندند.توی پاساژگرم است و مغازه هاپرنوراند. از پله برقی بالا می روم واز پله های پشتی پایین می آیم. توی شلوغی راه می روم و مجبورمی شوم آهسته حرکت کنم.ترس بیرون پاساژ جامانده است.
همه زنده اند. راه می روند،حرف می زندو می خندند. کسی توجهی به من نمی کند. وارد مغازه ای می شوم و کلاه لیمویی بچگانه ای را قیمت می کنم. صورتم گرم شده است. همه دارند زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم. "


پرنده ی من/ فریبا وفی



+ خانم بوک ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

رازها

 

 وقتی چیزی را شرح می دهی یک دفعه حواست که پرت می شود ادامه ی حرفت دیگر اهمیتی نداردکه چه بوده چه شده. مهم آن جاییست که ایستاده ای گیج و گنگ بوی خوش علف های باران خورده با پیراهنی بلندهمرنگ خاک در دورترین نقطه ی ذهنت. بادمی وزد.همه جاساکت است.گاهی صدای گم و دور دارکوبِ جنگل افرا می آیدکسی اطرافت نیست طبیعت آرام و آسوده تو را در خودپنهان کرده است. و تو در دل این گمگشتگی را دوست می داری.

 بعضی وقت ها زندگی مبتلا می شودمثل کسی که بیماری سختی می گیرد.

 


+ خانم بوک ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

دریا

 

باید
بیشتر به آسمان ها فکرکنم
همین طور به آب ها.
در رویاهایم
موجی آبی جلو می آید و
بعد به اعماق برمی گردد
باید این دریا
شکل بگیرد و
من به آرامش برسم
باید بیشتر به آبی ها فکر کنم!


رسول یونان


+ خانم بوک ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()   

خواب ِسنجاقک

 

یک روزقبل/ ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح/ هوا نیمه تاریک است. انبوه درختان شبیه به شبحی سیاه به نظر می آیندانگار از دل تاریکی بیرون زده اند.از پنجره روز را تماشا می کنم و عمیقا به زندگی فکر می کنم. حس می کنم روی تخت، سبک و بی وزن نشسته ام.در فکر چیزی نیستم خیالی در سر ندارم. رفته رفته آسمان از آبی تیره تغییر رنگ می دهد و روشن تر می شود. صدای سوت مانند یک پرنده در سکوت ِمقدس صبح به گوش می آید. و در پنجره سیاهی ِپرواز پنچ مرغ هوا درگرگ و میش صبح،شگفت انگیز است. هنوز درختان ِدوکوچه پایین تر سیاه و تیره اند. هنوزهمه جا درسکوتی کشداردرخواب است.


درادامه نوشت:
یادآوری ها گاهی خوبند دوباره خودت را جایی درگذشته پیدا می کنی.


+ خانم بوک ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()